خاک باران خورده
خیلی سعی کردم عکس خوب بگیرم اما اضطراب اجتماعی نزاشت.
این مسجد خیلی خیلی خیلی قشنگ و عزیزه برام=))))))
خاک باران خورده
من تو تجمعات امشب وقتی مولودی مینداختن و دکمه کِل کشیدنم فعال میشد 🎀💅🏻🩷💝💘💖💗💓💕:
سال ششم هجرت بود که تو پا بر عرصه وجود گذاشتی ای نفر ششم پنج تن!
بیش از هرکس حسین علیه السلام از آمدنت خوشحال شد.دوید به سوی پدر و با خوشحالی فریاد کشید:«پدرجان!پدرجان!خداوند یک خواهر به من داده است!..» زهرای مرضیه فرمود:« علی جان نام دخترمان را چه بگذاریم؟»حضرت مرتضی پاسخ داد:«نامگذاری فرزندمان شایسته پدر شماست. من سبقت نمیگیریم از پیامبر در نامگذاری این دختر.» پیامبر در سفر بود وقتی که بازگشت یک راست به سوی خانه زهرا روانه شد.حتی پیش از ستردن گرد و غبار سفر،از دست و پا و صورت و سر.پدر و مادرت گفتند که برای نامگذاری عزیزمان چشم انتظار بازگشت شما بودیم.پیامبر تو را چون جان شیرین در آغوش فشرد،بر گوشه لب های خندانت بوسه زد و فرمود:«نامگذاری این عزیز کار خود خداست من چشم انتظار نام آسمانی او میمانم .»بلافاصله جبرئیل آمد و در حالیکه اشک در چشمهایش حلقه زده بود،اسم زینب را برای تو از آسمان آورد،ای زینت پدر!ای درخت زیبای معطر!پیامبر از جبرئیل سوال کرد که دلیل این غصه و گریه چیست؟! جبرئیل عرضه داشت:« همه عمر در اندوه این دختر میگریم که در همه عمر جز مصیبت و اندوه نخواهد دید» پیامبر گریست،زهرا و علی گریستند.دو برادرت حسن و حسین گریه کردند و تو نیز لب برچیدی..:)
-آفتاب در حجاب