بارها شکستم و شکستم دادند،اما دوباره ایستادم.
درتاریکی شب خودم را محکم درآغوش گرفتم و گریه کردم و فروریختم اما دوباره بلند شدم.
بارها خاطراتم را مرور کردم و هربار سنگینی بعضی لحظه های متوقف شده در زمان مرا به کام خود کشاند اما از انها هم رد شدم.بارها نگران نگرانی های دیگران شدم و بعضا تاریخ مصرفم تمام شدو خود به یک خاطره تبدیل شدم.چقدر محرم راز شدم و خبری از مرهمی برایم نشد
بارها خودم را گم کردم
خودم را مرور کردم
گریستم،باخدایم درد و دل کردم،خودم را مرور کردم،تکه های شکسته شده ام را دوباره جمع کردم،نفسی کشیدم و دوباره شروع کردم و وقتی پیدا شدم دوباره ایستادم و به افتخار خودم برای خودم کف زدم.اگاهانه زیستم و صبورانه به انتظار اتفاقات خوب لحظه هایم را جشن گرفتم.به استقبال رویاهایم شتافتم و رسیدم.زندگی کوتاه تر از آنچه میاندیشم بود ، پس دیگر غصه قصه هایم را نخوردم و هنوز از خودم می پرسم امروز را زندگی کرده ام ؟ زمان چیزه عجیبیست،میدود..
زندگی را ورق بزن
هر فصلش را خوب بخوان
با بهار برقص
با تابستان بچرخ
در پاییزش عاشقانه قدم بزن
با زمستانش بنشین و
چایت را به سلامتیِ
نفس کشیدنت بنوش
مبادا زندگی را دست نخورده
برای مرگ بگذاری
به هیچ موجودی اجازه نده تورو از رنگی پنگی بودنت دور کنه، وگرنه چجوری میخوای بدون رنگ عاشق باشی و از خوردن چایی دارچین لذت ببری؟
دوست داشت با کسی حرف بزند،مهم نبود چه حرفی فقط دوست داشت باکسی حرف بزند.
انگار اوهم اسیر عجیب ترین حس دنیا شده بود،حسی که خودش هم نمیدانست چرا حالش خوب نیست.با خودش خلوت کرد و شروع کرد به حرف زدن،خودش گفت و خودش شنید.
از گذشته ها گفت،از روزهای سخت،از روهای خوب،گفت هرچه باشد میگذرد،هرچند که روزهای خوب زوتر میگذرند.از آرزوهایش گفت،ارزو هایی که از رفتت به پارک و داشتن دوچرخه شروع شده بود و حالا رسیده بود به داشتن ارامش،ارزوهایی که گذر زمان گاهی کمرنگ و گاهی پر رنگشانکرده بود.از بازی های زندگی گفت،از برد و باخت هایش،از غرور برد و حس تلخ شکست.یادش آمد چطور بازی برده ای را باخته یا برعکس باخت هایی که در دقیقهی اخر برد شده بودند.جنگیدن تا لحظهی آخر را باخودش مرور کرد. از درد و دل هایش گفت،از حرف هایی که برای شنیدنش فقط خودش محرم بود،از زخم های گفت و یادش امد وقتی رخم خورد پانسمانش کند،نگذارد تمامزندگی اش درگیر یک زخم کهنه شود،جایش را نگاه کند و یادش بیاید از چه کسی زخم خورده.
حرف هایش کهتمام شد باران امد،باران آمد و او ارام شد،سبک شد.با خودش گفت زندگی با خوب و بدش زندگیست،از فردا بیشتر دوستش دارم.