کانال محتوایی غدیر
#تیکه_کتاب📚 از کتاب جذاب کهکشان نیستی براساس زندگینامه سید علی قاضی طباطبایی ادامه دارد... 👇 🇮🇷ei
#تیکه_کتاب
#کتاب_کهکشان_نیستی ص343
. رویم را برگرداندم دیدم قاسم فاسق است که یقه یک اربانه چی را گرفته و بر روی زمین می کشد و فریاد می زند.🙄
همان لحظه فهمیدم استاد با چشمان تیزش همچون صاعقهای کوبنده در حال نگاه کردن به اوست قاسم و نوچه هایش با داد و بیداد در حالی که اربانه چی را روی زمین میکشیدند زمین به سمت پایین بازار می آمدند آقا دست من را گرفت وگفت بیا برویم و به سمت قاسم حرکت کرد. من که ترسیده بودم ،پشت استاد به راه افتادم و او را دنبال کردم قاسم فاسق که داشداشه سیاهی داشت که شکم بزرگش از زیر آن بر آمده شده بود فریاد کشان در مقابل استاد ایستاد .سرش را بالا گرفت و با او چشم در چشم شد. به محض اینکه تلاقی چشمانشان رخ داد نوچه ها عقب کشیدند و قاسم یقه اربانه چی را رها کرد و در حالی که صدایش میلرزید گفت: آقا سید غلط کردم .آقا که در سکوت محض با نگاهی گیرا به او نگاه می کرد ،پس از لحظاتی طولانی گفت: از این کارها دست بردار قاسم! "قاسم در حالی که لرزه خفیف در اندامش قابل مشاهده بود " گفت: آقا خبط کردم!شما ببخشید، غلام شما هستم ، هرچه شما بفرمایید. استاد نگاه نافذی به او کرد رو به من با مهربانی گفت: آقا شیخ علیمحمد، از لطف شما ممنونم ،میروم برای علویه انگور بخرم .عبایش راجمع کرد و با لبخند کم رنگی که بر لب داشت، از میانه خارج شد و من و جماعتی از کسبه بازار را که به خاطر داد و فریاد بیرون آمده بودند و گرد قاسم فاسق و آقا حلقه زده بودند، در حیرتی تماشایی مبهوت قدرت اثر نفس الهی خویش کرد همان جا بی اختیار این شعر زیر زبانم زمزمه شد: قوت می بشکند ابریق را....
🌺 روایت از علی محمد بروجردی
🇮🇷eitaa.com/ghadir_ch