ایستگاه صعود؛ بلیطها در حال تمام شدن است!
صدای سوتش را شنیدی؟ 🚂
قطار روایتسازان به ایستگاه آخر نزدیک میشود...
بعضیها بلیطشان را از دیشب گرفتهاند، بعضی هنوز مشغول تماشای مسافران از پشت شیشهاند.
وقتی درها بسته شود، دیگر فرصتی برای پیوستن نیست.💢
🎯 این سه ماه، نوشتههایت اسلحهای خواهد شد که روایت میدان را عوض میکند.
💳 هزینه بلیط: ۲۹۰ هزار تومان (به جای ۵۰۰ هزار تومان)
📩 رزرو بلیط: @fateh_ghaaf
قبل از ورود به ایستگاه صعود ⛰️
یک سوال کوتاه:
اگر امشب جریان رسانهای شکل بگیرد، آمادگی داری روایـت را برگردانی 🔄؟
اگر نه ❌، یک ماه فرصت داری به «بله» ✅ برسـی.
🚀 آخرین مهلت ثبتنام – درها فردا ساعت ۲۲:۰۰ بسته میشوند
💳 ۲۹۰هزار + هدیه رایگان
📩 پیام بده
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
❓ پاسخ به سوالات شما درباره دوره یادداشت جریانساز ✍🏻
۱. این دوره برای چه کسانی مناسب است؟
برای هر کسی که میخواهد «دغدغهمندی» را تبدیل به «اثرگذاری» کند.
۲. آیا نیاز به تجربه قبلی هست؟
نه! دوره از پایه تا پیشرفته آموزش میدهد. حتی اگر تا به حال دست به قلم نشدهاید و کانال ندارید.
۳. چطور دوره برگزار میشود؟
آفلاین، در ایتا با فایلهای آموزشی صوتی + تمرین و بررسی نمونهها.
۴. چند جلسه و چقدر پشتیبانی دارد؟
۱۵ جلسه (۵۰۰ دقیقه آموزش)، با ۳ ماه پشتیبانی مستقیم مدرس.
۵. مدرک یا گواهی هم میدهید؟
بله، گواهی از مدرسه مجازی قاف.
۶. هزینه چقدر است؟
هزینه اصلی: ۵۰۰,۰۰۰ تومان ❌
قیمت ویژه اولین دوره: ۲۹۰هزار تومان (۴۲٪ تخفیف) ✅
+ هدیه رایگان: آموزش تاسیس و مدیریت کانال شخصی.
۷. امکان پرداخت قسطی هست؟
بله، در دو قسط ۱۴۵هزار تومنی
۸. مهلت ثبتنام تا کی است؟
⏳ فقط تا ساعت ۲۴ امشب.
💢 سرفصلهای دوره:
https://eitaa.com/ghaaf_ir/226
📩 اگر سوال دیگری دارید یا میخواهید همین الان ثبتنام کنید، پیام بدهید.
@fateh_ghaaf
[قاف؛ مدرسه مجازی مجموعه نجات]
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
📜 اسمت در لیست نیست!
امشب، لیست نهایی نیروهای عملیاتی بسته میشود.
چشم دوختیم به صفحه، اما اسم تو را پیدا نکردیم…
🔴 این مأموریت برای هر کسی نیست. برای آنهایی است که اهل قلماند و جرئت اثرگذاری دارند.
📌 وارد شو تا فقط تماشاگر میدان نباشی.
💳 هزینه ورود: ۲۹۰ هزار تومان
🎁 شامل آموزش رایگان «تأسیس و مدیریت کانال شخصی»
📩 ثبتنام فوری: @fateh_ghaaf
قاف | مدرسهٔ مجازی نجات
📜 اسمت در لیست نیست! امشب، لیست نهایی نیروهای عملیاتی بسته میشود. چشم دوختیم به صفحه، اما اسم تو
💢 بعضی ها پیام دادن که ما کانال رو دیر دیدیم لطفا مهلت ثبتنام رو تمدید کنید!
