eitaa logo
🌼[فطـࢪس دختࢪانـ‌ه‍]🌼
483 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.5هزار ویدیو
41 فایل
کانال رسمی مجموعه فرهنگی جهادی فطرس (دخترانه)🌱 برای دختران نوجوان و جوان ادمین @Mobinaa_piri شماره کارت برای کمک های مومنانه 5892_1014_8433_1869 💳 به نام مسعود رحیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
8.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷با نام خدا به رسم آغاز سلام ✨با عشق و تبسم و به آواز سلام 🌷از سبزترین ترانه ها سرشارید بر روی گل تک تکتان باز سلام😍 🌷امام زمان عزیز☺️ ✨صبحی که با میلاد تو 🌷آغاز شود بینظیر ترین ✨روز زندگیم خواهد بود🤩 ♡   (\(\     („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━┓ ⃟🎀@fotros_dokhtarane ⃟🎀 ┗━━━━━━━━┛
‏میگفت وهابی تکفیری بودم، پای روضه ی امام حسین(ع) شیعه شدم، توی کوچه زنم رو جلو چشمم زدن، فرار کردیم، بعد از کلی وقت، زنم باردار شد، رفتیم دکتر و گفت بچه توی شکمش مرده،💔 ناراحت و مضطر برگشتیم خونه،😔 خانمم قرص خورد خوابید و منم مشغول توسل شدم🌸 ‏بعد از یه مدت خانمم سراسیمه ازخواب پرید،گریه میکرد،😭 گفتم چی شده؟ گفت دیدمش، گفتم کیو؟ گفت یه خانم،گفت بچه ات با ما بهت برش گردوندیم. قدش خمیده بود و چادرش خاکی، خواستم به جبران چادرشو بتکونم، نذاشت و گفت «مهدی باید بیاد و بتکونه» بخشی از زندگی سلمان حدادی طبق روایت خودش
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌼[فطـࢪس دختࢪانـ‌ه‍]🌼
🌷هوالمحمود🌷 #رویای_نیمه_شب 🌠🌜 #قسمت_نود_چهار پرده راهرو را بالا گرفتم.🙂🚶 _نمی خواهم ابوراجح ما را
✨هوالرّافع✨ 🌠🌜 -به مسرور گفتم: «راست می گویی.چیزهایی شنیده ای،ولی درست نشنیده ای.کسی که پشت دیوار،گوش می ایستد،نمی تواند همه گفته ها را خوب بشنود.اگر سوالی داری،از ابوراجح بپرس.» 😉 -او چیزی را از من مخفی نمی کند.شاید تو از ریحانه خواستگاری کرده ای و آن میهمانی برای همین است. از سادگی اش خندیدم.😂 -تو که گفتی ابوراجح چیزی را از تو مخفی نمی کند؛پس چرا می گویی شاید؟😏 آرزو کردم که کاش میهمانی روز جمعه برای خواستگاری از ریحانه بود.خواستم به مسرور بگویم که از ریحانه خواستگاری نکرده ام و میهمانی روز جمعه،ارتباطی به این موضوع ندارد تا آن بیچاره را از نگرانی دربیاورم،ولی نگفتم.😄 در آن لحظه نمی دانستم که صحبت کوتاه من با مسرور،چه فاجعه ای را به دنبال دارد. ☀️☀️☀️ قنواء و امینه مشغول بازی با دو تا میمون کوچک 🐒🐒 بودند. دیگر می دانستم که برای کار به دارالحکومه دعوت نشده ام.🙂 -خانم ها!امروز چه برنامه ای داریم؟ مثل دفعهء قبل،از راهروی نیمه تاریک گذشتیم.در چوبی سنگینی ،بر پاشنه چرخید.به حیاط زندان رسیدیم.رییس زندان،ما را به اتاق خودش راهنمایی کرد.🚶🏻 دقیقه ای بعد،صفوان و حماد با همراهی یکی از نگهبان ها وارد اتاق شدند. با ورود آن ها،رییس زندان برخاست و گفت:(اگر اجازه بدهید،شما را تنها می گذاریم.)🙂🖐🏻 او و نگهبان بیرون رفتند. صفوان،مرد چهار شانه و خوش رویی بود.مرا در آغوش کشید و تشکر کرد.حماد هم همین کار را کرد و مثل پدرش با کنجکاوی به من خیره شد.معلوم بود می خواستند بدانند من کیستم و برای چه به آن ها کمک کرده ام. روی سکوی گوشه اتاق نشستم.ظرفی از میوه و خرما کنارمان بود.صفوان آهی کشید و گفت:(از شما متشکرم که ما را از سیاه چال نجات دادید😊،اما وقتی به دوستانم فکر می کنم که در آن شرایط سخت به سر می برند،نمی توانم خوش حال باشم.کاش حداقل می توانستم این میوه و خرما را به دهان آن ها برسانم!)😄 این داستان ادامه دارد...🌼💫 ╔════🍭🌸═══╗ ♡ @fotros_dokhtarane ♡ ╚═══🌈🧚🏼‍♀════
