برآمده از دل...
چرا؟ چون روز های اول که ما بودیم و اون ها نه، روی در کمد هامون به خاطر چالش حفظ حدیث، حدیث چسبوندیم
من شده بودم خاله شادونه ی اتاق؛ کسی که هر موقع وارد میشه بلند میگه: سللااام دوستاااای منن :)
شدم کسی که لُری میفهمه ،
متوجه میشه، و تا حد برخی جملات کوتاه و کلمات رو میتونه لُری صحبت کنه:)
از جمله:
وِریسین، کو رو بیدی، ... مِنه بختُم، سی چه؟، ها، لاغِر اُویدی و..(از نام بردن باقی کلمات از جمله تکه کلام ها معذوریم، 🔞;)
اولین کلمه ایی هم که یاد گرفتم؛ "شی" بود، به معنی "شوهر"، چون بعد از هر تعطیلی که بر میگشتم اتاق، بچه ها میگفتن: شی نکردی؟! (شوهر نکردی؟)
به خودم که اومدم دیدم منم دارم هم پای بچه ها تو راند های مختلفه از صبح تا ظهر، ظهر تا عصر و شب تا صبح میخوابم:) و کِلخُنگ(نوعی پسته ی کوهی) میخورم..
و حتیییییی سه گامه لُری و هم یاد گرفتم👀.
برآمده از دل...
من شده بودم خاله شادونه ی اتاق؛ کسی که هر موقع وارد میشه بلند میگه: سللااام دوستاااای منن :) شدم کس
به قول سیده اتاق، تربیت بدنی حسابی به من ساخته بود و هم رنگ بچه ها شده بودم..
آره، من از تک تک بچه ها کلی یاد گرفته بودم، خندیدم، گریه کردم، گاهی حتی به مرز عصبانیت رسیدم اما...
کلی درس گرفتم:)
نمیدونم،
نمیدونم من هم اتاقی خوبی بودم یا نه!. به عنوان کوچیکه ی جمع، به عنوان همون کسی که به خاطر کوچیک تر بودن مسئولیت آبجوش آوردن و گاهی به عهده داشت، تونسته خوب باشه برای ۱۱ نفره دیگه؟ به ویژه اون ۹ نفر.
برای بچه هایی که دلم براشون پر میزنه...
آیا از من اثری پذیرفتند؟!..
فععععععععععععک نکککککنم:)
البته که این اواخر بحث حق الناس، حق العباس(خانم عباسی از اعضای اتاق) خیلی مطرح بود، اماا...
به قول بچه ها من اون الهیاتی ایی ام که هیچ الهی نیست:) (حقpro)
نمیدونم، من هیچ خوبی ایی نداشتم که بخوام اون و به یادگار به دل رفقای ۲۰۲ بدم..
پس
همه شون و می سپرم به امام رضا(ع)...
اره
این بهترین کاره...
و بغض عمیق >>>...
هدایت شده از تأملات | تولايى
📌باید به این بلوغ برسیم که نرسیدن به خواستهها، نه تنها یک امر طبیعی که یک سنت الهیه، برای رشدِ ما، برای تکامل ما...
با لیست بلند بالای خواستهها و مرور دائمی نرسیدن، تنها چیزی که به ما اضافه میشه، ناامیدیه
برای ما، که از معادلات پیچیده عالم بیخبریم، پیدا کردن مسیر درست، و طی کردن اون، خودش مقصده! نتیجه دست کس دیگه است...
@m_a_tavallaie | #تأملات
هدایت شده از راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
مجری به نزار قبانی شاعر بزرگ عرب میگوید:
در شعر شما «حُزن» نمود زیادی دارد!
نزار قبانی به میان کلام او میآید، و میگوید:
حُزن، میزاث قوم ماست!
از کربلا تا به امروز ما «حزین» هستیم...
ما عشقمان، محزون!
وصالمان، محزون!
مرگمان، محزون!
و حتی شادیمان، «محزون» است!
هدایت شده از جهاد علمی 🇵🇸🇮🇷
✨ امام مهدی (عج):
امور خود را به ما واگذارید چون بر ما واجب است که شما را به مقصد برسانیم.
بحارالانوار ج۵۳ ص۷۹
✨🔖 چرا پس هنوز نگرانی؟ پاشو رفیق همه چی رو بسپار به خودشون و یه برنامه ریزی خوب برای هفته ات بِچین
#مهمات_معنوی
#قرار_عاشقانه
📍@jahadelmi313 | جــهــادعلمــی
هدایت شده از راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
جایی که حواسم باید باشه شب امتحان:
vs
جایی که حواسم هست:
از روز اولی که سر کلاس صرف نشستم، و صرف ۱ و ۲ و نحو ۱ و پاس کردم هیچ از این دروس و عربی خوندن خوشم نمیومد، شاید اگه بگم ۸۰ درصدش به خاطر اساتید بوده، عین حقیقت باشه، و اون ۲۰ درصد دیگه به خاطر عدم علاقه ی خودم و بی انگیزه بودن تو یاد گرفتن و حل تمرین و..
این ترم هم نحو ۲ به همین منوال گذشت و امشب، شب امتحانه نحوه...
از روزی که برنامه ی امتحانات و دادن استرس نهفته ایی برای این امتحان داشتم مثل ضمیری که مستتر شده و من باید تو جمله ها دنبالش بگردم، استرسی که منفعل بود و مثل واو معیت، من رو همراهی نمیکرد تا قدم مثبت بردارم و شروع کنم به خوندن...
کاسه ی چه کنم چه کنم و برداشته بودم و توش و با جزوه ی نحو پر کرده بودم که، رسیدم به اصل استغاثه.
من شدم مستغیثُ، یکی از بنده های خوب خدا که بی منت همیشه مستغاث بوده به یاریم اومد...
گفتم تنها خوری نکنم، پس دست دوتای دیگه رو هم گرفتم و جمع شدیم تا آنچه گذشت این ترم و تو دوساعت، باهم ببینیم...
جوری تدریس کرد که انگیزه شد برام، که از ته دل ندای آه بیرون دادم، ای کاش همه ی اساتید و معلم ها مثل ایشون بودن..
الحمدالله،
خدا گذاشت سر راهم...
کاش یادم نره که همه ی این مستغاث ها از
مستغاثِ اصلی، صاحب الزمانِ..