وقتی مردم،درخت بیدی در قبرستان بنشانید،شاخ و برگ های گریانش را دوست میدارم.رنگ پریدگی اش برایم شیرین و گران بهاست و سایهی اندکش بر خاکی خواهد افتاد که در آن میخوابم.
اوه فروغک،قطعا میدانی که تنها ماندن چقدر سخت خواهد بود و چه غم انگیز است که تنها هستی و هیچ خاطره ای نداری که حداقل برایش تاسف بخوری،هیچ،مطلقا هیچ.همه چیز هایی که از دست داده ای، همه چیز،مطلقا هیچ بود.احمقانه،پوچ،چیزی جز رویا وجود نداشت.