خودسازے و تࢪڪ گناھ
❣ #عــند_ربـهم_یــرزقون ✨🌱✨🌱✨🌱✨ #سلام_بر_ابراهیم #قسمت_دویستُ_ششم حال حرف زدن نداشــت. كمي مكث
✨🌱✨🌱✨🌱✨
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت_دویستُ_هفتم
ديگري گفت: من ديدم كه زدنش. با همان انفجارهاي اول افتاد روي زمين.
بي اختيار بدنم سُست شد و اشــك از چشمانم جاري شد. شانه هايم مرتب تكان مي خورد.
ديگر نمي توانستم خودم راكنترل كنم. سرم را روي خاك گذاشتم و گريه مي كردم.
تمام خاطراتي كه با ابراهيم داشــتم در ذهنم مرور مي شــد.
از گود زورخانه تا گيلان غرب و... بوي شــديد باروت و صداي انفجار با هم آميخته شــد.
رفتم لب خاكريز، مي خواستم به سمت كانال حركت كنم.
يكــي از بچه ها جلوي من ايســتاد و گفت: چكار مي كنــي؟ با رفتن تو كه ابراهيم برنمي گرده.
نگاه كن چه آتيشي مي ريزن.
آن شب همه ما را از فكه به عقب منتقل كردند.
همه بچه ها حال و روز من را داشتند.
خيلي ها رفقايشان را جا گذاشــته بودند. وقتي وارد دوكوهه شديم صداي حاج صادق آهنگران در حال پخش بود كه مي گفت:
اي از سفر برگشتگان
كو شهيدانتان،
كو شهيدانتان
صداي گريه بچه ها بيشــتر شد.
خبر شــهادت و مفقود شدن ابراهيم خيلي سريع بين بچه ها پخش شد.
يكي از رزمنده ها كه همراه پســرش در جبهه بود پيش من آمد.
با ناراحتي گفت: همه داغدار ابراهيم هســتيم،
به خدا اگر پســرم شــهيد مي شد، اينقدر ناراحت نمي شدم.
هيچكس نمي دونه ابراهيم چه انسان بزرگي بود.
روز بعد همه بچه هاي لشکر را به مرخصي فرستادند و ما هم آمديم تهران. هيچكس جرأت نداشــت خبر شهادت ابراهيم را اعلام كند.
اما چند روز بعد زمزمه مفقود شدنش همه جا پيچيد!
✍ادامه دارد....
شهدا را یاد ڪنیم با ذڪر صلوات⚘
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ»