|۲۹ شهریور|
دیروز از ساعت ۹ بیدار شدم و با مامان سالاد ماکارونی درست کردیم، جاروبرقی کشیدم و خونه رو مرتب کردیم . خوشگل موشگل کردم و منتظر بستی های ناز خودم موندم . اول از همه هانیه اومد باهم یکم صحبت کردیم که کیمیا هم رسید . الینام بعد ساعت ها حاضر شدن بالاخره اومد . اولش یکم حرف زدیم ، تخمه خوردیم و خندیدیم . و بعدش آهنگ گذاشتیم، کیک و کادو آوردیم و هانیه رو برای تولدش سوپرایز کردیم . رقصیدیم کیک خوردیم ، دابسمش گرفتیم و کل تیک تاک رو با دابسمش های عجیب غریب خودمون صاف کردیم . سالاد ماکارونی خوردیم ، به غریبه ها زنگ زدیم و یه عالللللمه خندیدیم . در نهایت باید بگم خدایا شکرت برای آخرین روزهای تابستون و لبخندای از ته دل🩷🕯.
#روز_نوشت
هدایت شده از پشتِ آخرین چراغ.
اگر اینجا را آشنا دیدی، شاید قبلاً هم غروب را از همین پنجره تماشا کرده باشی.
هدایت شده از شآید اینجا.
نیاز دارم هر چند وقت یک بار یکی بیاد ازم بپرسه روزت چطور بود؟ منم همش رو با جزئیات براش تعریف کنم و اونم با ذوق و دقت به همهاش گوش بده. اونوقت وقتی منم میپرسم "تو چه خبر؟" ریز یه ریز کارایی که انجام داد رو برام تعریف کنه، حتی اون کارایی که از نظرش بی اهمیته. از جوابای کوتاه همیشگی مثل: هعی، ای بابا، عجب، چی بگم والا، چه جالب، که اینطور، خسته و بی زارم.