قالیِچایخورده
[ چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی
ز تو دارم این غم خوش،به جهان از این چه خوشتر
تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی
چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین
به از این در تماشا که به روی من گشادی؟
تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی
نظر کدام سروری؟نفس کدام بادی؟
ز کدام راه رسیدی؟ز کدام در گذشتی
ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی
به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن
نفس سپیده داند که چه راست ایستادی
به کرانههای معنی نرسد سخت چه گویم
که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی ]