نمیدونم ولی اردیبهشت بهم نچسبید . مثل همیشه سبز و پر از امید و لحظه های ستاره ای نبود . غم داشت . سخت بود . اصلا اردیبهشت دیگه اردیبهشت نبود . دوستش نداشتم . امیدوارم دیگه تکرار نشه .
انقدر این روز ها سرم پر از فکر و علامت سوال های مختلفه که دود ازش بلند شده . یه عالمه هم کارای نصفه نیمه دارم و درسا هم همچنان چشمک میزنن و من؟ درحال ولگردی توگوشی .
|۶ خرداد|
پریروز خیلی یهویی و اتفاقی تصمیم گرفتیم که به مناسبت عید قربان بزنیم به دل کوه وکمر . بنابراین ساعت ۱۱ صبح با عمو بزرگه و ایال و دایی و عمو کوچیکه راه افتادیم سمت شیت . ساعت یک و نیم بود که رسیدیم . بساط چای و جوجه و ناهارو آماده کردیم . ناگفته نماند که این وسط یه سه چهار باری داداشم و پسرعموها تو راه اومدن گم و گور شده بودن . غذا در گرم ترین حالت ممکن وتنگ ترین جای ممکن خوردیم . رفتیم سمت روخونه . کلی عکس گرفتیم و هندونه خوردیم . بعدم پسرعمو وسط رودخونه شنا سوئدی رفت .(نشانه های زوال عقل) تا ساعت ۹ ۱۰ شب گفتیم و گشتیم و خندیدیم . و درآخر با ثبت خاطرات قشنگ تو شب زدیم به جاده و برگشتیم🌟 .