برآمده از دل...
دختر ها بابایی اند...
نمیدونم اولین بار چه زمانی و توسط چه کسی این جمله تو تاریخ به ثبت رسید...
شاید زمانی بود که حضرت زهرا سلام الله علیها به دنیا اومدن و شدن قره العین پدر، شدن کسی که هرزمان پیامبر دلتنگ بوی بهشت میشد، فاطمه رو استشمام میکرد.
یا شاید وقتی بود که حضرت رقیه سلام الله علیها دوری از پدر و نتونست طاقت بیاره و خیلی سریع به سمت آغوش پدر بال و پر زد...
شاید زمانی دخترها بابایی اند رقم خورد که زینب کوچولو دختر شهید حبیب الله شیری با عکس پدر نجوا میکرد و دل آدم ها رو از این رو به اون رو میکرد.. یا شاید قصه، قصه ی کتابیه با همین اسم، درمورد شهید جواد محمدی و ارتباط ایشون با دختر شون.. اصلا چرا راه دور بریم، همین چند وقت پیش بود که دختر شهید باقری هم به همراه پدر پرکشید...
خلاصه که
کم نیستن دخترایی که جونشون به جون پدر وصله و بالعکس ...
چون
دخترا بابایی اند..
هدایت شده از سِدخارجی
26.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا ضامن آهو
ضامن ما هم بشو 🥹🥲
@sedkhareji ✔️
روز الست....mp3
زمان:
حجم:
1.7M
چشمی میان آن همه ما را سوا نمود
دل را ربود و داد دلی مبتلای عشق
#نورخدا
هدایت شده از راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
من خیلی فکر میکنم، خیلی خیلی زیاد. و امروز، خط ربط همهی این فکرای زیادم به هم، «تصمیم» بود.
فکر میکردم به اینکه من چهقدر قدرت دارم تا بتونم یه تصمیم بزرگ بگیرم؟ یه تصمیمِ بزرگِ درست. تصمیم درست گرفتن تو موقعیتای مهم چهقدر سخته؟ باید چیکار کرده باشم که اونجا سر بزنگاه بتونم درست از پسش بر بیام؟
به این فکر کردم که اگر من توی یه عرصهی خاص انقدری حرفهای و ماهر بشم که مثلا همهی ایران منو بشناسن و بهم افتخار کنن، ممکنه تصمیم بگیرم ایران رو ول کنم و برم استرالیا و اونجا به حرفهم ادامه بدم؟
یا مثلا اگر یهروزی جلوی یهعالمه دوربین که از همهی دنیا دارن منو نگاه میکنن با قاتل آدمای عزیز زندگیم روبرو بشم، چه واکنشی نشون میدم؟ ممکنه جلوش سر خم کنم یا باهاش خوش و بش کنم و انگار که هیچی نشده به روی خودم نیارم؟
لابلای این فکرا، داشتم یه لیست مینوشتم از کارای عقبموندهم. دیدم باید یه هفته قید زندگی رو بزنم تا از شدت و حجمش کم شه. بعد به این فکر کردم که موقع قبول کردن این کارا یا شروع یه کار جدید برا خودم، چی تو ذهنم بوده که تصمیم گرفتم به انجامش؟ یا شاید به ذهنم ربطی نداشته، تو دلم چی بوده؟...
به این فکر میکنم که تصمیم رو با ذهن میگیرن یا با دل؟ مثلا شاید یهجا ذهنم بگه درستش اینه که تشریفات رسمی برخورد با یه آدم رسمی وسط یه مسابقهی رسمی رو حتی با دوز محبت و احترام بیشتر رعایت کنی، ولی دلت نذاره! دلت خون باشه و این خون نذاره منطقی تصمیم بگیری...
به این فکر میکنم که وقتی میدونستم همهی وقتم پر از کاره، وقتی یه عزیز بهم گفت یه کار دیگه انجام بدم، بدون مکث بهش گفتم چشم؟ اینجا ذهنم تصمیم گرفت یا دلم؟ الان که باز دوباره خودمو وسط کارای مختلف گیر انداختم تا به مرز غرق شدن برسم، راضی ام از اون تصمیم؟ یا اینکه این تصمیم اثرش چهقدر بوده؟ اثرش همین یه هفتهست؟ یه ماهه؟ یه سال؟ یا یه عمر؟...
به این فکر میکنم که انگار همین تصمیمات کوچیکن که تصمیمات بزرگو میسازن. اینکه تصمیم بگیرم با صدای آلارم هفت، هشت، یا نه صبح بیدار شم یا دوباره چشمامو ببندم و صدای اذان ظهر بیدارم کنه، اینکه تصمیم بگیرم الان باید بمونم خونه و طراحی این لوگو رو تموم کنم یا حاضر شم با مامان برم مهمونی، اینکه تصمیم بگیرم چند دیقه برم اکسپلور یا بهجاش برم طاقچه و چند صفحه کتاب بخونم، اینکه حتی تصمیم بگیرم الان برم بخوابم یا بیشتر از این حرف بزنم، همهی اینا آجر به آجر روی هم میان و اونوقتی که بزنگاه زندگیمه، باید یه تصمیم بزرگ بگیرم! سازهی تصمیم بزرگی که اگه آجراش کج چیده شده باشن، به اون مرحله که برسه فرو میریزه و همهچیزمو بر باد میده...
خدا نکنه یه وقت تصمیمی بگیرم که همهی آدما متفقالقول باشن که با این تصمیم، به یه بیشرف تبدیل شدم!
هدایت شده از بینهایت
الهی! پرندگان همه یک طرف و مرغِ عشق یک طرف؛ گیاهان همه یک جهت و گیاهِ عشق یک جهت؛ همه درسها یک جانب و درسِ عشق یک جانب؛ همه یکسوی و عشق یکسوی.
ــ مرحوم علامه حسنزاده آملی
♾ @binahayat_ir
الناسُ عبید الدنیا...
مردم بندگان دنیا هستند.
قال اباعبدالله الحسین علیه السلام
برآمده از دل...
یه عکس نمیتونه به تنهایی اشک آدمو در... #احیاء
ی عکس نمیتونه به تنهایی اشک آدم و در بیاره....
+اون عکس:
#احیاء