هدایت شده از تأملات | تولايى
شنیدم یه جا، پژمان درستکار، سرمربی تیم ملی کشتی آزاد به بچههاش میگه:
«مدالی که برای خدا
و مردم و پرچم نباشه،
یه قلاده است به گردنت»...
کاش یه پژمان درستکار داشتیم، تو هر هدفگذاری زندگیمون همینو میگفت...!
@m_a_tavallaie | #حکایت
حالا هی بنویسید:
محبوب عزیزمان، پاییز آمده است🍁🥸
بعد که سرما خوردید میبینیم همو🤧😷
هدایت شده از سِدخارجی
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محبوب من، پاییز عزیزمان آمده است!🤧
پ.ن: پاییز به جز نارنگی و بارون این چیزها رو هم داره واسه بعضیها 😀
@Sedkhareji ✔️
این متن و ریحانه نوشته:
یادمه بچه که بودم مامانم میگفت: "وقتی از یکی جوری دلت چِرک شد که دیگه نمیدونستی چجوری باید تلافی کاراشو سرش دربیاری، به «خدا» واگذارش کن."
هیچ وقت عُمق حرفشو نفهمیدم.
همیشه هم این حرفشو به مسخره میگرفتم.
یعنی چی واگذارش کن؟!
وقتی خودت میتونی دهنشو سرویس کنی چرا بسپاری کارو دست خدا؟!
گذشت و گذشت. حتی از واگذاری های مامانم ده ها سال گذشت. هی دلم میخواست بهش بگم : بفرما! دیدی طرف روز به روز نونش بیشتر رفت تو روغن و ما هیچی به هیچی؟! کو اثر واگذاریات به خدا؟! خودمون باید همونجا حقشو میذاشتیم کف دستش.
امروز ده سال از اون روزا میگذره و باید بگم کسی که مامانم به خاطر «رفتاراش» اونو به خدا و جدش واگذار کرده بود همین چند هفته پیش تقاص کارشو پس داد.
نه اینکه بگیم نفرینِ ما بودهها!
نه بابا! ما که داغمون سرد شد و سعی کردیم ببخشیمشون؛ ولی سیستم بیمه و وکالت و کفالت «حضرتعباسوپروردگارش» دقیقتر از این حرفا و داستانا بود.
تازه فهمیدم که الله الله!
من چقدر عین یه سلول خنگِ لای لام و لامل به موضوع نگاه میکردم. چقدر در برابر حکمت و داستانپردازی خدا «حقیر» بودم.
خدا؛ بهترین سنارنویسِ جهان بود.
و میدونست تعلیقِ این ماجرا باید بیشتر از اینا باشه. میدونست نمک و مزه ی ماجرا مثل پیتزا به کِش اومدنشه.
میدونست قصه زمانی جذاب میشه که وقتی فیلم زندگیمونو قراره تو صحنه محشر پخش کنن،
وقتی قراره صفحه مشکی بشه و بنویسه 10 years later ؛ تماشاچیها قراره بعد اون سیاهی یه «شاهکار هنریِ معرکه» ببینن...
خدا تو جشنواره ی سینمایی «قیامت» احسن القصصهایی میگه و میسازه که بیا و ببین...
یوسف ۷ سال تو زندان بود.
اون روزا برای ما اندازه ی سه قسمتِ دوساعته از یه سریال بود ؛ ولی برای «یوسف» ۲۵۰۰ روز گذشت...
«یوسف» برای این پایان بندی بینظیر باید خیلی منتظر میموند.
باید کسایی که میخواستن بهش انگ و تهمت و افترا بچسبونن رو به خدا واگذار میکرد.
باید صبر میکرد تا نتیجه ی حیاتش، چنین چیز محشری بشه و داستانش توی قرآن جایزه اُسکار «بهترینقصه» رو از آن خودش کنه.
وقتی کارگردانیِ یک تلافی رو به "خدا" میسپاری؛ خدا چه یک روز و چه صد سال به پخت و پز و چینشِ قصه میپردازه...
طول میکشه؟
پیرمیشی؟
میمیری؟
طرف نمیفهمه که از کجا خورده؟
بله!
ولی نتیجه؛ لبخندِ رضایتت خواهد بود و سریالی بینظیر از شاهکاری به نام «زندگیت»!
اینا رو گفتم که بگم منم از مامان یاد گرفتم.
هرجا احساس میکنم تلافی کردنِ رفتار ناشایست آدما، روحم رو «خشن و تاریک» میکنه رهاش میکنم.
اختیار تامِ تلافی رو به خدا میسپارم و دیگه هیچ کاری با اون آدم ندارم.
نه خوبشو میگم، نه بدشو میگم و نه هر لحظه منتظر عذاب شدنش با یه رعد و برقِ آسمونیِ عجیب و غریبم.
حتی وقتی گذاره ی «به جدم امیرالمومنین واگذارت میکنم» رو هم مسخره میکنن هیچ واکنشی نشون نمیدم.
میدونم که خدا و ولیِ برحقش، روی من غیرتی و متعصبن. چون قدرت «انتقام» رو بهم دادن. چون قدرت «شُستن و روی بند پهن کردن» دادن. ولی وقتی ازش استفاده نمیکنم اینو خوب میدونن که حاضر نشدم با خوک کُشتی بگیرم. پس خودشون میرن سراغ کارای اداری و کائناتیش...
میدونن که عبد و بنده و مُریدشون، به باطل و ناحق کسیو به خدا واگذار نمیکنه، مگر اینکه دلش شکسته بشه یا بیدلیل طرد و خورد و تحقیر بشه.
پس برای چنین عَبدی، بهترین دستِ پشت میشن و سرنوشتش رو به بهترین شکل به جلو هول میدن. دلش رو خالی از «نفرت» میکنن و تموم اون انرژیای که میتونست با «انتقام» تحلیل بره رو بهش برمیگردونن.
و حالا خودشون میشینن و قشنگترین طرح و داستان رو برای عاقبت اون آدم میچینن...
به خدا بسپارید دوستان!
به خدا بسپارید...
فقط پففیل بخرید و به پخت و پز آهسته ولی هوشمندانه ی خدا با عینک دودی و لبخندی مرموز نگاه و بهش با تمام جون و دل اعتماد کنید...
خداوند روی من و شما غیرت داره.
خوب بلده خوک های زندگیمونو رسوا کنه.
سکوت کنید
پف و فیل بخرید
و با لذت همهچیو تماشا کنید...
#حروف_چینی
برآمده از دل...
به سختی دارم با این حقیقت کنار میام که: نجف از مشهد نزدیکترههههه!!!
سخت تر شد:
کربلا هم...
واقعا حس میکنم یکی از بزرگترین برد های زندگیم، داشتن دوستانی هست که خدا سر راهم گذاشته.. افرادی که رنگ بوی خاص خودشون و دارن، همون هایی که انقدر باهاشون میخندم تا از نفس بیفتم، یا اونقدر باهم گریه میکنیم تا تهش به خنده ختم بشه، همون هایی که عادت دارم محکممم و سفت بغل بگیرمشون و پر بشم از آرامش و بعد سر شونه هاشون یواشکی بوسه بزنم و از ته دلم به خدا بگم:
خدایا؛ شکرت:)
برآمده از دل...
روایتی از موکب حضرت نجمه سلام الله علیها...✨
موکب حضرت نجمه سلام الله علیها هنوز ادامه داره، انگار شروع شد که تموم نشه، که ما رو وصل کنه به هم، اولش از طی السماء شروع شد و اخرش به طی الصراط ختم میشه، ما رزق خادمی، رفته زیر زبونمون و منتظر اون لحظه ایی هستیم که دوباره امام رضا(ع) اسم مون و بنویسن تو لیست خادم ها،
با عنوان خادم الرضا(ع)...
#موکب
این قسمت؛ چای☕️
من آدم چای خوری نبودم و نیستم، حتی توی مهمونی ها، همیشه دست رد میزنم به سینه ی سینی چای.
اما همین آدم کافیه خوابگاه باشه
خسته باشه
و از همه مهم تر، با اهلش باشه
اونوقت میشه کسی که تا دوتا فلاسک چای و تموم نکنه، دست برنمیداره...
من تو خوابگاه عاشق چایی شدم
شب هایی که دور هم جمع میشیم
شب هایی که رقیه ی اتاق همیشه چای تازه دمش به راه بود
یا وقتایی که با یک فلاسک از سر شب تا ۴ صبح با مهسا بیدار میمونیدیم و می خندیدیم و گریه میکردیم و وسطش چای می خوردیم
یا حتی وقتایی که کربلایی مون چای بِه درست میکرد...
انگار چایی شده عضو جدانشدنی هر خاطره و راسته که میگن معلم ها به عشق چایِ تو دفتر، میرن زنگ تفریح:)
حتی امشب هم آشنایی با هم اتاقی های جدید، با چای رقم خورد..
ممنون از چایی، ممنون از خدا:)
هدایت شده از سِدخارجی
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این نوشیدنی پس از آب، پرمصرفترین نوشیدنی جهان است ☕️
@Sedkhareji ✔️