این تابستان، یک اشتباه فلسفی و ناگریز است!
آفتابی که چون خنجری در دست یک جلاد،
بر پهنهی این خانهی رو به ویرانی میتابدمن اینجا، در میانهی این بامداد گر گزینه
همان بیگانهای هستم که کامو میشناخت همان که حتی مرگ مادرش هم نتوانست اشک گرمی از چشمانش بگیرد
چه رسد به این وداعِ حقیرِ ما
کجاست آن ایمان سردی که فروغ میجست؟
اینجا، در این دوزخ تابان این جهنم فصلی
هر چیزی که به عشق خطم میشود را
گویی توسط هدایت در یک قوطی سم، دفن شده است:)!
میبینی؟ به منی که میخوای عکسم را به روی قاب دیوار به یادگار بیینی نگاه کن!
سایهام روی دیوار، کج و معوج شده!
درست مثل همان نقاشیهایی که از آدم ها هدیه گرفتی زیبا ولی بدون روح
سایهای که بوی نامید دهد!
بوی زن زیبا که در گرمای این فصل
به لاشهای تبدیل شده است!
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد؟
خندهدار است.
وقتی خورشید، مثل یک حقیقت عریان و کریه تمام حفرههای خالی روحمان را به نمایش میگذارد
چگونه میتوان به سرما دل بست؟
ما در این تابستان
به پوچی کلمات وداع داریم! :)
کلماتی که وقتی از دهان خارج میشوند در این هوای دمکرده،
مانند کرمهایِ کوچک سفیدی روی زمین میافتند و میلرزند
این تابستان این تابستان مرا، نه حال مرا نامغلوب تر ساخته است
آلبر کامو حق داشت
باید به این خورشید بیتفاوت شلیک کرد و صادق هدایت حق داشت
که سایهها حقیقتتر از آدمها هستند
من دیگر نمیخواهم ایمان بیاورم
من فقط میخواهم در سایهیِ این تنهایی مطلق،زیر سنگینی این آفتابِ بیپایان
شبیه به همان بوف کور
خیره بمانم به خلأ
به وداعی که هرگز سرد نشد،
و تابستانی که تا ابد در سینه میسوزد و هیچ برفی شرافتی برای پوشاندن این زوال ندارد! :)
باشد که این آتش سوزان که به جان ما افتاده است، روزی آتش خود را بر خود سرد کند:)!
_پرنیا
بامداد 9 مرداد
اتیش گر گرفته!