برآمده از دل...
لطفا من و برگردونید به خورشید خونه ☀️:)❤️🩹
هجوم ناگهانی غم و دلتنگی بسیار، از برای خورشید خونه و اهلش...✨💔
امشب، آخرین شبیه که با این زاویه ی دید، تو اتاق ۲۰۲ قراره بخواب برم...
اتاقی که دو ترم مهمونش شدم..
روز اولی که پام و به خوابگاه جدید گزاشتم متوجه شدم که همه ی هم رشته ها، اسم خودشون و دادن سرپرستی و اتاق جدا گرفتن، و من و دونفر دیگه، موندیم بدون اتاق..
وقتی توی سرپرستی به شکل بیچاره واری نشسته بودیم یکی از دختر ها از در اومد داخل که خداحافظی کنه و ناگهان سرپرست پرسید: شما ۲۰۲ بودین دیگه؟ این ترم چند تا تخت خالی دارید؟
_ سه تا
+ خب اینم از این شما ۳ نفر برید تو این اتاق...
ماهم خوشحال از اینکه اتاق دار شدیم سریع رفتیم به سمت ۲۰۲...
یک اتاق ۱۲ نفره، ۳ شب اول ما سه نفر تنها بودیم، چون هم اتاقی هامون هنوز نیومده بودن، با کلی استرس از اینکه نکنه ادم های بدی باشن، نکنه شب ها نخوابن، اذیت کنن و... از هرکس که می شناختیم میپرسیدیم: فلانی، بچه های این اتاق چطورن؟!
خوبن؟اخلاقشون خوبه؟ شلوغن؟ و...
واقعا ترسیده بودیم
ما
سه نفر ورودی ۱۴۰۲ بودیم و تازه ترم سه رشته ی الهیات، قرار بود تو اتاقی باشیم با ۹ نفر ورودی ۱۴۰۰ ترم ۷ اون هم رشته ی تربیت بدنی، که همه از شور، هیجان، شیطنت و شلوغی شون میگفتن...
تازههه گفته بودن که بچه ها همه اهل یاسوج اند و از قوم لُر، که این مورد تو شلوغ بودنشون بی تاثیر نبود..
بدون اینکه همدیگه رو ببینیم، از هم میترسیدیم، ما از اون ها، و شاید باورش سخت باشه، اون ها هم از ما.!
برآمده از دل...
امشب، آخرین شبیه که با این زاویه ی دید، تو اتاق ۲۰۲ قراره بخواب برم... اتاقی که دو ترم مهمونش شدم..
چرا؟
چون روز های اول که ما بودیم و اون ها نه، روی در کمد هامون به خاطر چالش حفظ حدیث، حدیث چسبوندیم، عکس سید حسن و زدیم و...
حالا آخر هفته، ما نبودیم و اون ها اومده بودن و در قدم اول با فضای معنوی اتاق رو به رو شده بودند... شما خودت تصور کن چجور ضد حال خوردن:)
هفته های اول خیلی غریبانه بود، بچه ها باهم لُری حرف میزدن و ما
نمیفهمیدیم...
مطلقا چیزی نمیفهمیدم،
حتی اگه مخاطب شون من بودم، مجبور میشدن فارسی باهام صحبت کنند که متوجه بشم...
تفاوت فرهنگی، خانوادگی، شخصیتی، لهجه و زبان، همه و همه بیداد میکرد...
اما، نمیدونم واقعا چیشد و چه اتفاقی افتاد
که وقتی به خودم اومدم دیدم
کم کم داریم باهم کنار میایم.
بچه ها کلاس های عملی داشتن و وقتی میومدن از خستگی دیگه نایی برای بلند شدن نداشتن، پس، ظهر ها تا مغرب خواب، و شب ها بعد از صرف سه وعده ی مختلف شام در بازه های زمانی مختلف، به خواب میرفتن...
خیلی جالب بودن، شما فکر کن ساعت ۲ شبه و یهو یکی میگه: بچه ها چای درست کردم بیاین با نون پنیر بخوریم...!
واکنش ساعت ۲: 😶
زمان، کار خودش و کرد، مهر هم دیگه رو انداخت به دلمون..
برآمده از دل...
