eitaa logo
برآمده از دل...
67 دنبال‌کننده
314 عکس
78 ویدیو
5 فایل
.سینه تنگ کور دلان کجا و آسمان بی کران کجا... برآمده‌ از دل🕊
مشاهده در ایتا
دانلود
برآمده از دل...
آقای فانی رو یادتونه؟ اینبار میخوام قصه ی یک راننده ی دیگه رو بگم:)
انقدر همیشه تو موقعیت های مختلف برگشت از مشهد، اتفاقات گوناگون افتاده که دیگه برام عادی شده، و هر بار باید یک اتفاقی پیش بیاد:) اینبار هم همینطور، با یکی از رفقا هرچقدر منتظر اسنپ شدیم گیر نیومد که نیومد، کم کم داشت دیرمون میشد و نگران بودیم اتوبوس بدون ما حرکت کنه، تصمیم گرفتیم بریم باب الجواد و با تاکسی بریم، همینطور که مسیر و طی میکردیم و نگران بودم، یهو با خودم گفتم، چته؟ چرا نگرانی؟ مگه هر بار خیر نبوده؟ کله خیر؟ خیره ان شاءالله، ببینیم امام رضا (ع) چی گذاشته برامون ... رفتیم سمت باب الجواد، تاکسی ها همینطور رد میشدن، دوستم جلو تر بود، یهو یک تاکسی دیدم و سریع گفتم آقا تا ترمینال چقدر میبری؟ گفت ۲۰۰، گفتم آقا دانشجوییم کمتر میگیری؟ گفت بیاین سوار بشین هرچی دوست دارین بدین... سریع سوار شدیم؛ راه افتاد و توی مسیر کلی صحبت کرد از خودش از دختراش که دوتاشون ازدواج کردن و سومی داره درس میخونه که دکتر بشه:) وقتی متوجه شد چقدر هزینه ی بلیط رفت و برگشت مون شده گفت که چرا کلاس هاتون و میزارن مشهد که انقدر خرج کنید، باید همون جا برگذار کنند. گفتیم اخه ما خودمون دوست داریم بیایم مشهد، اصلا همه ی سختی ها و هزینه ها یک طرف، امام رضا(ع) یک طرف:) از تو آیینه نگاهمون کرد و گفت: امام رضا؟، امام رضا به چه دردی میخوره آخه؟ سریع گفتم: برعکس باید بگیم امام رضا به چه دردی نمیخوره! دوستم گفت: به درد همه چی میخوره امام رضا...
برآمده از دل...
انقدر همیشه تو موقعیت های مختلف برگشت از مشهد، اتفاقات گوناگون افتاده که دیگه برام عادی شده، و هر با
راننده همینطور داشت نفی میکرد.. تو دلم گفتم: اخه شما که خودت زیر سایه آقا داری مسافری که زائر آقاست و میبری و میاری و اینطوری روزی تو خونه میبری، بعد میگی به درد نمیخوره؟! با حرف دوستم به خودم اومدم، داشت میگفت: امام رضا که همه جا به درد ما خورده، ما به دردش نخوردیم، ان شاءالله به درد شما هم میخوره... راننده ساکت شد، یکم بعد گوشیش و برداشت و در حین اینکه عکس خودش و نشون میداد با لباس خادمی تو حرم، بهمون گفت: باریکلا، میخواستم ببینم شما چی میگین، من ۲۲ ساله خادم آقام:) آره امام رضا خیلی به درد میخوره... تعجب کرده بودیم.. ادامه داد که: چند سال پیش برای تمدید گواهینامه ام که رفته بودم، بهم گفتن چشم هات ضعیف شده، باید عینک بزنی. رفتم حرم و به آقا گفتم، آقا جان من خیلی ساله زائر ها تو سوار میکنم، من از عینک بدم میاد آقا، نزار من عینکی بشم... فردای اون روز رفتم دکتر، بهم گفت بیا بشین پشت دستگاه، بهش گفتم نه آقا من چشم هام سالمه. گفت حالا معلوم میشه بیا بشین... نشستم رو صندلی، جهت ها رو که نشون میداد شانسی برا خودم میگفتم چپ، راست، بالا یا پایین .. وقتی که معاینه تمام شد دکتر گفت: واقعا انگار سالمه، پس چرا فرستادنت اینجا... خیلی خوشحال شدم، سریع رفتم حرم و به آقا گفتم خیلی ممنونتونم... خاطره اش که تموم شد گفت: امام رضا (ع) اینطوریه، باید صاف باشی، رو راست که باشی با آقا همه چی حله... بهش گفتم میشه بهمون قول بدید، هر وقت رفتین حرم برامون دعا کنین؟ گفت: نه، یادم میره، نمیتونم قول بدم و بعد یادم بره عمل نکنم:) خلاصه رسوندمون ترمینال، چمدون های سنگین مون و برامون آورد و به خدا و امام رضا سپردمون:) تهش رسیده بودم به حرف اولم... کله خیر، امام رضا برامون چیده بود... ۱۴۰۴/۶/۲۶
🌍👤
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قشنگ ترین مغازه وجود ندا....🤭
هدایت شده از تأملات | تولايى
شنیدم یه جا، پژمان درستکار، سرمربی تیم ملی کشتی آزاد به بچه‌هاش می‌گه: «مدالی که برای خدا و مردم و پرچم نباشه، یه قلاده‌ است به گردنت»... کاش یه پژمان درستکار داشتیم، تو هر هدفگذاری زندگیمون همینو می‌گفت...! @m_a_tavallaie |
حالا هی بنویسید: محبوب عزیزمان، پاییز آمده است🍁🥸 بعد که سرما خوردید میبینیم همو🤧😷
هدایت شده از سِدخارجی
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁨ محبوب من، پاییز عزیزمان آمده است!🤧 پ.ن: پاییز به جز نارنگی و بارون این چیزها رو هم داره واسه بعضی‌ها 😀 @Sedkhareji ✔️
این متن و ریحانه نوشته: یادمه بچه که بودم مامانم میگفت: "وقتی از یکی جوری دلت چِرک شد که دیگه نمیدونستی چجوری باید تلافی کاراشو سرش دربیاری، به «خدا» واگذارش کن." هیچ وقت عُمق حرفشو نفهمیدم. همیشه هم این حرفشو به مسخره می‌گرفتم. یعنی چی واگذارش کن؟! وقتی خودت می‌تونی دهنشو سرویس کنی چرا بسپاری کارو دست خدا؟! گذشت و گذشت. حتی از واگذاری های مامانم ده ها سال گذشت. هی دلم میخواست بهش بگم : بفرما! دیدی طرف روز به روز نونش بیشتر رفت تو روغن و ما هیچی به هیچی؟! کو اثر واگذاریات به خدا؟! خودمون باید همونجا حقشو میذاشتیم کف دستش. امروز ده سال از اون روزا میگذره و باید بگم کسی که مامانم به خاطر «رفتاراش» اونو به خدا و جدش واگذار کرده بود همین چند هفته پیش تقاص کارشو پس داد. نه اینکه بگیم نفرینِ ما بوده‌ها! نه بابا! ما که داغ‌مون سرد شد و سعی کردیم ببخشیمشون؛ ولی سیستم بیمه و وکالت و کفالت «حضرت‌عباس‌وپروردگارش» دقیق‌تر از این حرفا و داستانا بود. تازه فهمیدم که الله الله! من چقدر عین یه سلول خنگِ لای لام و لامل به موضوع نگاه میکردم. چقدر در برابر حکمت و داستان‌پردازی خدا «حقیر» بودم. خدا؛ بهترین سنارنویسِ جهان بود. و می‌دونست تعلیقِ این ماجرا باید بیشتر از اینا باشه. میدونست نمک و مزه ی ماجرا مثل پیتزا به کِش اومدنشه.  