eitaa logo
اتاق‌آسوکا"
107 دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
1.1هزار ویدیو
20 فایل
به اتاقم خوش اومدین' اینجا میشینم و کلی حرف میزنیم؛ لطفا مواظب باشین گم نشین! https://eitaa.com/ArmoredAllMight
مشاهده در ایتا
دانلود
همانطور که در همان ایستگاه اتوبوس همیشگی نشسته بود؛با روزنامه و مدادی در دست،که روزنامه را روزی زانو می گذاشت و مداد را در میان انگشتان می گرفت،سعی داشت رمز جدول را بیابد.با آرامشی فارغ از تمام جنبش های دنیا ی مادی،در دنیای کوچک خویش که به همین ایستگاه اتوبوس منتهی می شد که نه سر داشت و نه ته،برای خود نشسته بود که باران بارید و بر سر سقف شفاف ایستگاه اتوبوس شروع به نواختن کرد.و ناگه دنیایی که ساکنانش بر سرعت آن افزوده بودند هم جانی تازه گرفت و شروع به تاختن و جولان دادن،با سرعتی بیش از پیش کرد.
مردم پیاده به دنبال سر پناه و خودرو ها با سرعت برای رفتن به خانه و توقفگاه که به سیل و شدآمد برنخورند.حتی گدای لنگی که رو به روی او در آن سر جاده و روی کاشی های خاکستری رنگ پیاده رو نشسته بود هم کارتن و بند و بساطش را جمع کرد و به پارک و زیر سرسره پناه برد.همه چیز و کس در حرکت و جنبش بود،حتی گویی که قطرات باران هم این بار تند تر می باریدند.تق و تق و تق بر سر سقف بی گناه می کوبیدند و هراز چند گاهی با باد جهت عوض می کردند و تاخ تاخ بر سر شیشه های قهوه خانه می کوفتیدند.
در عوض،او آرام و بی فروغ،سرجایش مانده بود.بی سر و صدا،بی مزاحمت.در دنیایی که متعلق به خودش بود و خدا.پا روی پا انداخته بود و جدولش را حل می کرد،بی توجه به جنبش های مردم یا قطرات روی روزنامه.کل دنیایش همین روزنامه ها و ایستگاه نه چندان قدیمی بود.بی هیچ سر و صدا و ناله ای،با چند کتاب روی صندلی ی آبی رنگ و سرد و خالی،با شالگردنی بلند و کتی شتری و چکمه های وا رفته،مردم را تماشا می کرد که همیشه عجله داشتند.
همیشه ی خدا این بود،آنها فکر می کردند عادی است ولی حتی تندتر از یک انسان معمولی هم راه می رفتند.انگار که همیشه دیر کرده اند،برای چیزی نامعلوم و نا مشخص.همه در حال جنبش و جنب و جوش و به دنبال چیز،یا کسی که گویی در حال از دست رفتن بود،در حالی که زندگی را بیش از اندازه کوتاه و بیش از اندازه جدی گرفته بودند.
یا راه می رفتند و یا سوار چیزی بودند و یا برای اینکه سوار چیزی شوند برای تاکسی ها دست تکان می دادند. گه گاهی گدایی هم رد می شد،ولی در اوج آرامشی که در چشمان بی فروغش دیده می شد،او هم عجله داشت.برای به دست آوردن پول و مادیات،برای سیر کردن شکم خود.
کمتر کسی بود که مثل او اینگونه روی صندلی یک ایستگاه منحل شده بنشیند و این حرکات را تماشا کند.هیچ احدی متوجه سرعتش نمی شد،همه فکر می کردند عادی است که همیشه عجله داشته باشند و مانند یک گله ی رم کرده عمل کنند،ولی تنها اسبی لنگ که آب از سرش گذشته بود و از دور آنها را تماشا می کرد می فهمید که آنها با چه سرعتی در حال تاختن هستند.
گاهی تا زمانی که درون چیزی باشی و یا در حین انجامش هستی متوجه نمی شی،گاهی جزئیات با نزدیک تر شدن به چشم نمی آیند،گاهی باید دور بود و از دور نگریست.باید از دور سرعت ها را سنجید،جزئیات را دید و از دور اشتباهات را قضاوت کرد.نه کند و نه سریع،بی حرکت و به دور از هر چیز و کس.آن زمان است که چیزهایی را می بینی که با چشم عجول دیده نمی شود.
هدایت شده از امیلیام، پیام آخر رو چک کنید.
تمومش کردم:)))
۰۰:۰۰
تنها چیزی که تو زندگیم عوض نمیشه تایپ ام بی تی آیمه
و همچنان تایپ من که هر دقیه رنگ عوض می کنه: