eitaa logo
اتاق‌آسوکا"
106 دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
1.1هزار ویدیو
20 فایل
به اتاقم خوش اومدین' اینجا میشینم و کلی حرف میزنیم؛ لطفا مواظب باشین گم نشین! https://eitaa.com/ArmoredAllMight
مشاهده در ایتا
دانلود
جرقه های امید و شادی در مردمک های سیاه و تیره رنگ چشمش مانند ستاره هایی بودند که خود را از آلودگی های نوری شهر نجات می دادند و تمام تلاششان را می کردند تا بتوانند پرتویی از نور را به سمت چشمان آدمیزادی هدایت کنند تا ببیند و به عظمت و نظم جهان پی ببرند و زیبایی آنها را فراموش نکنند.بارقه های امید در چشمان او مانند همان ستاره هایی بودند که از دست آدمی در امان مانده اند،همان بازمانده هایی زیبایی و شکوه و عظمت خلقت پروردگار.همان هایی که فعلا تا دست آدمیزادی به آنها نرسیده زیبا هستند و بعد مانند درختان و طبیعت از یاد می روند و دیدن آنها برای آیندگان آرزو می شود.
چشم هایش سیاهی و تیرگی یک سیاهچاله را داشتند که هر بار دوباره و دوباره او را مانند ستاره ها و سیارات در خود غرق می کرد،بی هیچ راه بازگشتی در خلاء و آرامشی فارغ از دنیا ی ماشینی.اما بخش زیباتر و تلخ تر هم این بود که یک سیاهچاله،حاصل مرگ یک ستاره است و می توانست ببیند که ستاره ی بزرگ آرزوها و رویا ها و اعتماد به نفسش با کامل نبودن و دوم بودن از هم پاشیده و تبدیل به این چاله بی انتها و غم انگیز شده،در حالی که ستاره های کوچکتر امید های زودگذر برای بازیابی آن شور و شوق اولیه تمام تلاششان را می کنند،درحالی که آب ریخته جمع نمی شود و این تلخی تا ابد و یک روز بر این چهره ی به ظاهر شاداب باقی می ماند.
دوست داشت بی توجه به ظاهرش،همینگونه به چشم های او خیره شود و چیزی نگوید.دوست داشت که در آن سیاهی و تیرگی بی انتها غرق شود و پرتو های ضعیف و چشمک ستاره های امید و شادی را تماشا کند.می خواست که علت تمام این افکار را بفهمد،علت این احساسات ناخواسته و عجیب را بیابد و بتواند او را مانند کتابی باز بخواند و درک کند.گویی که از مردمک هایش می توانست روح او را ببیند و دوست داشت که همیشه به روح او خیره شود و با او همدردی کند.گاهی اوقات شناخت بدون واژه ها هم میسر می شد.دست کم او اینگونه فکر می کرد.
پس از مدتی،از چشم هایش دل کند و بعد به باقی ظاهرش و غافلگیری کوچک نگاهی انداخت.ال تمام تلاشش را کرده بود تا در عین شباهت،تفاوت ها را به تصویر بکشد.همانطور که خودش گفته بود؛مانند روباه برفی و روباه جنگلی.حالا نسخه ای دخترانه و متفاوتی از خودش را مشاهده می کرد که به جای آبی روشن و سفیدِ آسمان،با خود تیرگی و قهوه ای خاک حاصلخیز را به همراه داشت.خیلی خوب فکر جزئیات را هم کرده بود؛هرچیزی که در ظاهر سم به رنگ آبی روشن بود را برای خودش قهوه ای تیره ای همرنگ خاک گل آلود باغچه انتخاب کرده بود و هرچه در ظاهر سم سفید رنگ بود را هم مشکی کرده بود.البته کاری به کار موهای قهوه ای و چشم های تیره رنگش نداشت،و همین باعث ایجاد کمی احساس لذت در سم شد؛چون متوجه شد ال هم می داند که او همین رنگ ساده و زیبای قهوه ای او را دوست دارد،بدون هیچ تغییری و هیچگاه از آن خسته نمی شد،همانطور که هیچگاه از تماشا ی ستاره ها خسته نمی شد.
از اینها جالب تر این بود که علاوه بر جلیقه-شلوارش-که برای خودش آن را تبدیل به جلیقه-دامن کرده بود- حتی از عصا و چشم بندش هم تقلید کرده بود.عصابی مشکی رنگ و ساده،و چشم بند سیاهی که بر آن یکی چشمش پرده انداخته بود و آن را از نظر ها پنهان می کرد. نمی دانست چه بگوید،لال و بی زبان جلوی روی او ایستاده بود.هرچه بیشتر نگاه می کرد دلش می خواست که بی هیچ حرفی همانطور به او خیره شود،مانند زمانی که برای اولین بار توانست از سقف آپارتمان ستاره ها را به وضوح ببیند و در برابر آن همه زیبایی خاموش ماند و تنها با نگاهش آنها را تحسین می کرد.ال می توانست لبخند را از نگاه او بخواند،در حالی که هنوز خشک و بی روح ایستاده است.برخلاف ظاهر سرسختش،چشم هایش همه چیز را به خوبی لو می دادند؛حداقل برای ال این چنین بود. "قشنگ شده."
به سختی همین یک جمله را به زبان آورد.چیزی عجیب درونش جریان داشت،چیزی که نمی توانست آن را رمزگشایی کند؛احساسی عجیب و گرم در قفسه سینه اش که مانند جریان یک رودخانه و یا یک آتش کوچک قلبش را گرم می کرد.نمی دانست که چه بلایی بر سر آن سم بی وجدان و بازیگوش و مردم آزار آمده که حالا احساسی شبیه به تب و لرز را درون خود احساس می کرد و مانند توله روباهی آرام و مطیع شده بود.زمانی ده ها نقشه ی عجیب و شگفت آور می کشید و ارامش نویسندگانِ نقل قول را به هم می زد و حالا یک «جوجه آسیایی» نویسنده نقشه ها و آرامشش را به ریخته بود. نه. آرامشش را بر هم نزده بود.دلیل آرامشش شده بود. ال سرش را کج کرد و با برقی از کنجکاوی در چشمش به او نگاه کرد و گفت:"جدی می گی؟خوب شده؟" پوستش همرنگ ماسه ها بود و چال گونه اش مانند چاله های صحرایی،در عوض،پوست سم مانند ابر سفید بود و چال گونه نداشت،این هم تضادی دیگر بود. سم ناخواسته لبخندی از ته دل زد.دست خودش نبود،نمی دانست که چه کار می کند.هیچ تعریفی برای واکنش هایش نداشت و هیچ واپایشی بر روی اعمالش.افسارش را به دست حس گرم و جنبش درون قلبش داده بود و خود و منطقش،با هم از توی پنجره های چشمانش آبروریز هایش را تماشا می کردند و حرص می خوردند.قطعا این سم آسیب پذیر و شیفته همان سم پروگرمر نابغه ی دنیا ی سوم و مردم آزار نبود.حالا شعبده باز دنیا ی سوم خودش را در برابر ساحره دنیای واقعیت تسلیم کرده،کارت های پاسور را روی میز گذاشته و شیفته ی جادو ی واقعی شده بود.
"واقعا خیلی قشنگ شدی،بهت می آد." از ته دل این را گفت.منطقش که از پنجره ی چشم او را تماشا می کرد و از دروازه گوش حرف هایش را شنید آهی کشید و با دست بر پیشانی اش کوبید؛این سم احساساتی کاملا ابهت و وجهات سم اصلی را جلوی یک نویسنده آسیایی نابود کرده بود.حتی احساسات توی لحنش را هم درک نمی کرد.کم کم آن حس جنبش کوچک و سوسو زدن آن حس ناشناخته از قلبش،با خون در رگ هایش در کل بردنش پیچید و می توانست گرم تر شدن اطراف را احساس کند.
هدایت شده از خونه جولی و فاضلابی ها
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_😂
هدایت شده از ؛
درود چنل ؛ به مناسبت یلدا میخواد برای شما فال بگیره شما این پیام رو فور میکنید و لینک چنلتون رو @blowblow میفرستید ممبر های عزیز هم میتونن به پی‌(@blowblow)وی بنده کلمه یلدا رو بفرستن در اخر ما به شما یک فال تقدیم میکنیم با تشکر از _سارینای عزیز
هدایت شده از 𝙨𝙩𝙧𝙖𝙣𝙜𝙚 𝙚𝙮𝙚𝙨