eitaa logo
𝖵𝗂𝗌𝗂𝗈𝗇
116 دنبال‌کننده
13 عکس
13 ویدیو
1 فایل
همه‌چیز و هیچ‌‌چیز.
مشاهده در ایتا
دانلود
روز چهل و چهارم. ۱۴۰۵/۲/۱۲ فکر می‌کنی سرنوشت چیزیه که از قبل ساخته شده یا چیزیه که ما با جوری که زندگی‌ می‌کنیم ساخته می‌شه؟ زندگی ما هیچ‌وقت از قبل تعیین شده و مشخص نبوده،یعنی فکر نمیکنم سرنوشتی وجود داشته باشه که نوشته شده باشه و خط به خط زندگی ما از روی اون و وابسته به چیزی که اونجا وجود داره پیش بره. تمام چیز‌هایی که توی زندگیمون بدست‌آوردیم،افرادی که باهاشون ارتباط داریم و حتی شکست هایی که تجربه کردیم نتیجه افکار،احساسات،باور‌ها و انرژی‌هاییِ بوده که مدت‌ها قبل برای خودمون به کائنات فرستادیم. آینده ما چیزیِ که با افکار الانمون درحال ساختنش هستیم،هرباری که فکری راجب آینده و حتی تصمیم‌های کوچیک زندگیمون میکنیم،یه مسیری برای ما ساخته میشه که در نهایت میلیون‌ها راه وجود داره که ما انتخاب میکنیم از کدومشون و به چه صورتی به مقصدی که میخوایم برسیم،میتونستیم هزاران تا انتخاب دیگه‌ کرده باشیم و در موقعیت‌های مختلف دیگه‌ای می‌بودیم که هیچ شباهتی به چیزی که الان هست نداشته باشه. هیچ محدودیتی برای آینده‌ای که قراره داشته باشیم وجود نداره،همه‌چیز توسط خودمون ساخته میشه. درواقع هراتفاقی که روزی برامون توی زندگی افتاده رو خودمون انتخاب کردیم که جذبش کنیم و آثارش رو ببینیم.
"همیشه یه چیزی هست که باعث ناراحتیت بشه،فقط باید یاد بگیری چجوری باهاش کنار بیای و راهی برای حل کردنش پیدا کنی."
مثلا کاش هرروز آبی آسمونی بودم
یا سبز نعنایی
یا حتی زرد لیمویی
هرچیزی جز قرمز
همیشه وقتی شمال بودم همچی خوب بوده،بهترین لحظات زندگی‌ام وقتی گذشتن که زمانم رو تو شمال صرف کردم،هربار که اونجاییم قلبم داره از خوشحالی توی دهنم می‌تپه و تمام اجزای صورتم لبخند میزنن. اونجا،جاییِ که هرچیزی که بهش مربوط میشه برام لذت‌بخش و خوشحال کنندست،هوای شرجی که تنفس رو برام سخت‌ میکنه و توی تابستون از همیشه کلافه‌کننده‌تر میشه اما بوی شادی‌ام رو میده،رطوبت هوا که موهام رو از همیشه پریشون‌تر میکنه و باعث میشه موج‌هاش درهم ریخته بشن،جاده های جنگلی که وقتی بهشون می‌رسیم نمیدونم کجا رو نگاه کنم که حتی مقداری از زیبایی‌ش رو ازدست ندم و همیشه پنجره رو پایین میدم تا باد بین موهام بپیچه و صورتم رو خنک کنه،هوای دم‌صبحش که هربار از خوابم میزنم تا فقط بتونم از نسیم صبحگاهی و تماشای آسمون‌ش لذت ببرم،روزای بارونی که هوای‌شهر از همیشه خنک‌تر و لذت‌بخش‌تر میشه و هرجای شهر که بری بوی خاکِ بارون خورده ریه‌هات رو پر میکنه،شب های رنگی و پر‌نورم توی لاهیجان که بالای شیطان کوه از سرما می‌لرزم اما هربار با شوق و علاقه بیشتری میرم تا اونجا وقتم رو بگذرونم،جمعه‌بازار‌های شلوغش که پر از رنگِ و بویِ زندگیِ،گم‌شدن‌هامون توی جاده های غریب،مسیر های طولانی،مکالماتی که برام فراموش‌نشدنی‌ان و دریا،جایی که بهترین خاطرات دوران بچگیم تا به امروز درونش ثبت شده،جایی که قلبم بیشتر از هرجایی منتظره تا اونجا باشه و جایی که دیدن امواج‌ش که هرچی به ساحل نزدیک میشن نرم‌تر و آروم تر میشن،قدم برداشتن تو ماسه های گرم و لطیف ساحل،صدای امواجی که باعث میشه سرتاپا گوش بشم تا حتی صدای یکی از موج هایی که به ماسه ها برخورد میکنه رو ازدست ندم،جمع کردن صدف های مختلفی که کنار ساحل وجود دارن تا بعدها به افراد عزیزِ زندگیم بدم، گرفتن دست بابام،شنا کردن و قدم برداشتن توی آب تا به قسمت عمیق‌ش برسیم،بازی کردن با خانواده‌ام توی آب درحالی که صدای خنده‌هامون بلند‌تر از همیشه‌ست،خستگی و کوفتگی بدنم بعد از ساعت‌ها توی آب بودن،غذا‌خوردن و خوابیدن بعد از یه روز طولانی توی ساحل،دیدن غروب و طلوع خورشید کنار ساحلی که از همیشه خلوت‌ترِ برام لذت‌بخشِ. و انگاری وقتی که اونجام چیزی برای ازدست دادن ندارم.
سبز درختی بودن هم جالب بود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا