"أنا أحبك في حزني
واجهة غير قابلة للتحقيق مثل اللّه
دعونا نكتفی
أن تظل دائما مثل سرّ"
تو را در میان اندوهم دوست دارم
ای رخسارهی دست نیافتنی
همچون خدا،
بیا بسنده کنیم
که تو همیشه مثل راز باقی بمانی...
بیا اسم تو را
بگذاریم باران
و من بدون چتر در صدای خندههایت
کودکانه بازی کنم
خیس شوم
و نگاهم به تو باشد...
میشود؟
یا بیا اسم تو را
بگذاریم روی هر چیز خوب
باران، خورشید، جنگل، دریا، کوه، شادی، آسمان
تو را هم
به همان اسم خودت صدا کنیم
و من نگاهم به تو باشد
نمیشود؟
"من قَبْلِكِ كان العالمُ نثراً
ثم أتيتِ فكان الشِّعْرْ"
٬پیش از تو جهان نثر بود، آمدی؛
شعر شد..
چرا تو؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان آدمیان،
هندسهیِ حیات مرا در هم میریزی
پا برهنه به جهان کوچکم وارد میشوی،
در را میبندی
و من
اعتراضی نمیکنم؟
چرا تنها تو را دوست میدارم؟
میگذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی..
و اعتراضی نمیکنم؟