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺کجا نشان تو جوییم ای مهر فروزنده هدایت و نصر! باکه گوییم حدیث تلخ هجران و انتظار؟ 🌺 شکایت فرقت یار به آفریدگار بریم، که او دانای اندوه درون ماست.. 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🌺@fotros_dokhtarane
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
28.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ببینید | از پیام شهید حاج قاسم سلیمانی تا شهید مهدی باکری 👈 نماهنگ اختصاصی سایت رهبر انقلاب درباره پیام شهیدان 🔺️ تمامی صداهای داخل کلیپ واقعی و مستند است. ─┅┅═ঊঈ🌟ঊঈ═┅┅─ @fotros_dokhtarane ─┅┅═ঊঈ🌟ঊঈ═┅┅─
🌼[فطـࢪس دختࢪانـ‌ه‍]🌼
✨هوالرّافع✨ #رویای_نیمه_شب 🌠🌜 #قسمت_نود_پنج -به مسرور گفتم: «راست می گویی.چیزهایی شنیده ای،ولی درس
🌅هوالمصمّم🌅 🌠🌜 قنواء به شوخی گفت:(اگر خیلی ناراحت هستید،شما را به آن پایین بر می گردانیم). حماد گفت:(من حاضرم به سیاه چال برگردم تا در عوض،پیرمرد بیماری که آن جاست،آزاد شود.) حماد چهره ای مصمم و گیرا داشت.قنواء ازش پرسید:( راستی این کار را می کنی؟).🙂 -من هنوز می توانم سیاه چال را تحمل کنم،ولی آن پیرمرد نمی تواند.خدا می داند چقدر دلم می خواهد غل و زنجیر را از دست و پا و گردن لاغرش بر می داشتند و پس از بردنش به حمام،لباسی تمیز می پوشاندند و نزد بستگانش می بردند.😃 صفوان صحبت را عوض کرد و روبه من و قنواء گفت:(ما چطور می توانیم بزرگواری شمارا جبران کنیم؟)✨🔥 خطاب به من ادامه داد:(ما خوش شانس بودیم که شما به طور غیرمنتظره به سیاه چال آمدید و در فضای نیمه تاریک،میان آن همه زندانی که قیافه هایشان فرق کرده،حماد را شناختید!)😄❤️ گفتم:( به جای این حرف ها،بگذارید بانو قنواء ماجرای دیروز را برایتان تعریف کند،شنیدنی است!)😉 قنواء پرسید:( کدام ماجرا؟اسب سواری یا رفتن به حمام ابوراجح؟) با شنیدن نام ابوراجح،صفوان و حماد یکّه خوردند. -رفتن به حمام ابوراجح را تعریف کن. به صفوان گفتم:(ابوراجح از دوستان مورد اطمینان من است.مرد درست کاری است.در بازار،حمام دارد.)☺️ صفوان سری تکان داد و لبخند زد.توانسته بودم به او بفهمانم که با توصیهء ابوراجح به سراغ آن ها رفته ام.گفت:( نامش را شنیده ام.از او به نیکی یاد می کنند.)😄🌹 حماد آن قدر باهوش بود که منظور من و پدرش را بفهمد.گفت:( شنیده ام در حمامش،دو پرندهء سفید و زیبا دارد.) قنواء گفت:( من هم وصف زیبایی آن دو پرنده را شنیده بودم.دیروز بالاخره موفق شدم آن ها را ببینم.) حماد با تعجب پرسید:(یعنی به حمام رفتید و آن ها را دیدید؟)😳 -بله.😊 -اما آن جا که حمام مردانه است. قنواء خوش حال از آن که توانسته بود علاقهءشان را جذب کند،با آب و تاب،همهء آن چه را که اتفاق افتاده بود،تعریف کرد.🔥 از زندان که بیرون آمدیم،قنواء پرسید:( نظرت دربارهء حماد چیست؟) گفتم:( پدرش مثل ابوراجح،انسان درست کاری است.حماد هم فرزند چنین پدری است.)🙂🖐🏻 -و البته اگر حسادت نمی کنی،خوش قیافه است.چشم هایش حالت قشنگی دارد که من دوست دارم!).🙂♥️ این داستان ادامه دارد...💎🦋 ⭐️با ما همراه باشید⭐️ ╔════🍭🌸═══╗ ♡ @fotros_dokhtarane ♡ ╚═══🌈🧚🏼‍♀════
یکی بچه ها شب بود رفته بود دستشویی😁 تا دم در رفته بود یهو حس کرده بود صدا میاد رفته بود توی دستشویی و کمین کرده بود😅 صدا عراقی ها بود🤫 دیده بود اسلحه ای نداره آفتابه دستش بود اومده بود بیرون دیده بود پشتشون سمتشه😜 آفتابه رو گذاشته بود توی کمرشون و گفته بود سرتون رو برنگردونین و گرنه می زنم😆😉 تا مقر همین طوری آورده بودشون نفهمیده بودن😂 بعدش که دستشون رو بستیم✋🏻 عراقی ها به هم می گفتن:🗣چطوری میشه یک نفر با آفتابه اونا رو اسیر کرده بود😂 😄 😂 🎀 ♡   (\(\     („• ֊ •„)  ♡ ┏━∪∪━━━━━┓ ⃟🎀@fotros_dokhtarane ⃟🎀 ┗━━━━━━━━┛