می‌دونست قصه زمانی جذاب میشه که وقتی فیلم زندگیمونو قراره تو صحنه محشر پخش کنن، وقتی قراره صفحه مشکی بشه و بنویسه 10 years later ؛ تماشاچی‌ها قراره بعد اون سیاهی یه «شاهکار هنریِ معرکه» ببینن... خدا تو جشنواره ی سینمایی «قیامت» احسن القصص‌هایی میگه و می‌سازه که بیا و ببین... یوسف ۷ سال تو زندان بود. اون روزا برای ما اندازه ی سه قسمتِ دوساعته از یه سریال بود ؛ ولی برای «یوسف» ۲۵۰۰ روز گذشت... «یوسف» برای این پایان بندی بی‌نظیر باید خیلی منتظر می‌موند. باید کسایی که می‌خواستن بهش انگ و تهمت و افترا بچسبونن رو به خدا واگذار میکرد. باید صبر می‌کرد تا نتیجه ی حیاتش، چنین چیز محشری بشه و داستانش توی قرآن جایزه اُسکار «بهترین‌قصه» رو از آن خودش کنه. وقتی کارگردانیِ یک تلافی رو به "خدا" میسپاری؛ خدا چه یک روز و چه صد سال به پخت و پز و چینشِ قصه می‌پردازه... طول میکشه؟ پیرمیشی؟ می‌میری؟ طرف نمیفهمه که از کجا خورده؟ بله! ولی نتیجه؛ لبخندِ رضایتت خواهد بود و سریالی بی‌نظیر از شاهکاری به نام «زندگیت»! اینا رو گفتم که بگم منم از مامان یاد گرفتم. هرجا احساس میکنم تلافی کردنِ رفتار ناشایست آدما، روحم رو «خشن و تاریک» می‌کنه رهاش میکنم. اختیار تامِ تلافی رو به خدا میسپارم و دیگه هیچ کاری با اون آدم ندارم. نه خوبشو میگم، نه بدشو میگم و نه هر لحظه منتظر عذاب شدنش با یه رعد و برقِ آسمونی‌ِ عجیب و غریبم. حتی وقتی گذاره ی «به جدم امیرالمومنین واگذارت میکنم» رو هم مسخره میکنن هیچ واکنشی نشون نمیدم. می‌دونم که خدا و ولیِ برحقش، روی من غیرتی و متعصبن. چون قدرت «انتقام» رو بهم دادن. چون قدرت «شُستن و روی بند پهن کردن» دادن. ولی وقتی ازش استفاده نمیکنم اینو خوب می‌دونن که حاضر نشدم با خوک کُشتی بگیرم. پس خودشون می‌رن سراغ کارای اداری و کائناتیش... می‌دونن که عبد و بنده و مُریدشون، به باطل و ناحق کسیو به خدا واگذار نمیکنه، مگر اینکه دلش شکسته بشه یا بی‌دلیل طرد و خورد و تحقیر بشه. پس برای چنین عَبدی، بهترین دستِ پشت میشن و سرنوشتش رو به بهترین شکل به جلو هول میدن. دلش رو خالی از «نفرت» میکنن و تموم اون انرژی‌ای که میتونست با «انتقام» تحلیل بره رو بهش برمیگردونن. و حالا خودشون می‌شینن و قشنگ‌ترین طرح و داستان رو برای عاقبت اون آدم می‌چینن... به خدا بسپارید دوستان! به خدا بسپارید... فقط پف‌فیل بخرید و به پخت و پز آهسته ولی هوشمندانه ی خدا با عینک دودی و لبخندی مرموز نگاه و بهش با تمام جون و دل اعتماد کنید... خداوند روی من و شما غیرت داره. خوب بلده خوک های زندگیمونو رسوا کنه. سکوت کنید پف و فیل بخرید و با لذت همه‌چیو تماشا کنید...
به سختی دارم با این حقیقت کنار میام که: نجف از مشهد نزدیکترههههه!!!
واقعا حس میکنم یکی از بزرگترین برد های زندگیم، داشتن دوستانی هست که خدا سر راهم گذاشته.. افرادی که رنگ بوی خاص خودشون و دارن، همون هایی که انقدر باهاشون میخندم تا از نفس بیفتم، یا اونقدر باهم گریه میکنیم تا تهش به خنده ختم بشه، همون هایی که عادت دارم محکممم و سفت بغل بگیرمشون و پر بشم از آرامش و بعد سر شونه هاشون یواشکی بوسه بزنم و از ته دلم به‌ خدا بگم: خدایا؛ شکرت:)