تا وقتی دست از فشار دادن پلکهات بر نداری هر چقدر هم که بهت بگم نور می تابه فقط تاریکی رو میبینی. گاهی مشکل از شب نیست.مشکل از گره سفت پلک هاییه که نمیخوای بازشون کنی انگار میترسی اگر چشمات رو باز کنی تاریکی امن تو هم تموم بشه.
امروز دوباره رفتم سراغ اون کتابی که چند ماه پیش شروع کرده بودم. نصفهش رو خونده بودم و بعدش دیگه حوصلهاش رو نداشتم. دوباره از صفحه اول شروع کردم چون یادم رفته بود شخصیتهای داستان کجای قصه بودن. حس عجیبی بود انگار دارم با یه دوست قدیمی دوباره آشنا میشم که خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم.