eitaa logo
قاف عشق
1هزار دنبال‌کننده
15.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
35 فایل
@maramname ارتباط با ادمین ترویج فرهنگ دفاع مقدس، جهاد و شهادت و معرفی شهدای استان اصفهان *قاف عشق در پیام رسان سروش ghafeeshg@ و بله ghafeshg@ نیز فعال است
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از قاف عشق
روز گرفتن حقوق بود لیست اسامی رو از مسئول حسابداری گرفتم. رسیدم به اسم حسن حجاریان ، در تاریخ فلان حقوق دریافت نشد حقوق دریافت نشد ... حقوق دریافت نشد ... گیج شده بودم حتی یکبارم حقوقش رو نگرفته بود ...!! به خودم گفتم اینطوری نمیشه سهم حقوقش رو برداشتم و رفتم پیشش گفتم : هر چقدر میخوای بردار اینها مال توست ، حق توست.چرا حقوق هاتو نمی گیری؟ خجالت کشید گفت : این چه حرفیه؟ من که برای پول نیومدم ، فقط برای اسلام اومدم 🍃🌷 @ghafeshgh  👈👈
هدایت شده از قاف عشق
🍃🔻 برای یکی از عملیات ها آماده می شدیم. علی هاشمی اومد و مسئولیت ها رو مشخص کرد سید حمید شد مسئول گردان در منطقه دهلاویه یادم هست که فرمانده بود و با بچه ها می رفت کانال می کند گفتم : سید بچه ها که هستند، چرا شما ... می گفت : بچه ها هستند، اما خسته شدند خوب یادمه اون روزها گرما بیداد می کرد و پشه ها نیش های بدی می زدند ... کمتر کسی توی این شرایط طاقت می آورد سید فرمانده بود اما وقتی دشمن جلو میومد، جواب پاتک دشمن رو می داد، آرپی جی زن خوبی بود از بس آرپی جی زده بود از گوشش خون میومد اسمش فرمانده گردان بود ولی با بلدوزرچی ها، با بچه های شناسایی، با بچه های لجستیک، با بچه های تدارکات بود و به همه کمک می کرد باسردار ناصری برای شناسایی منطقه جلو می رفت علی هاشمی گفته بود خودتون جلو نرید، فقط ناظر باشید ولی سید قبول نمی کرد می گفت : چطور به بچه ها بگم برید جلو و خودم نرم؟ برای همین جلو تر از بقیه در عملیات های سخت پیش قدم می شد. حتی یک لحظه هم آرامش و سکون نداشت ... بار ها دیدم که حتی در حال راه رفتن داره غذا می خوره انگار خستگی ناپذیر بود ✍ از کتاب : پا برهنه در وادی مقدس 🍃🌷 @ghafeshgh  👈👈
هدایت شده از قاف عشق
🍃🔻 به روایتی از هم رزم شهید : سخت کوشی از ویژگی های بارز ایشان بود. شب و روز وقت و بی وقت به این در و اون در می زد ؛ چه آن زمان که مسئول تبلیغات بود و چه آن زمان که مسئول تدارکات یا پشیبانی بود آرام و قرار نداشت، احساس می کردم که آرام و قرارش تنها موقعی بود که می اومد داخل مسجد، قرآن یا کتاب دعا رو بر می داشت و به کناری می نشست و اون رو می خوند بقیه اش این طرف و اونطرف تلاش داشت و فعالیت می کرد توی یکی از سخنرانی هاش می گفت : قرآنی که از طرف خدا برای ما فرستاده شده کتاب نجات برای نه فقط متقین بلکه برای هر فردیست برای کسانی که بخواهند هدایت شوند، راه نجات را پیدا کنند و در صراط مستقیم باشند قرآن برای این تیپ افراد راه نجات است از کتاب : صیاد فضائل 🍃🌷 @ghafeshgh  👈👈
هدایت شده از قاف عشق
🍃🔻شهیده شهناز حاجی شاه  «شهناز حاجی‌شاه» نخستین زن شهیده خرمشهر است.او در سال ۱۳۳۶ در خرمشهر به دنیا آمد. تحصیلاتش را تا دیپلم ادامه داد. با آغاز جنگ و اشغال خرمشهر، در کنار برادرانش، ناصر و محمد حسین، به دفاع از شهر پرداخت. او به قدری نسبت به تمام اعضای خانواده و پدر مادرمان احساس مسئولیت می‌کرد که فرزند بزرگ خانواده به نظر می رسید.جنگ که آغاز می‌شود خانواده او به اهواز می‌روند اما او به همراه برادرانش در شهر می‌مانند تا از خرمشهر دفاع کنند.  هشتم مهرماه سال ۱۳۵۹ از شیراز کامیونی می‌رسد که بار آورده بود و می‌خواست آنها را در مکتب خالی کند. دخترها منتظر آمدن مردها نمی‌شوند و خودشان دست به کار می‌شوند. مشغول کار بودند که دیدند سر فلکه گلفروشی، عراقی‌ها خانه سمت چپ خیابان را با خمپاره زدند.شهناز و دوستش شهناز محمدی همراه بقیه به طرف خانه می‌دوند تا اگر زنی در آنجا هست،او را بیرون بیاورند که خمپاره‌ای بین آن دو به زمین می‌خورد و منفجر می‌شود. ترکش مستقیما به قلب شهناز اصابت و او را همان جا شهید کرد.  🍃🌷 @ghafeshgh  👈👈
هدایت شده از قاف عشق
🍃🔹 به روایتی از همکار شهید : دکتر یه موبایلی داشت که خیلی قدیمی بود بهش می گفتم : این چه موبایلی که شما داری ؟ می گفت : داره کار می کنه، برای چی عوض کنم؟ عینک دکتر هم سنگین بود ، می گفتم : دکتر اینو عوضش کن و یه سبک ترش رو بگیر می گفت : به این خوبی داره کار می کنه چرا باید عوضش کنم؟ شاید بگید لابد دکتر بخیل بوده! اما واقعیت اینه که دکتر خیلی هم دست و دلباز بود ؛ رقم های زرگ به مردم قرض یا وام می داد و بعضا می بخشید خیلی هاشو من خبر دارم بعضی وقتا از ما می خواست تا اگه خونواده مستمندی رو می شناسیم، معرفی کنیم. می گفت که گروهی هستند و به خونواده های مستمند و فقیر کمک می کنند بعد از شهادتش فهمیدیم که خود دکتر مسئولیت این کار رو بر عهده داشت خیلی ها نمی دونستند که دکتر استاد دانشگاه فیزیک هسته ایه بعد از شهادتش وقتی عکسش رو می دیدند با تعجب می گفتند : فلانی استاد فیزیک هسته ای بود!!!! 🍃🌷 @ghafeshgh  👈👈
هدایت شده از قاف عشق
زمانی که هادی ساکن نجف بود، هر شب جمعه می رفت کربلا. در مدت حضور توی کربلا از دوستاش جدا می شد و خلوت عجیبی با مولای خودش داشت خوب به یاد دارم که هادی از میون تمام شهدای کربلا به یک شهید علاقه ای ویژه داشت. بعضی وقتا خودش رو مثل اون شهید می دونست و جمله ی اون شهید رو تکرار می کرد می گفت : من عاشق جون، غلام اباعبدالله (علیه السلام) هستم _ جون در روز عاشورا به آقا حرفایی زد که حرف دل من به مولاست ... او از سیاه بودن و بدبو بودن خودش حرف زد و اینکه لیاقت نداره که خونش در ردیف خون پاکان قرار بگیره. من هم همینطور هستم نه آدم درستی هستم نه .... 🍃🌷 @ghafeshgh  👈👈
هدایت شده از قاف عشق
📝 به روایتی از دوست شهید : خیلی از شهدا صحبت می کرد به شهیدان همت و باکری علاقه خاصی داشت برام ازشون زیاد حرف می زد عکساشون رو می گرفت و نگه می داشت. می گفت : دوست دارم روی نفسم کار کنم.تا بهتر مهارش کنم، تا خدا رو بهتر بشناسم.چون گام اول در خداشناسی خود شناسیه شهید علی چیت سازیان رو خیلی دوست داشت همیشه به سر مزارش می رفت. و جمله معروف شهید چیت سازیان رو همیشه برامون نقل می کرد : تنها کسی می تونه از سیم خاردار دشمن عبور کنه که در سیم خاردار نفسش گیر نکرده باشه همیشه می گفت : هادی ببین چه جمله پر معنا و زیبایی گفته! چقدر جمله اش به دل آدم می شینه خوش به حالش که عمل کرد و رفت .. ای کاش ما هم می تونستیم به این جمله عمل کنیم و شهید بشیم. ✍ از کتاب : شیدای شهادت 🍃🌷 @ghafeshgh  👈👈
🍃🔻 برای یکی از عملیات ها آماده می شدیم. علی هاشمی اومد و مسئولیت ها رو مشخص کرد سید حمید شد مسئول گردان در منطقه دهلاویه یادم هست که فرمانده بود و با بچه ها می رفت کانال می کند گفتم : سید بچه ها که هستند، چرا شما ... می گفت : بچه ها هستند، اما خسته شدند خوب یادمه اون روزها گرما بیداد می کرد و پشه ها نیش های بدی می زدند ... کمتر کسی توی این شرایط طاقت می آورد سید فرمانده بود اما وقتی دشمن جلو میومد، جواب پاتک دشمن رو می داد، آرپی جی زن خوبی بود از بس آرپی جی زده بود از گوشش خون میومد اسمش فرمانده گردان بود ولی با بلدوزرچی ها، با بچه های شناسایی، با بچه های لجستیک، با بچه های تدارکات بود و به همه کمک می کرد باسردار ناصری برای شناسایی منطقه جلو می رفت علی هاشمی گفته بود خودتون جلو نرید، فقط ناظر باشید ولی سید قبول نمی کرد می گفت : چطور به بچه ها بگم برید جلو و خودم نرم؟ برای همین جلو تر از بقیه در عملیات های سخت پیش قدم می شد. حتی یک لحظه هم آرامش و سکون نداشت ... بار ها دیدم که حتی در حال راه رفتن داره غذا می خوره انگار خستگی ناپذیر بود ✍ از کتاب : پا برهنه در وادی مقدس 🍃🌷 @ghafeshgh  👈👈
🍃🔻شهیده شهناز حاجی شاه  «شهناز حاجی‌شاه» نخستین زن شهیده خرمشهر است.او در سال ۱۳۳۶ در خرمشهر به دنیا آمد. تحصیلاتش را تا دیپلم ادامه داد. با آغاز جنگ و اشغال خرمشهر، در کنار برادرانش، ناصر و محمد حسین، به دفاع از شهر پرداخت. او به قدری نسبت به تمام اعضای خانواده و پدر مادرمان احساس مسئولیت می‌کرد که فرزند بزرگ خانواده به نظر می رسید.جنگ که آغاز می‌شود خانواده او به اهواز می‌روند اما او به همراه برادرانش در شهر می‌مانند تا از خرمشهر دفاع کنند.  هشتم مهرماه سال ۱۳۵۹ از شیراز کامیونی می‌رسد که بار آورده بود و می‌خواست آنها را در مکتب خالی کند. دخترها منتظر آمدن مردها نمی‌شوند و خودشان دست به کار می‌شوند. مشغول کار بودند که دیدند سر فلکه گلفروشی، عراقی‌ها خانه سمت چپ خیابان را با خمپاره زدند.شهناز و دوستش شهناز محمدی همراه بقیه به طرف خانه می‌دوند تا اگر زنی در آنجا هست،او را بیرون بیاورند که خمپاره‌ای بین آن دو به زمین می‌خورد و منفجر می‌شود. ترکش مستقیما به قلب شهناز اصابت و او را همان جا شهید کرد.  🍃🌷 @ghafeshgh  👈👈
هدایت شده از قاف عشق
🍃🔻 برای یکی از عملیات ها آماده می شدیم. علی هاشمی اومد و مسئولیت ها رو مشخص کرد سید حمید شد مسئول گردان در منطقه دهلاویه یادم هست که فرمانده بود و با بچه ها می رفت کانال می کند گفتم : سید بچه ها که هستند، چرا شما ... می گفت : بچه ها هستند، اما خسته شدند خوب یادمه اون روزها گرما بیداد می کرد و پشه ها نیش های بدی می زدند ... کمتر کسی توی این شرایط طاقت می آورد سید فرمانده بود اما وقتی دشمن جلو میومد، جواب پاتک دشمن رو می داد، آرپی جی زن خوبی بود از بس آرپی جی زده بود از گوشش خون میومد اسمش فرمانده گردان بود ولی با بلدوزرچی ها، با بچه های شناسایی، با بچه های لجستیک، با بچه های تدارکات بود و به همه کمک می کرد باسردار ناصری برای شناسایی منطقه جلو می رفت علی هاشمی گفته بود خودتون جلو نرید، فقط ناظر باشید ولی سید قبول نمی کرد می گفت : چطور به بچه ها بگم برید جلو و خودم نرم؟ برای همین جلو تر از بقیه در عملیات های سخت پیش قدم می شد. حتی یک لحظه هم آرامش و سکون نداشت ... بار ها دیدم که حتی در حال راه رفتن داره غذا می خوره انگار خستگی ناپذیر بود ✍ از کتاب : پا برهنه در وادی مقدس 🍃🌷 @ghafeshgh  👈👈
هدایت شده از قاف عشق
🍃🔻شهیده شهناز حاجی شاه  «شهناز حاجی‌شاه» نخستین زن شهیده خرمشهر است.او در سال ۱۳۳۶ در خرمشهر به دنیا آمد. تحصیلاتش را تا دیپلم ادامه داد. با آغاز جنگ و اشغال خرمشهر، در کنار برادرانش، ناصر و محمد حسین، به دفاع از شهر پرداخت. او به قدری نسبت به تمام اعضای خانواده و پدر مادرمان احساس مسئولیت می‌کرد که فرزند بزرگ خانواده به نظر می رسید.جنگ که آغاز می‌شود خانواده او به اهواز می‌روند اما او به همراه برادرانش در شهر می‌مانند تا از خرمشهر دفاع کنند.  هشتم مهرماه سال ۱۳۵۹ از شیراز کامیونی می‌رسد که بار آورده بود و می‌خواست آنها را در مکتب خالی کند. دخترها منتظر آمدن مردها نمی‌شوند و خودشان دست به کار می‌شوند. مشغول کار بودند که دیدند سر فلکه گلفروشی، عراقی‌ها خانه سمت چپ خیابان را با خمپاره زدند.شهناز و دوستش شهناز محمدی همراه بقیه به طرف خانه می‌دوند تا اگر زنی در آنجا هست،او را بیرون بیاورند که خمپاره‌ای بین آن دو به زمین می‌خورد و منفجر می‌شود. ترکش مستقیما به قلب شهناز اصابت و او را همان جا شهید کرد.  🍃🌷 @ghafeshgh  👈👈