🔻 مهلت ثبت نام فقط تا پایان امشب تمدید میشه
🔻 بعد از اون هزینه دوره به صورت آزاد (500.000 تومان) محاسبه میشه
🔻 از فردا دوره «آموزش تاسیس و مدیریت کانال» بعنوان هدیه این دوره نخواهد بود و اونهم هزینه خواهد داشت.
🔻 امکان پرداخت قسطی در دو قسط 145هزارتومنی هم فراهم شده.
📩 ثبتنام فوری: @fateh_ghaaf
چند هفتهست داریم کنار هم مسیر دورهی فعلی رو جلو میبریم…
جمعی از خانمها و آقایون، هر جلسه با انرژی تازه میان و تمرینها رو جدی میگیرن.
بعضیها همین وسط به اولین نتیجههای واقعی رسیدن. این حس، خیلی لذتبخشه…
[قاف؛ مدرسه مجازی مجموعه نجات]
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
«اینجا مرکز دنیاست»
قسمت اول
صدای جیغ لاستیکها روی آسفالت داغ کوچهی بنبست، مثل خراش یک چاقوی کند بر پیکر سکوت بعدازظهر بود. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. وانت آبی رنگ، که با سرعتی نامعقول پیچیده بود، کنترلش را از دست داد و با شدت به دیوار خانهی مشهدی اکبر کوبید. جعبههای میوه مثل ترکش در هوا پخش شدند و بوی تند سیبهای له شده فضا را پر کرد.
چند ثانیه، فقط سکوت بود. سکوتی سنگینتر از آوار دیوار. بعد، اولین فریاد از خانهی روبرو بلند شد. درها یکییکی باز شدند و همسایهها با چهرههایی هراسان بیرون ریختند. رانندهی جوان، رنگپریده و گیج، از ماشین پیاده شد و دستش را روی سرش گذاشت. خسارت سنگین بود. بخشی از دیوار فروریخته بود و وانت قراضه هم جلوبندیاش کاملاً جمع شده بود.
جمعیت دور صحنه حلقه زد. پچپچها شروع شد.
«خدا رحم کرد کسی زیر دیوار نبود.»
«این پسرک همیشه همینطور ویراژ میده…»
«حالا جواب مشهدی اکبر رو چی میده؟ بنده خدا با کارگری این دیوار رو چیده بود.»
مشهدی اکبر، پیرمرد آرام و کمحرف محله، با عصای چوبیاش لنگلنگان بیرون آمد. نگاهی به دیوار فروریختهاش انداخت، بعد به صورت شرمندهی راننده جوان، و آهی کشید که سنگینی یک عمر زحمت در آن موج میزد. جمعیت منتظر یک جنجال بود؛ منتظر فریاد، دعوا، و شاید حتی گلاویز شدن. این تصویر آشنای محلهی ما بود؛ محلهای که هرکس گلیم خودش را از آب بیرون میکشید و مشکلات دیگران، فقط سوژهای برای تماشا بود.
اما آن روز، یک نفر این تصویر را برای همیشه تغییر داد.
زینب خانم بود که از میان جمعیت جلو آمد. بدون هیچ حرفی، اول به سمت مشهدی اکبر رفت و با لحنی آرام گفت: «خدا رو شکر که خودتون سالمین مشهدی. دیوار رو دوباره میسازیم، بهتر از اولش.» سپس رو به رانندهی جوان کرد که از ترس و شرمندگی به لکنت افتاده بود. زینب خانم اخم نکرد، فریاد نزد. فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که نه سرزنش، که نوعی دلسوزی در آن بود. پرسید: «خودت چیزیت نشده پسرم؟»
جوان که انتظار هر واکنشی را جز این داشت، سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «نه… شرمندهم خانم. به خدا نمیدونم چی شد…»
همهمهها اوج گرفت. یکی از میان جمعیت با طعنه گفت: «شرمندگی که دیوار نمیشه! خسارت این بنده خدا رو کی میده؟»
این همان جرقهای بود که زینب خانم منتظرش بود. صدایش را کمی بالا برد، اما نه از روی عصبانیت، بلکه برای اینکه همه بشنوند. صدایش زنگ عجیبی داشت؛ ترکیبی از قاطعیت و مهربانی.
«خسارتش رو همه با هم میدیم!»
سکوت. این بار سکوتی از جنس حیرت. چشمها بین زینب خانم، مشهدی اکبر و رانندهی بیچاره در گردش بود. انگار کسی مفهوم این جمله را درک نمیکرد. «همه با هم؟» این کلمات در محلهی ما غریبه بودند.
زینب خانم ادامه داد: «مشهدی اکبر، پدر همهی ماست. این جوون هم بچهی همین آب و خاکه. امروز برای اون اتفاق افتاده، فردا برای ما. ما کی قراره یاد بگیریم پشت هم باشیم؟» نگاهش را در میان جمعیت چرخاند و روی تکتک چهرهها مکث کرد. «آقا گفتن هرجا هستین، همونجا مرکز دنیاست. مرکز دنیای ما همین محلهست. دیواری که ریخته، دیوار محلهی ماست، نه فقط دیوار خونهی مشهدی اکبر. اگه امروز دست به دست هم ندیم این دیوار رو بسازیم، فردا دیوارهای بین خودمون بلندتر میشه.»
کلماتش ساده بود، اما مثل پتک بر ذهنهای خفته فرود میآمد. برای اولین بار، مردم به جای تماشای یک بدبختی، خود را بخشی از یک «ماجرا» حس میکردند. این دیگر دعوای دو نفر نبود؛ آزمون انسانیت یک محله بود.
حسین آقا، بنای میانسال محله که تا آن لحظه ساکت گوشهای ایستاده بود، پیشانیاش را خاراند و جلو آمد. «زینب خانم درست میگه. آجر و سیمانش با من. فردا صبح وسایلم رو میارم.»
این اولین قطره بود. پشت سرش، رضا، شاگرد جوشکار، گفت: «اگه در و پنجرهای چیزی لازم شد، من هستم.» کمکم، بقیه هم به حرف آمدند. یکی قول داد برای کارگرها چای و ناهار بیاورد، دیگری گفت در حمل نخالهها کمک میکند. جوانهایی که تا چند دقیقه پیش با پوزخند ماجرا را دنبال میکردند، حالا با نگاهی جدی به رانندهی وانت نزدیک شدند و به او دلداری میدادند. انگار یک روح تازه در کالبد مردهی محله دمیده شده بود. این دیگر یک محله نبود؛ یک ستاد عملیاتی کوچک بود. یک هستهی فعال که تازه داشت خودش را پیدا میکرد.
کار ساخت دیوار از فردای آن روز شروع شد. صدای چکش و ماله و همهمهی مردان در هم پیچیده بود و زنها در حیاط خانهی زینب خانم، برای کارگرها غذا آماده میکردند. محله زنده شده بود. اما این بیداری، به مذاق همه خوش نمیآمد...
این داستان ادامه دارد..
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
«اینجا مرکز دنیاست»
قسمت دوم
محله زنده شده بود. اما این بیداری، به مذاق همه خوش نمیآمد.
دیوار فروریختهی مشهدی اکبر، حالا به نمادی در محله تبدیل شده بود؛ نماد یک «ما» شدن که پیش از آن غریبه مینمود. بچهها با ذوق، کنارش چند بوته گل شمعدانی کاشته بودند و زنها هر عصر روی سکوی کوچکی که حسین بنا کنارش ساخته بود، مینشستند و درددل میکردند. این همبستگی، طعم شیرینی داشت، اما هر تغییر شیرینی، ذائقهها را به شکل متفاوتی قلقلک میدهد.
چالش اصلی زینب خانم، یک فرد یا یک دشمن مشخص نبود؛ بلکه «عادت» بود. عادت به بیتفاوتی، عادت به سرگرم شدن با هیچ، عادت به گذران عمر بدون هدف. او با نگرانی میدید که آن شور و هیجان اولیه که پس از ساخت دیوار در رگهای محله دویده بود، کمکم در روزمرگی و رخوت حل میشود. جوانها دوباره به کنج کوچهها و دنیای مجازی موبایلهایشان پناه میبردند و زنها، دوباره در چرخهی بیپایان دغدغههای خانه گم میشدند.
زینب خانم میدانست که برای پایدار کردن این بیداری، باید خوراک فکری و روحی برای محله فراهم کند. کار فرهنگی، مثل باغبانی بود؛ صبوری میخواست و مراقبت دائم. نمیشد یک بذر پاشید و به امید باران رهایش کرد.
یک روز عصر، در حالی که در حیاط خانهاش چای مینوشید و به بازی بچهها در کوچه نگاه میکرد، تصمیمش را گرفت. او باید از نزدیکترین و در دسترسترین نقطه شروع میکرد: از دنیای زنها و دخترها.
ادامه دارد...
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9
«اینجا مرکز دنیاست»
قسمت سوم
زینب خانم سینی چای بهاره را وسط حیاط گذاشت و کنار دخترها روی تخت چوبی نشست. چند روزی از ماجرای دیوار میگذشت و هنوز برق هیجان در چشمهایشان بود.
«خب، تعریف کنید ببینم.» زینب خانم به جای شروع یک بحث جدی، با لبخند پرسید: «وقتی دیوار رو رنگ میزدیم، چه حسی داشتین؟ بهترین قسمتش چی بود؟»
مریم، که از همه پرشورتر بود، گفت: «اونجاش که همه با هم بودیم. حس میکردم دیگه تنها نیستیم.» سمیرا، دانشجوی مدیریت، اضافه کرد: «دقیقاً! حس قدرت داشت. انگار اگه بخوایم، هر کاری میتونیم بکنیم.»
زینب خانم سرش را به تأیید تکان داد. «قشنگترین حس دنیا همینه… حسِ “با هم بودن”. اما این حس مثل آتیشه، اگه بهش هیزم نرسونی خاموش میشه. حالا به نظرتون، هیزمِ این آتیش چیه؟ چطور میتونیم این “با هم بودن” رو دائمی کنیم؟»
دخترها به فکر فرو رفتند. این بار سوال، کلی و انتزاعی نبود؛ یک چالش عملی بود.
«باید بیشتر همدیگه رو ببینیم!»
«اما همینطوری دور هم جمع بشیم که چی بشه؟ مثل مهمونیهای خاله زنکی میشه…»
اینجا بود که سمیرا گفت: «باید هدف داشته باشه. هر دورهمی باید یک خروجی مفید داشته باشه.»
ناگهان انگار جرقهای در ذهن همه زده شد. ایدهها شروع به شکل گرفتن کرد. زینب خانم فقط گوش میداد و با سوالهای کوتاه، بحث را هدایت میکرد.
«پس… یک دورهمی هفتگی… که فقط برای گپ زدن نیست… بلکه برای یاد گرفتن و قویتر شدنه… درسته؟» زینب خانم جمعبندی کرد. «یک اسم هم براش بذاریم که هدفمون توش باشه.»
مریم با هیجان گفت: «چیزی که ما رو به هم وصل کنه… مثل حلقهی وصل!»
نام به دل همه نشست. زینب خانم خندید. «عالیه! خودشه. خب، این شد طرح کلی. حالا فرماندههای اجرایی این حلقه کیا هستن؟» او با نگاهی نافذ به تکتکشان، ادامه داد: «من دیگه سنی ازم گذشته، شماها باید میدوندار باشید. سمیرا جان، تو که مدیریت خوندی، مسئول برنامهریزی و هماهنگی با مربیها. مریم جان، تو که روابط عمومیت عالیه، مسئول خبررسانی به زنها و دخترهای محله. بقیه هم کمک دست این دو نفر. منم مثل یک پشتیبان کنارتون هستم. قبوله؟»
دخترها که حالا یک مسئولیت واقعی و جدی به عهده گرفته بودند، با انرژی مضاعفی سر تکان دادند. «حلقهی وصل» دیگر فقط یک ایده نبود؛ ماموریت شخصی آنها بود. اولین جلسه، با مدیریت خودشان، برای هفتهی بعد و با موضوع آموزش کیکپزی توسط خانم کبیری برنامهریزی شد؛ حلقهای برای وصل کردن مهارت یک زن به نیاز زنی دیگر.
ادامه دارد...
@ghaaf_ir
https://eitaa.com/joinchat/3503096652C89bdad01e9