برآمده از دل...
#یارضا @imamreza
خب
دل که حساب و کتاب و روز های هفته حالیش نیست، گاهی هم چهارشنبه نشده یهو دلش هوای خونه ی پدری و پدر و میکنه...
مگه نه بآوانم؟...
دل تنگی که شاخ و دم نداره تصدقت بشم:)
ماه رجب تموم نشده، ببر من و خونت کوله بار پر بده دستم بابام جان..
من، داستان گفتن و نوشتن را خیلی دوست دارم
مخصوصا اگر داستان عشاق را بگویم یا به روی کاغذ بیاورم ، اصلا همین که یک طرف قصه عاشق است و طرف دیگر معشوق ذوق و شوق تمام وجودم را فرا میگرد...
با هر کلمه که از زبانم جاری میشود قلبم به تپش می افتد ...
و امان از وقتی که بخواهم داستان عشق خودم و تو را برای دیگران بگویم ...
آنوقت هزاران بار مردن از شوق هم برایم کم است...
ایها العزیزِ جان
زندگی بس سخت است و دشوار
و این هم از خاصیت رحم زمانی دنیاست
کی میرسد روز متولد شدن ما؟
هر روز را شب میکنم و شب را روز
ولی تو را در این هیاهو نمی بینم ...
مشکل از من است یا شما به ما رخ نشان نمی دهی عزیزِ جان؟...
صد البته مشکل از من است
از این چشم هایی که هر چه میرسد را میبینند
گوش هایی که همه چیز را می شنود
و ذهنی که به هر فکری ، بفرما میزند ...
ای کاش کمی تمرین میکردم
کور بودن و کر بودن را
تا نبینم ، نشنوم و فکر نکنم
به غیر تو ...
مرا کور و کر کن ..