#غایت_حرکت_انسان
#قسمت_چهاردهم
حالااگر به آیات و روایات مراجعه بکنید_که البته محققین و متتبّعین مراجعه کردهاند_ خصوصیات بیشتری را هم پیدا میکنید؛ جامعهای که در آن نشانی از ظلم و طغیان و عدوان و ستم نیست؛ جامعهای که در آن اندیشه دینی و اندیشه علمی انسانها در سطح بالاست؛جامعهای که در آن همه برکات و همه نِعم و همه نیکیها و زیباییهای عالم بروز میکند و در اختیار انسان قرار میگیرد؛ و بالاخره جامعه ای که در آن تقوا و فضیلت و گذشت و ایثار و برادری و مهربانی و یک رنگی، اصل و محور است.
💟 یک چنین جامعهای را شما در نظر بگیرید. این همان جامعهایست که مهدی موعودِ ما و امام زمانِ ما و محبوب تاریخی دیرین ما_که هم اکنون در زیر همین آسمان و بر روی همین زمین🌏 زندگی میکند و در میان انسانها هست_به وجود خواهد آورد و تأمین خواهد کرد.
این اعتقاد به امام زمان.🍀
📎ادامه دارد...
📚منبع: انسان ۲۵۰ ساله، سیدعلی خامنهای، ص ۳۹۸
#مهدویت
#قلبفرهنگیشهر
@ghalbefarhangishahr
#داستان رخ مهـ🌙ـتاب
#قسمت_چهاردهم
- از آن روزهای گرم بود که آدم از تیغ آفتاب به هر سایهای پناه میبرد...
سید علی با چفیه عرق از پیشانی برداشت و دوباره مشغول کار شد. دیوار باید تا فردا بالا میرفت. رضا هم وردست بَنّا ایستاده و مشغول بود برای لحظهای برگشت سمت سید و خنده اش گرفت...
- سید با آن جثه ی ریزش به روز میتوانست سنگینی بار آجرهای توی فرغون را تحمل کند اما به روی خودش نمیآورد که نمیتواند.
رضا کمکی به او رساند و سعی کرد کار را برایش راحت تر کند.
- سید که انگار بهش برخورده باشد گفت: خودم میتونم برو کنار.
• رضا با مهربانی گفت: داداش کار مال خونه ی ماست بزار منم یه کمکی کرده باشم. و زد زیر خنده.
● آجرها را کنار دست بَنّا ریخت و لبه ی حوض نشست تا نفسی تازه کند...
دیوار خانه ی رضا نیاز به تعمیر داشت آن قسمتی که قدیمی بود، بیم آن میرفت فرو بریزد.
سید نفسش که جا آمد بلند شد برود برای ادامه کار؛ که طوبی خانم صدایش زد ...
- دید با سینی چای خوش رنگی و ظرفی کلوچه منتظر است تا سید برود و از دستش بگیرد...
بی معطلی بلند شد و سینی را گرفت آمد کنار حوض که تختی قرار داشت سینی را گذاشت و صدا زد: بفرمایید چایی...!
● رضا از خدا خواسته روی شانه ی اوستا کمال زد و گفت: بفرمایید چایتون سرد نشه.
- عصرانه صرف شد و برگشتند سر کار...
سید رفت تا از بیرون حیاط باز هم آجر بیاورد که دید امیر از سر کوچه می آید...
سید ایستاد و گفت: سلام بدو یه کمکی بده به شب نخوریم.
- امیر اما عصبانی بود...
جلو آمد بی هیچ حرفی یقه ی سید را گرفت.
√ سید چند قدمی سکندری خورد و سعی کرد دستش را از یقه اش بردار و گفت: چته دیوونه؟؟
چرا همچین میکنی؟؟!
• امیر سید را به دیوار چسپاند و دستش را گذاشت زیر گلویش.
- با غیظی که از چشمهایش هم پیدا بود گفت: واسه چی آمار منو دادی؟! آدم فروش به تو هم میگن رفیق؟؟؟
- سید گیج شد محکم دست امیر را پس زد و گفت: از چی حرف میزنی کدوم آمار؟؟!
√ امیر با عصبانیت گفت: امروز از مدرسه اخراجم کردن
- سید مظلومانه گفت: واسه چی؟!
امیر که از دست سید کلافه شده بود گفت: چون تو بهشون گفتی من جنس میدم دست بچه ها!!
سید همه چیز را میدانست حتی اینکه چه کسی امیر را لو داده بود اما چیزی نگفت.
- امیر بنا کرد به بد و بیراه گفتن.
سید ناراحت شد و شروع کرد به داد و فریاد صدایشان آنقدر بلند بود که رضا را بیرون بکشد.
• رضا آنها را از هم جدا کرد و متعجب گفت: چی شده واسه چی بهم میپرید؟
امیر فریاد زد: از این آدم فروش بپرس!!
رضا رو به امیر گفت: باز چه گندی زدی؟؟!
- امیر حسابی از این حرف رضا بهم ریخت و گفت: بیچارت میکنم علی بیچاره. فقط دعا کن کسی نفهمیده باشه.
امیر با عجله و عصبانیت رفت.
سید ماجرا را برای رضا تعریف کرد...
• مردابی که امیر تویش گیر افتاده بود دیر یا زود او را میبلعید. اما فهمیدنش برای امیر ممکن نبود...
√ شب همه خانه ی سید مرتضی جمع بودن سفره شام که پهن شد ستاره مشغول چیدن سفره بود. سید نشست کنارش و به او کمک کرد.
ستاره زیر چشم به سید نگاه کرد قیافه ی دوست داشتنی این پسر مهربان در حال چیدن بشقاب و چنگال ها برای ستاره دیدنی ترین صحنه ی ممکن شد...
- فاطمه خواهر بزرگ سید ستاره و رَدِ نگاهش تا صورت برادر را دید و لبخندی زد.
سید اما متوجه هیچکدام نشد.
- لحظه ای طول نکشید که ستاره فهمید باید نگاهش را بردارد تا رازش لو نرفته اما غافل از آنکه نگاه تیزبین فاطمه را ندیده بود!!!!
- بعد از شام ستاره و فاطمه مشغول شستن ظرفها بودن فاطمه با لحنی شیطنت آمیز گفت: وقتشه عروس بشی ها؟؟!
• ستاره غش غش خندید و گفت: کی به کی میگه شما که ترشیدی عزیزم!!!
فاطمه دست کفیاش را مالید به صورت ستاره و گفت: عجب رویی داری حیفه داداشم!
- خنده از لبهای ستاره خشکید. گونههایش سرخ شد و از شنیدن این حرف یکه خورد.
- حالا نوبت فاطمه بود تا ریسه برود و سر به سرش بگذارد...
با خنده گفت: چقدر میدی به سید علی چیزی نگم؟!
- ستاره بر خلاف تصور ریز خنده ای کرد و پشت چشم نازک کنان گفت: بگو بهتر راحت میشم از دزدکی نگاه کردن...
همین وقت سید وارد شد.
- ستاره خودش را به بیخیالی زد تا گزک دست فاطمه ندهد برای اذیت کردنش.
سید چیزی برداشت و وقتی خواست برود بیرون نگاهش برای لحظه ای به ستاره افتاد ولی زود نگاهش را گرفت...!
- امیر آن شب خانهی سید نیامد. البته توقع هم نمیرفت با دعوای امروز پیدایش بشود...
- رضا در گوش سید گفت: با باباش حرف زدم بهش گفتم اخراجش کردن باید بدونن امیر داره چه غلطی میکنه.
سید به این ماجرا خوش بین نبود دلش شور میزد...!
#ادامه_دارد...
🖊 کبری کرمی
┈┈•✾🌸✾•┈┈
#قلبفرهنگیشهر
@ghalbefarhangishahr