یک عالمه حرف تو دلمه
میشه گفت از سه شنبه تاحالا دلم پره و حتی اینجا هم نمیشد و نمیتونستم که بنویسم...
سه شنبه خیلی تلخ بود، میدونین که خواهر ندارم، اما این وسط یک آدم هایی هستن که عمیق خواهرن، خواهر میشن، گوشه ی قلبن، نور چشمن، نبض اند، سه شنبه خواهرم جلوی چشمم پر پر میزد، سه شنبه اون مرد غریبه ایی که مهربون ترین عمو مسیح زندگی مون بود پر کشید، سه شنبه قوی ترین دختر دنیا رو دیدم، سه شنبه از پلک های بسته ی یک نفر تا حد مرگ ترسیدم، سه شنبه حرص آدم های بی مصرف پر مدعا رو به جونم ریختم، سه شنبه اشک چشمم خشک شد، سه شنبه مضطر بودم، سه شنبه بی اعصاب بودم، سه شنبه....
آه، دلم نمیخواد هیچوقت سه شنبه ی ۲۲ مهر۱۴۰۴ دوباره تکرار بشه، و الحمدالله که دیگه قرار نیست مثل این سه شنبه ها بیاد...
لطفا، برای خواهرم
و برای عمو مسیح مهربونمون، دعا کنید.
هدایت شده از جآن..
باید یه مشهد بریم بلکه حال دل تیکه تیکه شدهمون، گوشه گوهرشاد خوب بشه:)❤️🩹
هدایت شده از تأملات | تولايى
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا!
ما رو قد همین اردک،
تو رسیدن به هدف
ثابت قدم نگه دار!
ما دلتنگیهایی داریم
که مثل همین جوجه اردکها
منتظر وصالن...
@m_a_tavallaie | #حکایت
امروز از چند فرد مختلف شنیدم که؛ چندین نفر پشت سرت فلان چیز و گفتن، راسته؟ واقعا تو اینجوری؟ دارن پشت سرت میگن...!
اولش خب، سخت بود.
دلم گرفته بود که چطور میشه آدم ها نامرد بشن، نون و نمک و فراموش کنن، خلاصه اش کنم، بی چشم و رو بشن و...
یعنی با خودم فکر میکردم، اخه مگه من چطورم در نظر دیگران، یا چی دارم که میشینین صحبت میکنن راجع بهش!؟
اما بعد اینطور شدم که:
عزت که دست خداست
خدا هم که میدونه
دیگه چته زن! به خودت بیا
به دل نگیر
بزار بگن.
و بعد شعر فاضل تکرار شد:
بدخلقم و بد عهد؛ زبان بازم و مغرور
پشت سر من، حرف زیاد است، مگر نه؟
برآمده از دل...
کاش میشد تموم عمرم و تو کلاس های استاد همتی باشم، هر روز و هر ساعت ...
شنبه و دوشنبه ها صبح، تنها زمان هایی هستند که سرم داغ میشه از حجم و سختی و پیچیدگی منطق، اما قلبم، قلبم میخواد از جا کنده بشه از شیرینی و نور و ابهت این زن.
تنها انگیزه ی من برای بیدار شدن تو صبح های شنبه و دوشنبه
تنها کسی که حرفش میشه حجت
و تنها آدم حسابیِ دنیا
اونی که با دو بیت شعر روزم و میسازه و من مدام سرکلاسش یاد خدا میکنم و میگم، خدایا شکرت که ما رو از کلام این زن بی بهره نزاشتی، خدایا شکرت که بنده ی خوبت و گزاشتی سر راهم، خدایا، شکرت.
خدایا، کمک کن حق شاگردی این بنده ات و که به گردنم بتونم به جا بیارم...
امروز شعر مولانا رزق من بود از کلام ایشون،
و چون تک خوری تو مرامم نیست بهتون میگم:
ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید؟
معشوق همین جاست، بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
از خواجهٔ آن خانه نشانی بنمایید
یک دستهٔ گل کو اگر آن باغ بدیدید؟
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنجِ شما، پرده شمایید
#همتِمن
برآمده از دل...
شنبه و دوشنبه ها صبح، تنها زمان هایی هستند که سرم داغ میشه از حجم و سختی و پیچیدگی منطق، اما قلبم، ق
#همتِمن
میشه نوشته هایی که درمورد استاد همتیِ😌🥲🫂
بزارین ی چیزی بگم براتون؛ این قضیه برای دیروزه و چون منتفی شده میگم:)
|حس و حال عجیبیه
بهت زده و منگ ام
تصاویر صبح تو ذهنم تکرار میشه، همون وقتی که تو کلاس بحث عمره ی دانشجویی و قرعه کشی امروزش شد و من گفتم: ما که شانس نداریم..
نرگسی که داشت من و قانع میکرد که به شانس نیست و به خواستن دلیه، به امید داشتنه، و من در جواب میگفتم: میدونی نرگس، حرف ها تو قبول دارم ها، اما انگار دیگه عادت کردم دیگه سر سوزنی امید ندارم، عادت کردم کربلا قسمتم نشه، عادت کردم راهیان نرم، عادت کردم... فقط امسال الحمدالله از اون عادت کربلا نرفتنه کمی بیرون اومدم و عجیب دلم سوخت، چون همه رفته بودن، الا من...
تصویر بعدی سر کلاس آخر بود، سمانه ایی که زودتر از کلاس بیرون رفت تا خودش رو به دانشگاه اصفهان و قرعه کشی حضوری برسونه و استاد وقتی مطلع شد، گفت: برید، تا جوونید مکه برید، من بار اول ۱۹ سالم بود...و من با اینکه میدونستم نمیشه، صدای آه دلم رو شنیدم...
الان که این کلمات رو کنار هم چینش میکنم، ۱۰ دقیقه گذشته از زمانی که با اعلان پیامک گوشیم بهت زده شدم، پیامکی با این مضمون:
شما به عنوان ذخیره پذیرفته شده اید.
نهایی کردن ثبت نام از روز دوشنبه 28-مهر در labbayk.ir
ستاد عمره و عتبات دانشگاهیان
لغو11
خدای من؛ درست خوندم؟ واقعیه؟
من از سر رفع تکلیف و دلخوشی در سایت ثبت نام کرده بودم و حرف محدثه رو هم تایید کرده بودم زمانی که میگفت: خدا ما رو همینجوری گردن نمیگیره، چه برسه ببره خونه اش...
حالم عجیبه، نه خوشحالم و نه ناراحت، بهت زده ام، اولین نفر به بابام زنگ زدم، میدونستم مثل همه ی سفر ها به خصوص کربلا و راهیان و..قاطع میگه نه و من باید همین اول کار ماست ام رو کیسه کنم، اما، قاطع نه نگفت، گفت باید با مامانت جلسه بگیریم و نتیجه ی غایی رو اعلام کنیم...
من مبهوتم
من نم اشک به چشممه و داره صفحات سفرنامه ی حج حامد عسکری جلوی چشمم ورق میخوره...
من ....
و خب منتفی و کیک شد:)