خودسازے و تࢪڪ گناھ
✨🌱✨🌱✨🌱✨ #سلام_بر_ابراهیم #قسمت_صدو_سیوهشتم دو برادر راوی: علي صادقي براے مراســم ختم شهيد شهب
🔷 🍀✨🌱✨🌱✨🌱✨
#سلام_بر_ابراهیم #قسمت_صدو_سیونهم
جواد در حالي كه آب از ســر و رويش مي چكيد با تعجب به اطراف نگاه مي كرد.
گفتم: چيكار كردي جواد!
مگه اينجا حمامه! بعد چفيه ام را دادم كه سرش را خشك كند!
در يكي از روزها خبر رسيد كه ابراهيم و جواد و رضاگوديني پس از چند روز مأموريت، از سمت پاسگاه مرزي در حال بازگشت هستند.
از اينكه آن ها سالم بودند خيلي خوشحال شديم.
جلوي مقر شــهيد اندرزگو جمع شــديم. دقايقي بعد ماشــين آن ها آمد و ايســتاد.
ابراهيم و رضا پياده شــدند. بچه ها خوشــحال دورشان جمع شدند و روبوسي كردند.
يكي از بچه ها پرسيد: آقا ابرام، جواد كجاست؟! يك لحظه همه ساكت شدند.
ابراهيــم مكثي كرد، در حالي كه بغض كرده بود
گفت: جواد! بعد آرام به سمت عقب ماشين نگاه كرد.
يك نفر آنجا دراز كشيده بود.
روي بدنش هم پتو قرار داشت!
سكوتي كل بچه ها را گرفته بود. ابراهيم ادامه داد: جواد ... جواد!
يك دفعه اشك از چشمانش جاري شد چند نفر از بچه ها با گريه داد زدند: جواد، جواد!
و به ســمت عقب ماشــين رفتنــد!
همينطور كه بقيه هم گريه میكردنــد، يكدفعه جواد از خواب پريد!
نشست و گفت: چي، چي شده!؟
جواد هاج و واج، اطراف خودش را نگاه كرد.
بچه ها با چهره هايي اشــك آلود و عصباني به دنبال ابراهيم مي گشــتند.
اما ابراهيم سريع رفته بود داخل ساختمان!
✍ادامه دارد...
http://eitaa.com/joinchat/2374696992C9e217bcccd