آدم ها رو باید تو سختی ها، مشکلات، گرفتاری ها، کم آوردن ها، بی پولی ها و گریه ها شناخت، وگرنه که تو باقی حالات همه هستن...🚶🏻♀🕳
شده تاحالا حس کنید جایی برای موندن ندارید؟
آدم هایی که خوابگاهی اند بیشتر این حس بهشون دست میده🤝
نه تو خوابگاه دووم میارن و نه تو خونه..
معلق بین زمین و آسمون.
عذاب دنیوی؟:
نشستن سر کلاسی که معلمش، معلمی بلد نیست و تو مجبوری لبخندت و حفظ کنی....😫
هدایت شده از دِلــنوشتـ🪐
درشگفتام از کسی كه گرفتار مشكلی شده. چرا به آیهٔ «لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ» پناه نمیبرد؟!
چرا که خداوند در قرآن، سرانجام کار یونس -ع- که [به هنگام گرفتاری] این ذکر را گفته بود را اینگونه بیان میکند:
«فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَنَجَّيْنٰاهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَكَذٰلِكَ نُنْجِي اَلْمُؤْمِنِينَ؛ سپس ما درخواست او را اجابت کردیم و از غم رهاییاش بخشیدیم، و اینچنین مؤمنان را نجات میدهیم». (انبياء: ۸۸)
•امام صادق علیهالسلام
📚 منلایحضرهالفقیه (با اندکی تصرّف در ترجمه).
برآمده از دل...
عذاب دنیوی؟: نشستن سر کلاسی که معلمش، معلمی بلد نیست و تو مجبوری لبخندت و حفظ کنی....😫
استاد میرهادی همیشه میگفت: معلم خوب معلمی هست که وقتی از در کلاس بیرون میاد از خودش میپرسه: آیا بودن یا نبودن من سر این کلاس فرقی به حال دانش آموزا داشت؟! آیا من برنامه برای کلاسم داشتم؟ و...
این روز ها خیلی بیشتر ضعف و قوت معلم ها به چشمم میاد، وقتایی که به عنوان کارورز میرم مدرسه و سر کلاس معلم ها میشینم، تدریس ها رو میبینم و خودم پا به پای بچه ها خسته میشم، معلم هایی که کلاسشون خشکه، خالی از نکته های تربیتیه و صرفا آموزش نکات کنکوری و حفظی رو در بر میگیره. روش تدریس فقط بر پایه ی سخنرانی و دانش آموز مجبوره ساعت ها روی صندلی بنشینه نکته بنویسه و مثلا گوش کنه.
این فقط به مدرسه ختم نمیشه!
متاسفانه توی دانشگاه ها هم اینطور کلاس ها رو داریم. اساتیدی که صرفا درس میدن و من برام یک علامت سوال بزرگه، که چطور این وضع کلاس، دانشجو های خواب رو میبینه و باز ادامه میده تدریس رو! چطور فکری نمیکنه؟ به روی خودش نمیاره؟ یا حتی تن صداش و تغییر نمیده؟؟!
دیگه حرمت و حیا نیست، دانشجو راحت خوابه، سرش توی گوشیه و گاهی یکهو صدای اکسپلور اینستاگرامش پخش میشه اما، کسی به روی خودش نمیاره...
و این فاجعه ی قرن حساب میشه.
چون این دانشجو ها قراره خودشون معلم بشن و...
این رو هم بگم، گاهی سر بعضی کلاس ها فرقی نداره دانشجو باشی، یا دانش آموز، استاد و معلم اگه با برنامه باشه اگه پویا باشه، کلاس طور دیگه ایی ارائه میشه که دانش آموز برای اون ساعت له له بزنه...
نمونه اش، کلاس های اخلاق حرفه ایی معلم دانشگاه و کلاس های خانم مرادی تو مدرسه ایی که کارورزی میرم..
این ها برگه های امتحان دانش آموز های نابیناست:)
یکی از دوستای خوابگاهیم دانشجوی نیاز های ویژه است.
یادمه اوائل که ترم یکی بودم همه ی بچه های اون رشته از رشته شون ناراضی بودن، هم خودشون و هم بقیه؛ از سر اینکه یک رشته ایی توی فرهنگیان برن، این کد و زده بودن، البته نه همه شون. مخصوصا وقتی از سر شوخی، آدم هایی که فاقد شعور بودن اون ها رو هم استثنائی خطاب میکردن حسابی دلخور بودن..
اما
یک استاد خوب توی اون رشته باعث شد که همون بچه ها الان عاشق رشته شون و حتی ادامه دادن اون تو مقاطع بالاتر باشن...
استاد جلیل فوق العاده است.
نمونه ایی از اون معلم های خوب که تو ذهن میمونه، انگیزه و الگو میشه و تو دوست داری پا، جای پای او بزاری.
یادمه روزی که داشت توی دانشگاه به بچه ها خط بریل و یاد میداد، رفتم پیشش کلی باهم حرف زدیم، از سختی کارشون که گفتم روزنامه ی بریل و دستم داد و گفت که پشتش هم راهنما داره، برو ببینم میتونی بخونی.
خشکم زد، من که گفتم سخته کارتون ولی نه اینکه اینطوری عملی، سختی کار بهم اثبات بشه.
روزنامه سفید بود و پر از سوراخ های ریز، بردم سر کلاس و با بچه ها نشستیم دورش، از راهنما کمک گرفتیم ولی دریغ از یک کلمه که بتونیم با چشم باز و بسته حدس بزنیم و بخونیم.
اونجا بهم ثابت شد که، هرکسی را بهر کاری ساختن، و واقعا کار سختیه، خدایا، شکرت...
چند شب پیش تو اتاق دوستم بودم، اون ها تو رشته شون خط بریل و زبان اشاره و... رو یاد میگیرن، ساناز میگفت سخت تر از نوشتن و خوندن با بریل، تصحیح کردن برگه های امتحانه :)چیزی که بچه های نابینا با لمس کردن میخونن و تو باید با بینایی و لامسه، باهم، بخونی.
برآمده از دل...
این ها برگه های امتحان دانش آموز های نابیناست:) یکی از دوستای خوابگاهیم دانشجوی نیاز های ویژه است.
و خب این کار آسونی نیست.
فردای اون شب که رفتم مدرسه، دیدم دارن توی دفتر معلم ها راجع به "علوی" صحبت میکنند، دانش آموزی که اصرار داشتن نباید تو این مدرسه باشه، خانم مرادی(معلم محبوب) از در وارد شد و گفت که اتفاقا خیلی باهوشه اما....
زنگ که خورد اینبار به جای دوازدهم، رفتم سر کلاس دهمی ها، خیلی دیر وارد کلاس شدم، معلم داشت درس میپرسید دقت نکردم و سریع نشستم ردیف آخر کنار بچه ها، بعد از اینکه نشستم متوجه شدم دختری که داره درس و جواب میده، نابیناست.
به دختر کناریم نگاه کردم و گفتم: اسم اون دوستت چیه؟
_مریم
فامیلیش چی؟
_علوی.
پس علوی، این دختر بود..
همانی که معلم ها درموردش می گفتند..
حس های مختلفی درونم سرازیر شد:
بهت، غم، شادی و..
متعجب بودم چون مدرسه ایی که در آن میرفتم جز مدارس نمونه ی استان بود، از همان هایی که پذیرش سخت و همراه با آزمون دارد و شاد چون مریم توانسته بود از آن مرحله های سخت عبور کند و آنجا ایستاده بود.
غمگین بودم چون معلم سختگیر بود، خیلی هم سختگیر، گویا تمام سوالات سخت و یک جا جمع کرده بود تا از مریم بپرسه، مریم جوابگو بود، اما استرس هم داشت.
خودم و گزاشتم جای مریم، دیدم که چه شرایط سخت و وحشتناکی میتونه باشه، کلی درس بخونی؛ محدودیت ها رو کنار بزنی و تو بهترین مدرسه حضور پیدا کنی و در آخر، آدم های اونجا تو رو نپذیرند...
البته بچه ها خیلی مریم و دوست داشتن، هواشو داشتن؛ حتی دریچه ی کولر و تغییر دادن که باد مستقیم به مریم نخوره؛
اما امان از معلمی که....
هدایت شده از دِلــنوشتـ🪐
حس من وقتی برای بودجه برنامه ای با مسئولین دانشگاه صحبت میکنم:
-کافـ:)
@dellneviis