#سوپرایز_ویژه
ازامشب دو قسمت از داستان داریم😍
🍃 یا حاضِـــر و یا ناظِـــر 🍃
♨️ ســــراب ♨️
#قسمت_نهم
نرجس با ڪمڪ مسعود در جایش دراز ڪشید.
خیره به چشمان همسرش لبخندی زد و زیر لب خدا را شڪری گفت.
همـہ چیز به خیر گذشتـہ بود و همین خیال مسعود را تا حدودی راحت مے ڪرد.
ڪنار بستر نرجس ڪه به خواست خودش آن را روی زمین برایش پهن ڪرده بود، نشست و با محبت پرسید:
مسعود-خوبـے؟
نرجس پلڪے زد و با اطمینان جواب داد:
نرجس-خوبم...
اصلا مگر مے شد ڪہ خوب نباشد؟
آن هم بعد از این همہ چشم انتظاری برای ڪودڪے ڪہ حالا در وجودش نفس مےڪشید...
نفس عمیقـے ڪشید:
نرجس-نمیری مسجد...نمـےخوای حاج رضا رو ببینـے؟
مسعود نمے دانست چطور اتفاق هاے پیش آمده را برای همسرش توضیح دهد.
باورش حتے برای خودش هم سخت بود.
چه رسد به نرجس ڪه قرار بود تنها شنونده ے داستان باشد.
اما آخرش ڪه چه؟
بالاخره ڪه باید حرف هاے مانده بر دلش را با یڪ نفر در میان مے گذاشت.
و چه ڪسے بهتر از همسرش ڪه همیشه و در همه جا ڪمڪش ڪرده بود تا بهترین تصمیم را بگیرد.
دستے به پشت گردنش ڪشید و نگاهش را به قاب عڪس دو نفره شان دوخت که بر دیوار رو به رو نصب شده بود.
لبش را اندڪی با زبان تر کرد و به آرامے گفت:
مسعود- دیگہ مطمعن نیستم ڪه بخوام با حاج رضا صحبت ڪنم.
نرجس در جایش نیم خیز شد و با عجله ڪلمات را پشت سر هم ردیف ڪرد:
نرجس-یعنـے چے؟ مے فهمے چے میگے مسعود؟
سکوت مبهم مسعود وادارش ڪرد ڪه ادامه دهد:
نرجس-مسعود با تواَم...مگہ خودت نگفتے این بنگاهيه گفتہ ڪه حاج رضا اینجا رو برامون جور ڪرده...؟
مگه نگفتے میخوای ازش تشکر ڪنے؟
مسعود ڪلافه جواب داد:
مسعود-چرا گفتم...ولے دیروز ڪہ رفتم مسجد اتفاقے افتاد ڪه...
و همہ چیز را براے نرجس گفت...
از موبایل و موزیڪ خارجی گرفته تا آن دختری ڪہ جلوی مسجد دیده بود.
و نرجس در سڪوت همه را شنید و اخم آرام آرام بر پیشانے اش نشست.
حرف هاے مسعود که تمام شد، دیگر ساڪت نماند.
نرجس-خب ڪہ چی؟
الان چون آهنگ خارجے از گوشے حاج رضا پخش شده دیگہ کافره؟
مسعود یه لحظه به این فڪر نڪردی ڪه شاید اشتباهے شده باشہ؟
مسعود سرش را تڪان داد:
مسعود-اصلا به فرض حرف تو درست...اینجا اشتباه شده...
دیشب چے ڪہ نصف شبے تو کوچہ با یہ دختر خلوت ڪرده بود...؟
نرجس ڪم ڪم داشت عصبے مے شد...
نمے دانست چطور مے تواند به همسرش بفهماند ڪہ تهمت زدن به دیگران اصلا ڪار جالبے نیست.
نرجس-نمے دونم مسعود...فقط مے دونم ڪه تهمت زدن به بنده ی خدا گناه داره.
مسعود صدایش را بالا برد:
مسعود-چه تهمتے آخـہ؟
من با همین جفت چشمام دیدم شون نرجس...
دیگه بحث "شنیدن" نیست ڪه بگیم "شنیدن ڪی بود مانند دیدن"...
بحث "دیدنه"...
دیگه چشمای آدم ڪہ اشتباه نمی ڪنه ڪہ...
چند ثانيه ای سڪوت برقرار شد و این بار با لحنے ملایم تر ادامہ داد:
مسعود-دارم به این فڪر مے کنم ڪہ اصلا شاید خودش به این بنگاه دار گفته ڪہ به من جریان رو بگہ...
شاید خواسته ما هم مثل همه ے مردم این محل گول ظاهرشو بخوریم.
وگرنہ اگر مے خواست ڪار خیر انجام بده خب یه جوری این کارو مے ڪرد ڪہ هیچکس جز خدا نفهمه...
نرجس با غیض زیر لب نام مسعود را برد:
نرجس- مسعــــود...بسه دیگه. نمی خوام بشنوم.
هر چی ڪه بوده هست به من و تو ربطے نداره...
یه نفر برای ما یه ڪاری انجام داده و حالا وظیفه ی من و توئه ڪه ازش تشڪر کنیم.
دیگه این ڪہ پشت این ڪار چه نیتی بوده الله اعلم...
حالا هم برو مسجد و ڪاری که قراره بڪنے رو انجام بده.
مسعود نفس عمیقی ڪشید.
حرف هاے نرجس را قبول داشت.
اما با این دل سرگردان و شکاکش چه مے ڪرد ڪہ مدام در پے محکوم کردن حاج رضا بود؟
مسعود-نه...امروز مے مونم پیشت. فردا که بهتر شدی میرم.
نرجس لبخندی به روی همسرش زد.
نرجس-من خوبم مسعود. دیدی ڪه دڪترم گفت خدا رو شڪر همه چیز خوبه...برو مسجد. برای من و این فسقلـے هم دعا ڪن.
مسعود با شنیدن لفظ "فسقلـے" سرخوشانه خندید و تسلیم شده از جا برخاست.
مسجد این بار خلوت تر از دیروز بود.
اتفاقـے ڪه افتاده بود و چیزی ڪه این مردم درباره ی حاج رضا دیده و شنیده بودند، آن ها را دلسرد ڪرده بود.
اڪثرا ترجیح می دادند به جای اقتدا به مردی ڪه معلوم نبود "حاج رضا" است یا "هفت خطے تمام و عیار"، نمازشان را در خانه ی خود و به صورت فرادیٰ بخوانند.
حق هم داشتند.
حتـے خودش هم نمی دانست با وجود اتفاقـے ڪه دیشب مقابل چشمانش افتاده بود، حالا اینجا چه مـے ڪرد و چطور مـے توانست بدون یقین به حاج رضا اقتدا کند!؟
شاید اگر حرف هاے نرجس نبود او هم دیگر پایش را در اینجا نمے گذاشت.
مشغول وضو گرفتن بود ڪه صدای فریاد مردی در صحن مسجد بلند شد.
وضویش ڪہ تمام شد شیر آب را بست و با تعجب به مردی ڪہ درست در میانه ی صحن مسجد ایستاده بود، خیره ماند.
مردِ جا افتاده ای به نظر مے رسید.
