eitaa logo
برآمده از دل...
62 دنبال‌کننده
300 عکس
75 ویدیو
3 فایل
.سینه تنگ کور دلان کجا و آسمان بی کران کجا... برآمده‌ از دل🕊
مشاهده در ایتا
دانلود
با پَلَخمون یَک یَک شون و زدن😔😂 موتوا قبل ان تموتوا🤌🏻
میگفت: همه چی دست به دست هم داده بود تا اون روز واقعا امام حسنی بشه ... همین که پا گذاشتم تو حرم همه جا پر شده بود از کبوتر و یا کریم، تو این یک ماهی که یک روز در میون همش حرم بودم، حتی سال های قبل، انقدر کبوتر ندیده بودم تو حرم، اما اون روز... کتیبه ها باهات حرف میزدن، روضه ها دلت و خون میکردن، اخ امون از وقتی که روضه خون میگفت: یه مدینه، یه بقیعه... و تو تا آخرش میرفتی یا وقتی که میگه: تاحالا مامانت جلوت خورده زمین... امون از وقتی که میری وضو بگیری، چشمت به آیینه میفته و کاغذ هایی که روی آیینه و گوشه گوشه ی خوابگاه چسبوندن، یا وقتی که کتاب عزیزی به دستت میرسه و یهو پشتش از بقیع نوشته ... امام حسن حرم نداره، اما همه جا هست، همه جا نشون از امام حسنه همه جا پر از یا کریم و عطر کریم اهل بیته... همه جا ...
تاکسی صلواتی🚕 :)
اتوبوس‌پر شده بود، ایستاده بودم وسط و بچه ها اصرار داشتن بلند بشن یا جا باز کنند من بشینم، تا اینکه یهو بلند گفت:بیا بابا جان بیا بشین اینجا دخترم، اولش تعارف کردم اما وقتی گفت بیا بشین بابا تو هم مثل دخترمی، با خجالت رفتم و رو صندلی کنار نشستم..یهو شروع کرد از دخترش گفتن، برام کلی تعریف کرد از دختری‌ که عزیز دل باباشه و استاد دانشگاهه از‌خودش برام گفت‌که جانباز ۵۵ درصده و‌ موجی بوده و الان هم سمت چپ صورتش کامل فلجه، از امام رضا گفت برام از اینکه ۲سال فراموشی کامل میگیره به خاطر حملات موجی، و هیچکس و نمیشناخته تا اینکه امام رضا شفاش میده.. یا اینکه حتی تا آلمان رفته برا درمون دستش و تاندوم های پاره شده، که همه گفتن باید دستت قطع بشه، اما اون ۳۰ ساله داره با همین دست کار میکنه و زائر جا به جا میکنه.. برام از پدرش که آزاده ی جنگه گفت، از دو برادر شهیدش، از اینکه هیچ کدوم تاحالا از سهمیه هاشون استفاده نکردن، حتی برا بچه هاشون، میگفت: بابا جان اونموقع که ما رفتیم برا وطن و خاک و ناموس مون رفتیم، فکر این موقع ها که نبودیم، اینم وصیت بابامونه ما استفاده نمیکنیم از این سهمیه ها، خدا شاهده دخترام و بدون سهمیه فرستادم دانشگاه:) ..خلاصه که نفهمیدم چیشد مسیر انقدر زود طی شد و سریع رسیدیم... لحظه ی آخر به خاطر هماهنگی اتوبوس شمارشون و گرفتم و وقتی فامیلیشون و پرسیدم، گفت: فانی هستم... خندیدم و گفتم همه مون فانی ایم حاج آقا، لبخند زد و گفت اون که صد البته، ولی من دیگه باید برم پیش رفقای شهیدم، به زودی باید برم... رسیدیم، پیاده شدیم، اما، آقای فانی اتوبوس مهربون موند تو قلبم با جمله ی اخرش:)