خودسازے و تࢪڪ گناھ
✨🌱✨🌱✨🌱✨ #سلام_بر_ابراهیم #قسمت_صدو_نودُچهارم حاجي هم گفت: الان نيروها به چند سپاه تقسيم شدند. ه
✨🌱✨🌱✨🌱✨
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت_صدو_نودُپنجم
همه آماده حركت به سمت فكه بودند. از دور ابراهيــم را ديدم.
با ديدن چهره ابراهيــم دلم لرزيد.
جمال زيباي او ملكوتي شده بود! صورتش ســفيدتر از هميشــه بود.
چفيه اي عربي انداخته و اوركت زيبائي
پوشــيده بود.
به ســمت ما آمد و با همه بچه ها دســت داد.
كشيدمش كنار و گفتم: داش ابرام خيلي نوراني شدي!
نفس عميقي كشــيد و با حســرت گفت: روزي كه بهشتي شهيد شد خيلي ناراحت بودم.
اما باخودم گفتم: خوش به حالش كه با شــهادت رفت، حيف بود با مرگ طبيعي از دنيا بره.
اصغر وصالي، علي قرباني، قاســم تشــكري و خيلي از رفقاي ما هم رفتند، طوري شده كه توي بهشت زهرا سلاماللهعلیها بيشتر از تهران رفيق داريم.
مكثي كرد و ادامه داد: خرمشهر هم كه آزاد شد، من مي ترسم جنگ تمام بشه و شهادت را از دست بدهم،
هرچند توكل ما به خداست.
بعــدنفس عميقي كشــيد وگفت: خيلي دوســت دارم شــهيد بشــم.
اما، خوشگل ترين شهادت رو مي خوام!
بــا تعجب نگاهش كــردم. منتظر ادامه
صحبت بودم که قطرات اشــك از گوشه چشمش جاري شد.
ابراهيم ادامه داد:
اگه جائي بماني كه دســت احدي به تو نرســه، كسي هم تو رو نشناســه،
خودت باشي وآقا، مولا هم بياد سرت رو به دامن بگيره،
اين خوشگل ترين شهادته.
گفتم: داش ابرام تو رو خدا اين طوري حرف نزن.
بعد بحث را عوض كردم و گفتم: بيا با گروه فرماندهي بريم جلو، اين طوري خيلي بهتره.
هر جا هم كه احتياج شد كمك مي كني. گفت: نه، من مي خوام با بسيجي ها باشم.
✍ادامه دارد...
http://eitaa.com/joinchat/2374696992C9e217bcccd
⚘
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ»