خودسازے و تࢪڪ گناھ
🌼🍃 ✨🌱✨🌱✨🌱✨ #سلام_بر_ابراهیم #قسمت_پنجاهو_هفتم ڪردستان راوے: مهدے فريدوند تابســتان ۱۳۵۸ بود.
✨ ✨ ✨
✨🌱✨🌱✨🌱✨
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت_پنجاهو_هشتم
با تعجب نگاه ڪردم. ديدم ڪنار دڪه، چند رديف مشــروبات الڪلي چيده شده.
ابراهيم بدون مڪث اسلحه را مسلح ڪرد و به سمت بطرے ها شليڪ ڪرد.
بطرےهاے مشــروب خورد شد و روے زمين ريخت.
بعد هم بقيه را شڪست و با عصبانيت رفت ســراغ جوان صاحب دڪه. جوان خيلي ترسيده بود. گوشه دڪه، خودش را مخفي ڪرد.
ابراهيم به چهره او نگاه ڪرد. با آرامش گفت: پســر جون، مگه تو مسلمون نيســتي. اين نجاست ها چيه ڪه مي فروشــي،
مگه خدا تو قرآن نمي گه: «اين ڪثافت ها از طرف شيطانه، از اين ها دور بشيد.»
جوان سرش را به علامت تأييد تڪان داد.
مرتب مي گفت: غلط ڪردم، ببخشيد. ابراهيم ڪمي با او صحبت ڪرد.
بعد با هم بيرون آمدند.
جوان مقر ســپاه را نشــان داد. ما هم حرڪت ڪرديم.
صداے گلوله هاي ژ3 سڪوت شهر را شڪسته بود. همه در خيابان به ما نگاه مي ڪردند. ما هم بيخبر از همه جا در شهر ميچرخيديم. بالاخره
به مقر سپاه سنندج رسيديم.
جلوے تمام ديوارهاے ســپاه، گوني هاے پر از
خاڪ چيده شده بود.
آنجا به يڪ دژ نظامي بيشتر شباهت داشت! هيچ چيزے از ساختمان پيدا نبود.
هــر چــه در زديم بي فايده بــود. هيچڪس در را باز نمي كرد. از پشــت در مي گفتند: شهر دست ضد انقلابه، شما هم اينجا نمانيد،
برويد فرودگاه! گفتيم: ما آمديم به شما ڪمڪ ڪنيم. لااقل بگوئيد فرودگاه ڪجاست؟!
يڪي از بچه هاے ســپاه آمد لب ديوار و گفت:
اينجــا امنيت نداره، ممڪنه ماشين شما را هم بزنند. سريع از اينطرف از
شهر خارج بشيد. ڪمي ڪه برويد به فرودگاه مي رسيد. نيروهاے انقلابی آنجا مستقر هستند.
ما راه افتاديم و رفتيم فرودگاه. آنجا بود ڪه فهميديم داخل سنندج چه خبر است.
به جز مقر سپاه و فرودگاه همه جا دست ضد انقلاب بود.
✍ادامه دارد...
http://eitaa.com/joinchat/2374696992C9e217bcccd