جانان؛
☆
بچههاجون نمیدونم از پیامای بالام متوجه حال بدم شدید یانه ولی خب من جدا امروز خوب نبودم ، از زنگ دوم مدرسه به بعد یه غول بزرگ غم تمام وجودمو پر کرد ، و تبدیل شد به یسری گلوله آبکی و از چشمام پایین اومد ، تبدیل شد به تپش قلب و استرس و فشار عصبی ، شاید تو مدرسه کنار بچه ها دلقک باشم ولی توی خونه یه فاطمه چلوس باقالی زوار در رفتم که بغض ته گلوش همیشه همراهشه و هرجا که دلش میخواد خودشو نشون میده و اذیتم میکنه ، باز خوبه مامانم هست ، کنارمه ، با مامانم چایی میخوردیم و از غم غصه عالم و آدم حرف میزدیم همین حالمو بهتر میکنه ، حقیقتا دلم برای آبجی تنگ شده ، همین الان از روبه روی ضریح امام رضا تماس تصویری گرفت ، وقتی ضریح رو دیدم دوس داشتم های های گریه کنم و بگم امام رضا من اینجا دارم از دست میرم خودت یه کاری بکن ،
خلاصه که حالم بد .
بچههاجون من واقعا اسفندو دوس دارم ، چجوری یه ماه میتونه انقدر قشنگ باشه و کلی آپشن داشته باشه ، هم هواش خوبه ، هم حال و هوای عیده ، هم ماه رمضون ، هم چهارشنبه سوری ، هم تولد الینا ، هم آخرین ماه سال ، واقعا ماچ به پس کله اسفند عزیزم .
شبی میان رویاهایم ، میان افکار پوشالیام ، در جستوجوی خط لبخندت ، در پستوهای مغزم ، مسافر مقصد تو میشوم ، درمیان کوچه ها ، پس کوچه ها ، بلوار ها ، میدان ها ، خاطراتت میآیند و میروند ، و این من هستم ، که با اشک چشمانم ، قلبی پر از دلتنگی و مغزی ویران قدم بر میدارم در شهری که درختانش هم نشانی تو را به من می دهند .
برای تویی که ندارمت .