🌹صاحب الامر🇵🇸
🌺🍃🎉🎊∝∝🎀∝∝🎊 🍃🌸 🎉 🎊#عاشقانه_مذهبی_دو_مدافع 💙💍❤️ #قسمت_هفتم بعد دانشگاه منتظر بودم ڪ سجادے بیاد و
🌺🍃🎉🎊∝∝🎀∝∝🎊
🍃🌸
🎉
🎊#عاشقانه_مذهبی_دو_مدافع
💙💍❤️
#قسمت_نهم
هل شدم و گوشے از دستم افتادو رفت زیر صندلے
داشت میرسید ب ماشیـݧ از طرفے هرچقد تلاش میکردم نمیتونستم گوشے و بردارم
در ماشیـݧ و باز کرد سرشو آورد تو و گفت مشکلے پیش اومده دنبال چیزے میگردید❓❓❓
لبخندے زدم و گفتم:ن چ مشکلے❓❓❓فقط گوشیم از دستم افتاد رفت زیر صندلے
خندید و گفت:بسیار خوب
چند تا شاخہ گل یاس داد بهم و گفت اگہ میشہ اینارو نگہ دارید.
با ذوق و شوق گلهارو ازش گرفتم وبوشون کردم
و گفتم: مـݧ عاشق گل یاسم
اصـݧ دست خودم نبود این رفتار
خندید و گفت:میدونم
خودمو جم و جور کردم و گفتم:بلہ❓❓از کجا میدونید❓❓❓
جوابمو نداد حرصم گرفتہ بود اما بازم سکوت کردم
اصـݧ ازش نپرسیدم براے چے گل خریده حتے نمیدونستم کجا داریم میریم
مثل ایـݧ کہ عادت داره حرفاشو نصفہ بزنہ جوݧ آدمو ب لبش میرسونہ
ضبط و روشـݧ کرد
صداے ضبط زیاد بود تاشروع کرد ب خوندݧ مـݧ از ترس از جام پرید
سریع ضبط و خاموش کرد ببخشید خانم محمدے شرمندم ترسیدید❓❓❓❓
دستم و گذاشتم رو قلبم و گفتم:
بااجازتوݧ
اے واے بازم ببخشید شرمنده
خواهش میکنم.
گوشیم هنوز زیر صندلے بود و داشت زنگ میخورد
بازم هر چقدر تلاش کردم نتونستم برش دارم
سجادے گفت خانم محمدے رسیدیم براتوݧ درش میارم از زیر صندلے
ب صندلے تکیه دادم
نگاهم افتاد ب آینہ اوݧ پلاک داشت تاب میخورد منم ک کنجکاو...
همینطورے ک محو تاب خوردن پلاک بودم ب آینہ نگاه کردم
اے واے روسریم باز خراب شده
فقط جلوے خودمو گرفتم ک گریہ نکنم
سجادے فهمید
رو کرد ب مـݧ و گفت:
دیگہ داریم میرسیم
دیگہ طاقت نیوردم و گفتم:
میشہ بگید کجا داریم میرسیم
احساس میکنم ک از شهر داریم خارج میشم
دستے ب موهاش کشید و گفت
بهشت زهرا....
پس واسہ همیـݧ دیروز بهم گفت نرم حدس زده بودماااا اما گفتم اخہ قرار اول ک من و نمیبره بهشت زهرا...
با خودم گفت اسماء باور کـݧ تعقیبت کرده چے فکر میکردے چے شد
با صداش ب خودم اومدم
رسیدیم خانم محمدے.....
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
🎊•••••┅┅❅❈❅┅┅•••••
#گروه_فرهنگی_شهید_علیجانی
@seshanbehhayemahdavi
🌺🍃🎉🎊∝∝🎀∝∝🎊
🌹صاحب الامر🇵🇸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸🍃🌸 🌸🍃 🌸 #رمان_چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن #قسمت_هشتم _نمیدونم چی بگم.تو نماز خوندن بهم یاد
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸
🌸🍃
🌸
#رمان_چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن
#قسمت_نهم
_آها آها اون تیر برقه؟خب چی؟
_فکر کنم از تو خوشش اومده.خواهرش شمارتو از من میخواست.
_ندادی که بهش؟
_نه گفتم اول باهات مشورت کنم.
_آفرین که هنوز یه ذره عقله رو داری.
_ولی پسر خوبیه ها.خوش بحالت.
_خوش بحال مامانش.
_ریحانه چرا ندیده و نسنجیده رد میکنی؟!
