اتوبوسپر شده بود، ایستاده بودم وسط و بچه ها اصرار داشتن بلند بشن یا جا باز کنند من بشینم، تا اینکه یهو بلند گفت:بیا بابا جان بیا بشین اینجا دخترم، اولش تعارف کردم اما وقتی گفت بیا بشین بابا تو هم مثل دخترمی، با خجالت رفتم و رو صندلی کنار نشستم..یهو شروع کرد از دخترش گفتن، برام کلی تعریف کرد از دختری که عزیز دل باباشه و استاد دانشگاهه ازخودش برام گفتکه جانباز ۵۵ درصده و موجی بوده و الان هم سمت چپ صورتش کامل فلجه، از امام رضا گفت برام از اینکه ۲سال فراموشی کامل میگیره به خاطر حملات موجی، و هیچکس و نمیشناخته تا اینکه امام رضا شفاش میده.. یا اینکه حتی تا آلمان رفته برا درمون دستش و تاندوم های پاره شده، که همه گفتن باید دستت قطع بشه، اما اون ۳۰ ساله داره با همین دست کار میکنه و زائر جا به جا میکنه.. برام از پدرش که آزاده ی جنگه گفت، از دو برادر شهیدش، از اینکه هیچ کدوم تاحالا از سهمیه هاشون استفاده نکردن، حتی برا بچه هاشون، میگفت: بابا جان اونموقع که ما رفتیم برا وطن و خاک و ناموس مون رفتیم، فکر این موقع ها که نبودیم، اینم وصیت بابامونه ما استفاده نمیکنیم از این سهمیه ها، خدا شاهده دخترام و بدون سهمیه فرستادم دانشگاه:) ..خلاصه که نفهمیدم چیشد مسیر انقدر زود طی شد و سریع رسیدیم... لحظه ی آخر به خاطر هماهنگی اتوبوس شمارشون و گرفتم و وقتی فامیلیشون و پرسیدم، گفت: فانی هستم... خندیدم و گفتم همه مون فانی ایم حاج آقا، لبخند زد و گفت اون که صد البته، ولی من دیگه باید برم پیش رفقای شهیدم، به زودی باید برم...
رسیدیم، پیاده شدیم، اما، آقای فانی اتوبوس مهربون موند تو قلبم با جمله ی اخرش:)
برآمده از دل...
اتوبوسپر شده بود، ایستاده بودم وسط و بچه ها اصرار داشتن بلند بشن یا جا باز کنند من بشینم، تا اینکه
میگفت: باید برم پیش رفقای شهیدم، به زودی....
#احیاء
#اتوبوسمهربون
اربعین، کربلا، نرفتهام...
اما
همه چیز شبیه کربلا بود،
همه چیز
دسته های عزاداری،
موکب های میانه ی راه
خیابان های پر از جمعیت منتهی به حرم
صدای سنج و دهل و ساز ...
با این تفاوت که
اینها همه برای غم علی ابن موسی الرضاست...
برای اویی که پناه هست،
که انیسالنفوس است و رئوف و غریب...
اه از غریب...
#باوانم
#احیاء
#بابارضا