#داستان
میگفت وهابی تکفیری بودم، پای روضه ی امام حسین(ع) شیعه شدم، توی کوچه زنم رو جلو چشمم زدن، فرار کردیم، بعد از کلی وقت، زنم باردار شد، رفتیم دکتر و گفت بچه توی شکمش مرده،💔
ناراحت و مضطر برگشتیم خونه،😔
خانمم قرص خورد خوابید و منم مشغول توسل شدم🌸
بعد از یه مدت خانمم سراسیمه ازخواب پرید،گریه میکرد،😭
گفتم چی شده؟ گفت دیدمش، گفتم کیو؟ گفت یه خانم،گفت بچه ات با ما بهت برش گردوندیم.
قدش خمیده بود و چادرش خاکی، خواستم به جبران چادرشو بتکونم، نذاشت و گفت «مهدی باید بیاد و بتکونه»
#لبیک_یا_مهدی
بخشی از زندگی سلمان حدادی
طبق روایت خودش