امروز از چند فرد مختلف شنیدم که؛ چندین نفر پشت سرت فلان چیز و گفتن، راسته؟ واقعا تو اینجوری؟ دارن پشت سرت میگن...!
اولش خب، سخت بود.
دلم گرفته بود که چطور میشه آدم ها نامرد بشن، نون و نمک و فراموش کنن، خلاصه اش کنم، بی چشم و رو بشن و...
یعنی با خودم فکر میکردم، اخه مگه من چطورم در نظر دیگران، یا چی دارم که میشینین صحبت میکنن راجع بهش!؟
اما بعد اینطور شدم که:
عزت که دست خداست
خدا هم که میدونه
دیگه چته زن! به خودت بیا
به دل نگیر
بزار بگن.
و بعد شعر فاضل تکرار شد:
بدخلقم و بد عهد؛ زبان بازم و مغرور
پشت سر من، حرف زیاد است، مگر نه؟
برآمده از دل...
کاش میشد تموم عمرم و تو کلاس های استاد همتی باشم، هر روز و هر ساعت ...
شنبه و دوشنبه ها صبح، تنها زمان هایی هستند که سرم داغ میشه از حجم و سختی و پیچیدگی منطق، اما قلبم، قلبم میخواد از جا کنده بشه از شیرینی و نور و ابهت این زن.
تنها انگیزه ی من برای بیدار شدن تو صبح های شنبه و دوشنبه
تنها کسی که حرفش میشه حجت
و تنها آدم حسابیِ دنیا
اونی که با دو بیت شعر روزم و میسازه و من مدام سرکلاسش یاد خدا میکنم و میگم، خدایا شکرت که ما رو از کلام این زن بی بهره نزاشتی، خدایا شکرت که بنده ی خوبت و گزاشتی سر راهم، خدایا، شکرت.
خدایا، کمک کن حق شاگردی این بنده ات و که به گردنم بتونم به جا بیارم...
امروز شعر مولانا رزق من بود از کلام ایشون،
و چون تک خوری تو مرامم نیست بهتون میگم:
ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید؟
معشوق همین جاست، بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
از خواجهٔ آن خانه نشانی بنمایید
یک دستهٔ گل کو اگر آن باغ بدیدید؟
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنجِ شما، پرده شمایید
#همتِمن
برآمده از دل...
شنبه و دوشنبه ها صبح، تنها زمان هایی هستند که سرم داغ میشه از حجم و سختی و پیچیدگی منطق، اما قلبم، ق
#همتِمن
میشه نوشته هایی که درمورد استاد همتیِ😌🥲🫂
بزارین ی چیزی بگم براتون؛ این قضیه برای دیروزه و چون منتفی شده میگم:)
|حس و حال عجیبیه
بهت زده و منگ ام
تصاویر صبح تو ذهنم تکرار میشه، همون وقتی که تو کلاس بحث عمره ی دانشجویی و قرعه کشی امروزش شد و من گفتم: ما که شانس نداریم..
نرگسی که داشت من و قانع میکرد که به شانس نیست و به خواستن دلیه، به امید داشتنه، و من در جواب میگفتم: میدونی نرگس، حرف ها تو قبول دارم ها، اما انگار دیگه عادت کردم دیگه سر سوزنی امید ندارم، عادت کردم کربلا قسمتم نشه، عادت کردم راهیان نرم، عادت کردم... فقط امسال الحمدالله از اون عادت کربلا نرفتنه کمی بیرون اومدم و عجیب دلم سوخت، چون همه رفته بودن، الا من...
تصویر بعدی سر کلاس آخر بود، سمانه ایی که زودتر از کلاس بیرون رفت تا خودش رو به دانشگاه اصفهان و قرعه کشی حضوری برسونه و استاد وقتی مطلع شد، گفت: برید، تا جوونید مکه برید، من بار اول ۱۹ سالم بود...و من با اینکه میدونستم نمیشه، صدای آه دلم رو شنیدم...
الان که این کلمات رو کنار هم چینش میکنم، ۱۰ دقیقه گذشته از زمانی که با اعلان پیامک گوشیم بهت زده شدم، پیامکی با این مضمون:
شما به عنوان ذخیره پذیرفته شده اید.
نهایی کردن ثبت نام از روز دوشنبه 28-مهر در labbayk.ir
ستاد عمره و عتبات دانشگاهیان
لغو11
خدای من؛ درست خوندم؟ واقعیه؟
من از سر رفع تکلیف و دلخوشی در سایت ثبت نام کرده بودم و حرف محدثه رو هم تایید کرده بودم زمانی که میگفت: خدا ما رو همینجوری گردن نمیگیره، چه برسه ببره خونه اش...
حالم عجیبه، نه خوشحالم و نه ناراحت، بهت زده ام، اولین نفر به بابام زنگ زدم، میدونستم مثل همه ی سفر ها به خصوص کربلا و راهیان و..قاطع میگه نه و من باید همین اول کار ماست ام رو کیسه کنم، اما، قاطع نه نگفت، گفت باید با مامانت جلسه بگیریم و نتیجه ی غایی رو اعلام کنیم...
من مبهوتم
من نم اشک به چشممه و داره صفحات سفرنامه ی حج حامد عسکری جلوی چشمم ورق میخوره...
من ....
و خب منتفی و کیک شد:)
اینجا دنیاست، بهشت نیست...
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ.
#بیتالزهرا
برآمده از دل...
پذیرش، رمز آرامش است.
اگه خواستی حالت خوب باشه دوتا کار و انجام بده:
۱_تعهد
۲_پذیرش(آرامش)
گاهی باید بپذیری که دنیا بر وفق مراد تو نیست.
به قول جانِ عالم: روزی به سود تو و روزی به زیان تو...
مومن باید قوی باشه.
اون هایی که با ۴ تا جمله زود بهم میریزن، باید خیلی خودشون و قوی کنن.
مواظب باشید که تایید دیگران، شما رو زمین گیر نکنه.
یک عده تو این دنیا راه میرن که شما رو پایین می کشن که زندگی و حال تون و پایین بکشن، حالتون و بگیرن، شما باید قوی باشید.
قوی بودن به این که بپذیرید دنیا سختی و گرفتاری داره.
حالا که سختی داره، بشینم گریه کنم! غر بزنم؟ زاری کنم؟
نه خیر.
الدنیا مزرعه الاخره
وقتی میری تو باغ غم تو زیاد میکنی یا تخلیه میکنی خودت؟
اگه دنیا باغه، نمیری توش حرص تو زیاد کنی که، میری که آرامش تو زیاد کنی...
بابد به این فهم برسیم که تو این دنیا مسافریم.
مگه این دنیا برا توعه که حرصش و میخوری زن؟؟؟(این لفظ اضافه شده توسط بنده میباشد، نه استاد.)
کجا داریم سیر میکنیم؟
اینجا بازیه...
تو این دنیا، خیلی وقت ها تلاش های شما، محصول نداره...
قصه ی امام حسین علیه السلام...
برآمده از دل...
تو این دنیا، خیلی وقت ها تلاش های شما، محصول نداره... قصه ی امام حسین علیه السلام...
ماها زجر میکشیم چون دلمون میخواد اتفاقاتی رقم بزنیم که
نمییییشه