_اگه خوشت اومده میخوای برا تو بگیرمش؟!
_اصلا با تو نمیشه حرف زد فعلا کاری نداری؟!
_نه خداحافظ
بعد قطع کردن با خودم فکر میکردم این همه پسر دور و برم و تو دانشگاه میخوان با من باشن و من محل نمیکنمشون اونوقت گیر الکی دادم به این پسره بی ریخت و مغرور (زیادم بی ریخت نبودا)
شاید همین مغرور بودنش من رو جذب کرده.دلم میخواد یه بار به جای خواهر بهم بگه ریحانه خانم.
تو همین فکرا بودم دیدم که صدای ضعیفی از اونور می اومد که سمانه داره میگه ریحانه ریحانه.
سرم داغ شد ای نامرد نکنه لو داده که بهم نماز یاد داده و هیچی بلد نیستم .
یهو دیدم سمانه اومد تو ریحانه پاشو بیا اونور.
_من؟چرا؟!
_بیا دیگه حرفم نزن.
باشه باشه الان میام.
وارد اتاق شدم که دیدم همه دور میز نشستن.زهرا اول از همه بهم سلام کرد و بعدش هم آقا سید همونجور که سرش پایین بود گفت سلام خواهرم سفر خوش گذشت؟کم و کسری ندارید که؟
_نه.الان منو از اون ور آوردید اینور که همینو بپرسید؟!
که آقا سید گفت بله کار خاصی نبود میتونید بفرمایید.
که سمانه پرید وسط حرفش:
_نه بابا این چیه کار دیگه داریم.
سید:لا اله الا الله
زهرا:سمانه جان اصرار نکن
ریحانه:میتونم بپرسم قضیه چیه؟!
که سمانه سریع جواب داد هیچی مسئول تدارکات خواهران دست تنهاست و یه کمک میخواد و من تو رو پیشنهاد دادم ولی اینا مخالفت میکنن.
یه لحظه مکث کردم که آقا سید گفت ببخشید خواهرم من گفتم که بهتون نگن.
دوستان ایشون مهمان ما هستن نباید بهشون همچین چیزی میگفتید از اول گفتم که ایشون نمیتونن.
نمیخواستم قبول کنم ولی این حرف آقا سید که گفت ایشون نمیتونن خیلی عصبیم کرد و اگه قبول نمیکردم حس ضعیف بودن بهم دست میداد.
آب دهنمو قورت دادم و با اینکه نمیدونستم کارم چیه گفتم قبول.
سمانه لبخندی زد و رو به زهرا گفت:دیدین گفتم.
آقا سید بهم گفت مطمئنید شما؟کار سختی هستا.
تو چشماش نگاه کردم و با حرص گفتم بله آقای فرمانده پایگاه....
#ادامه_دارد
نویسنده:
#سید_مهدی_بنی_هاشمی
💐💖الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج💖💐
#گروه_فرهنگی_شهید_علیجانی
@seshanbehhayemahdavi
🌸
🌸🍃
🌸🍃🌸
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌹صاحب الامر🇵🇸
از دور داشت با ارشیا می آمد. قد ارشیا از ماکان بلند تر بود. شاید صد و هشت و پنج. هیکل مردونه اي داشت
دلتنگ مهدی (عج):
دلتنگ مهدی (عج):
#قسمت_نهم❤️
مهربان جونم؟
جونم؟
مامان بیدار شده؟
آره تازه بیدار شده.
ببین من دستم باند پیچیه میشه یه جوري به مامان بگی منو دید هول نکنه.
خدا مرگم بده بیا تو ببینمت.
و صداي گذاشتن آیفون و شنیدم و رفتم تو.
این که بدتر کرد.
مهربان داشت می امد طرفم.
خدا منو بکشه چه به روز خودت آوردي؟
چیزیم نیست مهربون جونم. یه ترك ساده اس.