چرا؟ چون روز های اول که ما بودیم و اون ها نه، روی در کمد هامون به خاطر چالش حفظ حدیث، حدیث چسبوندیم
من شده بودم خاله شادونه ی اتاق؛ کسی که هر موقع وارد میشه بلند میگه: سللااام دوستاااای منن :)
شدم کسی که لُری میفهمه ،
متوجه میشه، و تا حد برخی جملات کوتاه و کلمات رو میتونه لُری صحبت کنه:)
از جمله:
وِریسین، کو رو بیدی، ... مِنه بختُم، سی چه؟، ها، لاغِر اُویدی و..(از نام بردن باقی کلمات از جمله تکه کلام ها معذوریم، 🔞;)
اولین کلمه ایی هم که یاد گرفتم؛ "شی" بود، به معنی "شوهر"، چون بعد از هر تعطیلی که بر میگشتم اتاق، بچه ها میگفتن: شی نکردی؟! (شوهر نکردی؟)
به خودم که اومدم دیدم منم دارم هم پای بچه ها تو راند های مختلفه از صبح تا ظهر، ظهر تا عصر و شب تا صبح میخوابم:) و کِلخُنگ(نوعی پسته ی کوهی) میخورم..
و حتیییییی سه گامه لُری و هم یاد گرفتم👀.
برآمده از دل...
من شده بودم خاله شادونه ی اتاق؛ کسی که هر موقع وارد میشه بلند میگه: سللااام دوستاااای منن :) شدم کس
به قول سیده اتاق، تربیت بدنی حسابی به من ساخته بود و هم رنگ بچه ها شده بودم..
آره، من از تک تک بچه ها کلی یاد گرفته بودم، خندیدم، گریه کردم، گاهی حتی به مرز عصبانیت رسیدم اما...
کلی درس گرفتم:)
نمیدونم،
نمیدونم من هم اتاقی خوبی بودم یا نه!. به عنوان کوچیکه ی جمع، به عنوان همون کسی که به خاطر کوچیک تر بودن مسئولیت آبجوش آوردن و گاهی به عهده داشت، تونسته خوب باشه برای ۱۱ نفره دیگه؟ به ویژه اون ۹ نفر.
برای بچه هایی که دلم براشون پر میزنه...
آیا از من اثری پذیرفتند؟!..
فععععععععععععک نکککککنم:)
البته که این اواخر بحث حق الناس، حق العباس(خانم عباسی از اعضای اتاق) خیلی مطرح بود، اماا...
به قول بچه ها من اون الهیاتی ایی ام که هیچ الهی نیست:) (حقpro)
نمیدونم، من هیچ خوبی ایی نداشتم که بخوام اون و به یادگار به دل رفقای ۲۰۲ بدم..
پس
همه شون و می سپرم به امام رضا(ع)...
اره
این بهترین کاره...
و بغض عمیق >>>...
هدایت شده از تأملات | تولايى
📌باید به این بلوغ برسیم که نرسیدن به خواستهها، نه تنها یک امر طبیعی که یک سنت الهیه، برای رشدِ ما، برای تکامل ما...
با لیست بلند بالای خواستهها و مرور دائمی نرسیدن، تنها چیزی که به ما اضافه میشه، ناامیدیه
برای ما، که از معادلات پیچیده عالم بیخبریم، پیدا کردن مسیر درست، و طی کردن اون، خودش مقصده! نتیجه دست کس دیگه است...
@m_a_tavallaie | #تأملات
هدایت شده از راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
مجری به نزار قبانی شاعر بزرگ عرب میگوید:
در شعر شما «حُزن» نمود زیادی دارد!
نزار قبانی به میان کلام او میآید، و میگوید:
حُزن، میزاث قوم ماست!
از کربلا تا به امروز ما «حزین» هستیم...
ما عشقمان، محزون!
وصالمان، محزون!
مرگمان، محزون!
و حتی شادیمان، «محزون» است!
هدایت شده از جهاد علمی 🇵🇸🇮🇷
✨ امام مهدی (عج):
امور خود را به ما واگذارید چون بر ما واجب است که شما را به مقصد برسانیم.
بحارالانوار ج۵۳ ص۷۹
✨🔖 چرا پس هنوز نگرانی؟ پاشو رفیق همه چی رو بسپار به خودشون و یه برنامه ریزی خوب برای هفته ات بِچین
#مهمات_معنوی
#قرار_عاشقانه
📍@jahadelmi313 | جــهــادعلمــی
هدایت شده از راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
جایی که حواسم باید باشه شب امتحان:
vs
جایی که حواسم هست: