پارت ۳۸ | ملاقات خانوادگی
اراد شماره خانه را از رها گرفت و به مادرش داد و زمان خواستگاری را تعیین کردند.
آراد با خانواده به همراه دستهگل و شیرینی وارد خانه رها شد.
پدر رها با دقت نگاهش کرد.
و با خوش اومد گویی نشستند
پدر: قصدت از این رابطه چیه؟
آراد: دوستش دارم و میخوام آیندهم رو باهاش بسازم.
رها از شنیدن این حرف قلبش گرم شد.
پدرش هنوز قانع نشده بود، اما قول داد بیشتر فکر کند.
و رها تو دلش خیلی ترس و نگرانی افتاد چون پدرش مرد خیلی سخت گیری بود.
نفور « rman , kade »
«ــــ:ــــ»
نه چشمانت آبی بود
و نه موهایت شبیه موج ها
هنوز نفهمیده ام
دریا که میروم چرا
یاد تو می افتم!
همسایه ۵۰ تا فور پاکیدم،بسته دیگه خسته نشدی؟ریزش داشتم بفهم±
بدون شوخی یک فور دیگه =۵۰گیف داخل چنلت.
#پیویغرنزنچرامننکردممننبودمعزلمیکنم!
#فورنی