الهی من بمیرم. چیزي خوردي؟
بابا یه آب میوه واسم گرفت.
یه آب میوه الان که ضعف می کنی که. بیا بریم تو.
و زیر دست سالمم را گرفت.
مهربان پام نشکسته ها دستم شکسته برا چی زیر بغلم و می گیري.
چکار کنم به خدا دلم آشوب شده اینجوري دیدمت.
حالا خوب شد گفتم به مامان بگو هول نکنه.
واي راس میگی یه کم صبر کن من بش خبر بدم فکر میکنه رفتی مدرسه.
پشت در وایسادم و گوش دادم. صداي مامان می آمد.
کی بود مهربان؟
ترنجه خانم
ترنج؟ مگه مدرسه نرفته. باز چه گندي زده فرستادنش خونه.
نه خانم مدرسه نرفته. صبح یه کم حالش خوش نبود آقا بردنش دکتر.
صداي مامان یه کم نگران شده بود:
چش شده بود؟
احساس کردم دیگه وقتشه. در و بار کردم و قبل از اینکه چشم مامان بم بیافته بلند سلام کردم.
سلام سوري جون!
مامان که با شنیدن صدام انگار یه کم از نگرانیش کم شده بود گفت:
سلام...
ولی با دیدن دستم انگار رنگش پرید:
ترنج چه بلایی سرت اومده؟ تو مدرسه خوردي زمین.
بعد خودشو به من رسوند. و با نگرانی نگام کرد. یه حس خوبی داشتم. چون مامان خیلی کم نگران من میشد. فرصت و غنیمت
شمردم و خودمو لوس کردم.
از شازده پسرت بپرس.
ماکان؟
مگه پسر دیگه اي هم داري؟ مامان راستشو بگو رو کن این داداش مارو.
ا دختره لوس درس حرف بزن.
چشم به روي چشم. بله جناب ماکان.
اون این بلا رو سرت اورده؟
خودمو ولو کردم رو مبل که درد پیچید تو شونه ام:
اي دستم!
مامان هول شد.
چی شد؟
اشک اومده بود تو چشمام.
یادم نبود. خودم انداختم رو مبل دستم درد گرفت.
مامان پوفی کرد و گفت:
به خدا ترنج دیونه ام کردي. عین شتر خودتو پهن می کنی رو زمین. زشته مامان یه کم یاد بگیر مثل خانما رفتار کنی!
بله مامان خانم دوباره شروع کرد. حوصله نداشتم یه مشت حرفاي تکراري بشنوم. بلند شدم و مهربانو صدا زدم:
مهربون!
هر وقت می خواستم خودمو لوس کنم اینجوري صداش می زدم.از آشپزخونه اومد بیرون
جانم ترنج؟
🌹صاحب الامر🇵🇸
✍️ #تنها_میان_داعش #قسمت_هشتم 💠 دستم به دیوار مانده و تنم در گرمای شب #آمرلی، از سرمای ترس میلرزی
✍️ #تنها_میان_داعش
#قسمت_نهم
💠 برای اولین بار در عمرم احساس کردم کسی به قفسه سینهام چنگ انداخت و قلبم را از جا کَند که هم رگهای بدنم از هم پاره شد.
در شلوغی ورود عباس و حلیه و گریههای کودکانه یوسف، گوشه اتاق در خودم مچاله شده و حتی برای نفس کشیدن باید به گلویم التماس میکردم که نفسم هم بالا نمیآمد.
💠 عباس و عمو مدام با هم صحبت میکردند، اما طوری که ما زنها نشنویم و همین نجواهای پنهان، برایم بوی #مرگ میداد تا با صدای زهرا به حال آمدم :«نرجس! حیدر با تو کار داره.»
💠 شنیدن نام حیدر، نفسم را برگرداند که پیکرم را از روی زمین جمع کردم و به سمت تلفن رفتم. پنهان کردن اینهمه وحشت پیش کسی که احساسم را نگفته میفهمید، ساده نبود و پیش از آنکه چیزی بگویم با نگرانی اعتراض کرد :«چرا گوشیت خاموشه؟»
همه توانم را جمع کردم تا فقط بتوانم یک کلمه بگویم :«نمیدونم...» و حقیقتاً بیش از این نفسم بالا نمیآمد و همین نفس بریده، نفس او را هم به شماره انداخت :«فقط تا فردا صبر کن! من دو سه ساعت دیگه میرسم #تلعفر، ان شاءالله فردا برمیگردم.»
💠 اما من نمیدانستم تا فردا زنده باشم که زیر لب تمنا کردم :«فقط زودتر بیا!» و او وحشتم را بهخوبی حس کرده و دستش به صورتم نمیرسید که با نرمی لحنش نوازشم کرد :«امشب رو تحمل کن عزیزدلم، صبح پیشتم! فقط گوشیتو روشن بذار تا مرتب از حالت باخبر بشم!»
خاطرش بهقدری عزیز بود که از وحشت حمله #داعش و تهدید عدنان دم نزدم و در عوض قول دادم تا صبح به انتظارش بمانم. گوشی را که روشن کردم، پیش از آمدن هر پیامی، شماره عدنان را در لیست مزاحم قرار دادم تا دیگر نتواند آزارم دهد، هر چند کابوس #تهدید وحشیانهاش لحظهای راحتم نمیگذاشت.
💠 تا سحر، چشمم به صفحه گوشی و گوشم به زنگ تلفن بود بلکه خبری شود و حیدر خبر خوبی نداشت که با خانه تماس گرفت تا با عمو صحبت کند.
اخبار حیدر پُر از سرگردانی بود؛ مردم تلعفر در حال فرار از شهر، خانه فاطمه خالی و خبری از خودش نیست. فعلاً میمانَد تا فاطمه را پیدا کند و با خودش به #آمرلی بیاورد.
💠 ساعتی تا سحر نمانده و حیدر بهجای اینکه در راه آمرلی باشد، هنوز در تلعفر سرگردان بود در حالیکه داعش هر لحظه به تلعفر نزدیکتر میشد و حیدر از دستان من دورتر!
عمو هم دلواپس حیدر بود که سرش فریاد زد :«نمیخواد بمونی، برگرد! اونا حتماً خودشون از شهر رفتن!» ولی حیدر مثل اینکه جزئی از جانش را در تلعفر گم کرده باشد، مقاومت میکرد و از پاسخهای عمو می فهمیدم خیال برگشتن ندارد.
💠 تماسش که تمام شد، از خطوط پیشانی عمو پیدا بود نتوانسته مجابش کند که همانجا پای تلفن نشست و زیر لب ناله زد :«میترسم دیگه نتونه برگرده!»
وقتی قلب عمو اینطور میترسید، دل #عاشق من حق داشت پَرپَر بزند که گوشی را برداشتم و دور از چشم همه به حیاط رفتم تا با حیدر تماس بگیرم.
💠 نگاهم در تاریکی حیاط که تنها نور چراغ ایوان روشنش میکرد، پرسه میزد و انگار لابلای این درختان دنبال خاطراتش میگشتم تا صدایش را شنیدم :«جانم؟» و من نگران همین جانش بودم که بغضم شکست :«حیدر کجایی؟ مگه نگفتی صبح برمیگردی؟»
نفس بلندی کشید و مأیوسانه پاسخ داد :«شرمندم عزیزم! بدقولی کردم، اما باید فاطمه رو پیدا کنم.» و من صدای پای داعش را در نزدیکی آمرلی و حوالی تلعفر میشنیدم که با گریه التماسش کردم :«حیدر تو رو خدا برگرد!»
💠 فشار پیدا نکردن فاطمه و تنهایی ما، طاقتش را تمام کرده بود و دیگر تاب گریه من را نداشت که با خشمی #عاشقانه تشر زد :«گریه نکن نرجس! من نمیدونم فاطمه و شوهرش با سه تا بچه کوچیک کجا آواره شدن، چجوری برگردم؟»
و همین نهیب عاشقانه، شیشه شکیباییام را شکست که با بیقراری #شکایت کردم :«داعش داره میاد سمت آمرلی! میترسم تا میای من زنده نباشم!»
💠 از سکوت سنگینش نفهمیدم نفسش بنده آمده و بیخبر از تپشهای قلب عاشقش، دنیا را روی سرش خراب کردم :«اگه من #اسیر داعشیها بشم خودمو میکُشم حیدر!»
بهنظرم جان به لبش رسیده بود که حرفی نمیزد و تنها نبض نفسهایش را میشنیدم. هجوم گریه گلوی خودم را هم بسته بود و دیگر ضجه میزدم تا صدایم را بشنود :«حیدر تا آمرلی نیفتاده دست داعش برگرد! دلم میخواد یه بار دیگه ببینمت!»
💠 قلبم ناله میزد تا از تهدید عدنان هم بگویم و دلم نمیآمد بیش از این زجرش بدهم که غرّش وحشتناکی گوشم را کر کرد.
در تاریکی و تنهایی نیمه شب حیاط، حیران مانده و نمیخواستم باور کنم این صدای انفجار بوده که وحشتزده حیدر را صدا میکردم، اما ارتباط قطع شده و دیگر هیچ صدایی نمیآمد...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
🌹صاحب الامر🇵🇸
✍️ #دمشق_شهرِ_عشق #قسمت_هشتم 💠 یک گوشه کپسول اکسیژن و وسایل جراحی و گوشهای دیگر جعبههای #گلوله؛
✍️ #دمشق_شهرِ_عشق
#قسمت_نهم
💠 دیگر نمیخواستم دنبال سعد #آواره شوم که روی شانه سالمم تقلاّ میکردم بلکه بتوانم بنشینم و مقابل چشم همه با گریه به پای سعد افتادم :«فقط بذار امشب اینجا بمونیم، من میترسم بیام بیرون!»
طوری معصومانه تمنا میکردم که قدم رفته به سمت در را پس کشید و با دست و پایی که گم کرده بود، خودش را بالای سرم رساند. کنارم نشست و اشک چشمم قفل قلدریاش را شکسته بود که دست زیر سر و گردنم گرفت و کمکم کرد تا دوباره در بستر بخوابم و #عاشقانه نجوا کرد :«هرچی تو بخوای!»
💠 انگار میخواست در برابر قلب مرد غریبهای که نگرانم بود، تصاحب #عشقم را به رخش بکشد که صدایش را بلندتر کرد تا همه بشنوند :«هیچکس به اندازه من نگرانت نیست! خودم مراقبتم عزیزم!»
میفهمیدم دلواپسیهای اهل این خانه بهخصوص مصطفی عصبیاش کرده و من هم میخواستم ثابت کنم تنها #عشق من سعد است که رو به همه از #همسرم حمایت کردم :«ما فقط اومده بودیم سفر تا سعد #سوریه رو به من نشون بده، نمیدونستیم اینجا چه خبره!»
💠 صدایم از شدت گریه شکسته شنیده میشد، مصطفی فهمیده بود به بهای عشقم خودزنی میکنم که نگاهش را به زمین کوبید و من با همین صدای شکسته میخواستم جانمان را نجات دهم که مظلومانه قسم خوردم :«بخدا فردا برمیگردیم #ایران!»
اشکهایم جگر سعد را آتش زده و حرفهایم بهانه دستش داده بود تا از مخصمه مصطفی فرار کند که با سرانگشتش #اشکم را پاک کرد و رو به من به همه طعنه زد :«فقط بخاطر تو میمونم عزیزم!»
