هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
از اینها جالب تر این بود که علاوه بر جلیقه-شلوارش-که برای خودش آن را تبدیل به جلیقه-دامن کرده بود- حتی از عصا و چشم بندش هم تقلید کرده بود.عصابی مشکی رنگ و ساده،و چشم بند سیاهی که بر آن یکی چشمش پرده انداخته بود و آن را از نظر ها پنهان می کرد.
نمی دانست چه بگوید،لال و بی زبان جلوی روی او ایستاده بود.هرچه بیشتر نگاه می کرد دلش می خواست که بی هیچ حرفی همانطور به او خیره شود،مانند زمانی که برای اولین بار توانست از سقف آپارتمان ستاره ها را به وضوح ببیند و در برابر آن همه زیبایی خاموش ماند و تنها با نگاهش آنها را تحسین می کرد.ال می توانست لبخند را از نگاه او بخواند،در حالی که هنوز خشک و بی روح ایستاده است.برخلاف ظاهر سرسختش،چشم هایش همه چیز را به خوبی لو می دادند؛حداقل برای ال این چنین بود.
"قشنگ شده."
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
به سختی همین یک جمله را به زبان آورد.چیزی عجیب درونش جریان داشت،چیزی که نمی توانست آن را رمزگشایی کند؛احساسی عجیب و گرم در قفسه سینه اش که مانند جریان یک رودخانه و یا یک آتش کوچک قلبش را گرم می کرد.نمی دانست که چه بلایی بر سر آن سم بی وجدان و بازیگوش و مردم آزار آمده که حالا احساسی شبیه به تب و لرز را درون خود احساس می کرد و مانند توله روباهی آرام و مطیع شده بود.زمانی ده ها نقشه ی عجیب و شگفت آور می کشید و ارامش نویسندگانِ نقل قول را به هم می زد و حالا یک «جوجه آسیایی» نویسنده نقشه ها و آرامشش را به ریخته بود.
نه.
آرامشش را بر هم نزده بود.دلیل آرامشش شده بود.
ال سرش را کج کرد و با برقی از کنجکاوی در چشمش به او نگاه کرد و گفت:"جدی می گی؟خوب شده؟"
پوستش همرنگ ماسه ها بود و چال گونه اش مانند چاله های صحرایی،در عوض،پوست سم مانند ابر سفید بود و چال گونه نداشت،این هم تضادی دیگر بود.
سم ناخواسته لبخندی از ته دل زد.دست خودش نبود،نمی دانست که چه کار می کند.هیچ تعریفی برای واکنش هایش نداشت و هیچ واپایشی بر روی اعمالش.افسارش را به دست حس گرم و جنبش درون قلبش داده بود و خود و منطقش،با هم از توی پنجره های چشمانش آبروریز هایش را تماشا می کردند و حرص می خوردند.قطعا این سم آسیب پذیر و شیفته همان سم پروگرمر نابغه ی دنیا ی سوم و مردم آزار نبود.حالا شعبده باز دنیا ی سوم خودش را در برابر ساحره دنیای واقعیت تسلیم کرده،کارت های پاسور را روی میز گذاشته و شیفته ی جادو ی واقعی شده بود.
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
"واقعا خیلی قشنگ شدی،بهت می آد."
از ته دل این را گفت.منطقش که از پنجره ی چشم او را تماشا می کرد و از دروازه گوش حرف هایش را شنید آهی کشید و با دست بر پیشانی اش کوبید؛این سم احساساتی کاملا ابهت و وجهات سم اصلی را جلوی یک نویسنده آسیایی نابود کرده بود.حتی احساسات توی لحنش را هم درک نمی کرد.کم کم آن حس جنبش کوچک و سوسو زدن آن حس ناشناخته از قلبش،با خون در رگ هایش در کل بردنش پیچید و می توانست گرم تر شدن اطراف را احساس کند.
هدایت شده از ؛
درود
چنل ؛ به مناسبت یلدا
میخواد برای شما فال بگیره
شما این پیام رو فور میکنید
و لینک چنلتون رو @blowblow میفرستید
ممبر های عزیز هم میتونن به پی(@blowblow)وی بنده کلمه یلدا رو بفرستن
در اخر ما به شما یک فال تقدیم میکنیم
با تشکر از
_سارینای عزیز