قالیِچایخورده؛
کسانی که تاریخ را فراموش میکنند محکوم به تکرارش هستند!
فراموشم کرده ای؟تکرارم کن!
قالیِچایخورده؛
[ بیگانه ]
بیگانه ای را درون آینه میبینم و به حالش تلخند میزنم،حیران و ویران است!چشمهایش از ندیدنها لبریز است،لبش از نبوسیدنها بیزار است،گوشهایش از نشنیدنها پریشان است.خال کنار گوش بیگانه بوسههای او را تمنا میکند،چشمهایش از دلتنگی به ستوه آمده اند!
پیچک عشق قلبش را میآزارد و او را اندر قفس چشمهای معشوقش زندانی میکند.تمام بیگانه به انتظار نشسته است.تمامش کو؟معبودش را میگوید که به دادش برسد،معبود و بیگانه هر دو میدانند که درمان درد بیعلاج بیگانه فقط حضور او است.
یعنی روزی او سهم بیگانه میشود؟بیگانه به راه خیره میماند و در پی او چشمانش را در حفره میرقصاند،شاید تا به ابدیت!
میخواستم بمانم،رفتم.میخواستم بروم،ماندم.نه رفتن مهم بود ونه ماندن،مهم من بودم که نبودم!
[ از دوستان و آشنایان میخواهم که راه امام حسین را ادامه دهید.از شما میخواهم چند روزی که در این دنیای فریبدهنده هستید فریب این شیطان منافق و وابستگان شرق و غرب را نخورید،تا آنجا که در توان دارید برای این مملکت خدمت کنید،همانطور که قبلا این کار را میکردید! ]