💠 سمیه از درماندگیام به گریه افتاده و شوهرش خیالش راحت شده بود میهمانش خانه را ترک نمیکند که دوباره به پشتی تکیه زد، ولی مصطفی رگ دیوانگی را در نگاه سعد دیده بود که بیهیچ حرفی در خانه را از داخل قفل کرد، به سمت سعد چرخید و با خشمی که می-خواست زیر پردهای از صبر پنهان کند، حکم کرد :«امشب رو اینجا بمونید، فردا خودم میبرمتون #دمشق که با پرواز برگردید تهران، چون مرز #اردن دیگه امن نیست.»
حرارت لحنش به حدی بود که صورت سعد از عصبانیت گُر گرفت و نمیخواست بازی بُرده را دوباره ببازد که با سکوت سنگینش تسلیم شد. با نگاهم التماسش میکردم دیگر حرفی نزند و انگار این اشکها دل سنگش را نرم کرده و دیگر قید این قائله را زده بود که با چشمانش به رویم خندید و خیالم را راحت کرد :«دیگه همه چی تموم شد نازنین! از هیچی نترس! برمیگردیم #تهران سر خونه زندگیمون!»
💠 باورم نمیشد از زبان تند و تیزش چه میشنوم که میان گریه کودکانه خندیدم و او میخواست اینهمه دلهره را جبران کند که با مهربانی صورتم را نوازش کرد و مثل گذشته نازم را کشید :«خیلی اذیتت کردم عزیزدلم! اما دیگه نمیذارم از هیچی بترسی، برمیگردیم تهران!»
از اینکه در برابر چشم همه برایم خاصه¬خرجی میکرد خجالت میکشیدم و او انگار دوباره عشقش را پیدا کرده بود که از چشمان خیسم دل نمیکَند و #عاشقانه نگاهم میکرد. دیگر ماجرا ختم به خیر شده و نفس میزبانان هم بالا آمده بود که برایمان شام آوردند و ما را در اتاق تنها گذاشتند تا استراحت کنیم.
💠 از حجم مسکّنهایی که در سِرُم ریخته بودند، چشمانم به سمت خواب خمیازه میکشید و هنوز خوابم نبرده بود که با کابوس #خنجر، پلکم پاره میشد و شانهام از شدت درد غش میرفت.
سعد هم ظاهراً از ترس اهل خانه خوابش نمی¬برد، کنارم به دیوار تکیه زده و من دیگر میترسیدم چشمانم را ببندم که دوباره به گریه افتادم :«سعد من میترسم! تا چشمامو میبندم فکر میکنم یکی میخواد سرم رو ببره!»
💠 همانطور که سرش به دیوار بود، به سمتم صورت چرخاند و همچنان در خیال خودش بود که تنها نگاهم کرد و من دوباره ناله زدم :«چرا امشب تموم نمیشه؟» تازه شنید چه میگویم که به سمتم خم شد، دستم را بین انگشتانش گرفت و با نرمی لحنش برایم لالایی خواند :«آروم بخواب عزیزم، من اینجا مراقبتم!»
چشمانم در آغوش نگاه گرمش جا خوش کرد، دوباره پلکم خمار خواب شد و همچنان آهنگ صدایش را میشنیدم :«من تا صبح بالا سرت میشینم، تو بخواب نازنینم!» و از همین ترنم لطیفش خوابم برد تا هنگام #سحر که صدایم زد.
💠 هوا هنوز تاریک و روشن بود، مصطفی ماشین را در حیاط روشن کرده، سعد آماده رفتن شده و تنها منتظر من بود. از خیال اینکه این مسیر به خانهمان در تهران ختم میشود، درد و ترس فراموشم شده و برای فرار از جهنم #درعا حتی تحمل ثانیهها برایم سخت شده بود.
سمیه محکم در آغوشم کشید و زیر گوشم #آیتالکرسی خواند، شوهرش ما را از زیر #قرآن رد کرد و نگاه مصطفی هنوز روی صورت سعد سنگینی میکرد که ترجیح داد صندلی عقب ماشین پیش من بنشیند...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد