در مورد اتفاقات اخیر کشور هم یه توصیه از من حقیر بشنوید.
بچهها چه ما بفهمیم داره چه بلایی سرمون میاد چه نفهمیم چارهای جز مدارا و صبوری نیست چون صدای ما به جایی نمیرسه.
اینکه حالا ما بفهمیم کی خائنه و کی نیست،
کی کاربلده وکی از زیر کار در میره هیچ فایدهای جز به هم ریخته شدن اعصابمون و القای حس ناامیدی نداره.
بیاین فقط دست دعا ببریم به سمت آسمون و از خدا بخوایم روزهای خوب زودتر از راه برسه و اوضاع بدتر از این نشه..
چه میشه کرد..
شرایط حساسه.
بهتره ما اوضاع رو برای خودمون بدتر نکنیم. به هم امید بدیم. باعث لبخند هم بشیم. کمتر بحث سیاسی کنیم. چون نه ما کارهای هستیم نه جایی برای شنیدن صدامون وجود داره. تازه اونهایی هم که تریبون دستشونه کسی بهش گوش نمیده.
پس خودمون باید به خودمون رحم کنیم.
این نظر منه. ممکنه شما نپسندید ولی به نظرم رسید شاید گفتنش مفید باشه..
مطالبه که حقمونه. میگم روان خودمون و بقیه رو به هم نریزیم. زیاد درگیر اخبار کانالها نشیم. ما نه هوش استراتژیک داریم نه عقل سیاسی ، نه حتی اخبار درست به دستمون میرسه. صرفاً با جوسازی چند تا کانال امیدمون رو از دست ندیم و در اینجور وقتها همونطور که حضرت آقا گفتند دعا بخونیم و برای مسئولین خدوم ارزوی توفیق کنیم و برای خائنین رسوایی و نابودی بخواهیم.
ولی زندگی رو تعطیل نکنیم. بخدا قشنگ نیست همه جا ادای کارشناس سیاسیها رو در بیاریم و فکر کنیم مطلعیم. بله کمکاری هست. فشار هست ولی من و شما جز دعا کاری ازمون برمیاد ؟
اگر برمیاد که بسمالله ولی اگر برنمیاد به اسم مطالعه پمپاژ ناامیدی نکنیم.
بچهها حال روحی خوبی نداشتند. زنگ زدم به پسرخالهشون که خیلی دوسش دارند و براشون عین یه دایی مهربونه بیاد. اون بندهخدا داره براشون شام فسفودی درست میکنه و بنا داریم امشب با هم فیلم ببینیم و بازی کنیم.
فیلم انتخابیمون «دورا در جستجوی سول دورادو هست»کسی این فیلم رو دیده؟
بنظرتون مناسب خانواده هست؟
بابا همیشه به سفرهداری معروف بود. آنقدر که محال بود سر ظهر دست یکی را نگیرد و نیاورد خانه برای ناهار. بخاطر همین مامان عادت داشت دو سه پیمانه بیشتر برنج بپزد و بار خورشت را زیاد کند. هنوز هم این عادت برایش مانده و هر چه میگوییم به اندازه بپز توی کتش نمیرود.
میگوید:«زن باید همیشه فکر مهمان ناخوانده را بکند»
حالا کاری به اینکه چقدر این طرز فکر تو این دوره زمانه جواب میدهد ندارم؛ من امشب بنا دارم در مورد بابا بنویسم. مردی که به سفرهداری معروف بود و جوری میخورد و میخوراند که حاتم طایی حظ میکرد. هر هفته از حیاط خانه دود چنجه بلند بود و سفره از این سر تالار تا آن سر تالار پهن میشد. کیپ تا کیپ فک و فامیل و دوست و آشنا.
هنوز سیخها به سفره نرسیده هفت هشت ده سیخ چنجه میگذاشت توی سینی و میداد دست یکی از پسرها. میگفت ببر بده چهار خانه اینسمت و چهار خانه آن سمت.. خوبیت ندارد بو به دماغ همسایه بخورد و گوشت زیر دندانشان نرود.
اهل محل فکر میکردند پولش از پارو بالا میرود ولی اینطور نبود. گاهی اینقدر گرفتار بیپولی و فشار میشد که یک صبح تا شب از اتاق بیرون نمیآمد. بعد سپیدهدم روز بعد به مامان میگفت برای سه نفر لوبیاپلو بپزد و بسته پیچش کند تا با رفیقهاش ببرد تو راهی. مامان نپرسیده میدانست مقصد جمکران است. بعد میرفت توی آشپزخانه و مشغول میشد. لوبیاپلوهایی که برای تو راهی میپخت عطر بهشت میداد. اصلاً حالا که فکر میکنم بابا که زندهبود طعم غذاهای مامان یک چیز دیگر بود. اما قرار شد من از او حرف نزنم و بروم سراغ قصهی بابا.
دم در بقچهی قابلمه و بشقاب و لیوان را که میداد دستش میگفت انشاءالله میری دست پر میای.
شب که بابا برمیگشت، رنگ صورتش به مهتاب میزد. با همه بگو بخند میکرد. بعد ما میفهمیدیم که گره مالی باز شده. یعنی محال بود این مرد گرفتار مال و آبرو شود و فردای زیارت جمکران گره کارش باز نشود.
دیگر همه دستمان آمده بود که وقتی او یکدفعه میزند به جاده، میخواهد برود از امام زمان دستی بگیرد و برگردد.
امشب داشتم با خودم دودوتا چهارتا میکردم که از تار عنکبوتهای ته حسابم چند تار را برای غزه بگذارم کنار که لنگ نمانم؛ یکدفعه یاد او افتادم و از خودم خجالت کشیدم.
فکر میکنم کار دنیا وقتی بیخ پیدا کرد که اهل دودوتا چهارتا شدیم و برای دست به جیبشدن چرتکه انداختیم..
فکر کنم برکت همانجا رفت که فراموش کردیم روزیرسان خداست و نان و نمک سفرههامان توی دست اهلبیت است.
به حرف خیلی میگوییم خدا بزرگ است. خدا روزیرسان است ولی انگار باور نداریم؛ که اگر داشتیم سر گرانی نان و برنج و گوشت و مرغ خوف به دلمان راه نمیافتاد و کاسهی چهکنم دست نمیگرفتیم.
بابا تمام عمرش چشم به دست خدا داشت و مقروض امامزمان بود. بابت همین آرامش داشت و نمیگذاشت آب توی دل ما تکان بخورد.
من چه؟ چند دفعه تا حالا به او رو زدهام تا گره کارم را باز کند؟ چندبار ازش دستی قرض گرفتم؟
باور کن کار از آنجا خراب شد که امید بستیم به آدمها و بانکها.. در حالیکه صاحب اصلی وامهای قرضالحسنه آنطرف دیوار منتظر نشسته!
✍️ف.مقیمی
#روزی
#مردم_قدیم
#سفرهداری
@ghalamdaraan
25.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وصیتنامۀ شهید حاجیزاده منتشر شد
صدای شهید حاجیزاده در خوانش این وصیت نامه توسط هوش مصنوعی شبیهسازی شده است.
@ghalamdaraan
بابا همیشه به سفرهداری معروف بود. آنقدر که محال بود سر ظهر دست یکی را نگیرد و نیاورد خانه برای ناهار. بخاطر همین مامان عادت داشت دو سه پیمانه بیشتر برنج بپزد و بار خورشت را زیاد کند. هنوز هم این عادت برایش مانده و هر چه میگوییم به اندازه بپز توی کتش نمیرود.
میگوید:«زن باید همیشه فکر مهمان ناخوانده را بکند»
حالا کاری به اینکه چقدر این طرز فکر تو این دوره زمانه جواب میدهد ندارم؛ من امشب بنا دارم در مورد بابا بنویسم. مردی که به سفرهداری معروف بود و جوری میخورد و میخوراند که حاتم طایی حظ میکرد. هر هفته از حیاط خانه دود چنجه بلند بود و سفره از این سر تالار تا آن سر تالار پهن میشد. کیپ تا کیپ فک و فامیل و دوست و آشنا.
هنوز سیخها به سفره نرسیده هفت هشت ده سیخ چنجه میگذاشت توی سینی و میداد دست یکی از پسرها. میگفت ببر بده چهار خانه اینسمت و چهار خانه آن سمت.. خوبیت ندارد بو به دماغ همسایه بخورد و گوشت زیر دندانشان نرود.
اهل محل فکر میکردند پولش از پارو بالا میرود ولی اینطور نبود. گاهی اینقدر گرفتار بیپولی و فشار میشد که یک صبح تا شب از اتاق بیرون نمیآمد. بعد سپیدهدم روز بعد به مامان میگفت برای سه نفر لوبیاپلو بپزد و بسته پیچش کند تا با رفیقهاش ببرد تو راهی. مامان نپرسیده میدانست مقصد جمکران است. بعد میرفت توی آشپزخانه و مشغول میشد. لوبیاپلوهایی که برای تو راهی میپخت عطر بهشت میداد. اصلاً حالا که فکر میکنم بابا که زندهبود طعم غذاهای مامان یک چیز دیگر بود. اما قرار شد من از او حرف نزنم و بروم سراغ قصهی بابا.
دم در بقچهی قابلمه و بشقاب و لیوان را که میداد دستش میگفت انشاءالله میروی دست پر برمبگردی.
شب که بابا برمیگشت، رنگ صورتش به مهتاب میزد. با همه بگو بخند میکرد. بعد ما میفهمیدیم که گره مالی باز شده. یعنی محال بود این مرد گرفتار مال و آبرو شود و فردای زیارت جمکران گره کارش باز نشود.
دیگر همه دستمان آمده بود که وقتی او یکدفعه میزند به جاده، میخواهد برود از امام زمان دستی بگیرد و برگردد.
امشب داشتم با خودم دودوتا چهارتا میکردم که از تار عنکبوتهای ته حسابم چند تار را برای غزه بگذارم کنار که لنگ نمانم؛ یکدفعه یاد او افتادم و از خودم خجالت کشیدم.
فکر میکنم کار دنیا وقتی بیخ پیدا کرد که اهل دودوتا چهارتا شدیم و برای دست به جیبشدن چرتکه انداختیم..
فکر کنم برکت از همانجا رفت که برای یک قران دوزار زندگی ترس افتاد به دلمان و فراموش کردیم نان و نمک سفره، دست اهلبیت است.
باور کن کار از آنجا خراب شد که امید بستیم به آدمها و بانکها.. بیا منبعد برویم سراغ صاحب اصلی وامهای قرضالحسنه که آنطرف دیوارهای بیاعتمادی ما ، به انتظار نشسته!
✍️ف.مقیمی
#روزی
#مردم_قدیم
#سفرهداری
@ghalamdaraan
📪 پیام جدید
سلام
آخه که گفتی ، منم سر کمک به غزه دل دل بودم
یهو یه چیزی تو دلم گفت مگه غیر این خدا روزی میده و برکتت دست خودشه
سریع رفتم تو بام و پول زدم
موقع پول زدنم گفتم خودا جونم برکتش با خودت باشه
چند ساعت بعد پول برگشت
خدا نگو بگو باقلوا
خدا منتظر جبران
ما بلد نیستیم
هعیییییی
#پیامناشناس
هدایت شده از پیچَکِقَلَمْ🍃
✍️ دو دوتا چهارتا وسط کنعان
مهدیه درست آن طرف اتاق ایستاده بود روبروم. خط اتوی مقنعهی سفیدش دست نخورده بود. گل بنفش سمت چپ لباسش زیر باد پنکه تکان میخورد. همه چیز همانطور پیش میرفت که انتظار داشتم. دستهایش را یکی یکی از روی شکم میآورد بالا و با هر مصراع توی هوا یک نیمدایره میکشید. خودم یادش داده بودم. از وقتی فرهاد رفت، سر و کارم افتاد با شعر و سرود. توی مدرسه بعد از زنگ قرآن از بچهها تست صدا میگرفتم. سیوشش تا دختر را به ذوق پولکهای ستارهای مینشاندم پشت نیمکت و یکی یکی میآوردمشان پای تخته که شعر بخوانند.
همیشه از شعر متنفر بودم. فکر میکردم شعرها آدم را از واقعیت زندگی دور میکنند. توی سر من همه چیز دو دوتا چهارتا بود. همه چیز حساب و کتاب داشت و به قول فرهاد هیچ مویی از ماستم کشیده نمیشد. عادت داشت همیشه سر به سرم بگذارد. شبها، وقتی میدید چراغ اتاقم روشن است از خرپشته پلهها را پاورچین پاورچین میآمد پایین و میآمد سر وقتم. دفتر و کتاب و ماشین حساب را سُر میداد یک گوشه و کتاب حافظش را میگرفت طرفم؛ اصرار اصرار که باید فلان غزل را تو برایم بخوانی فهیمه!
بابا میگفت گِلِ شما دوتا دوقلو را جا به جا برداشتهاند. همیشه هم ته جمله نگاهش به من بود که مثلا به من بفهماند چرا انقدر خشک و سردم! اما من سرد نبودم. فقط مطمئن بودم که هیچ دویی بی دلیل سه نمیشود. برای هر اتفاقی دلیل محکم میخواستم و میساختم. برای هر اتفاقی به جز نیامدن فرهاد!
پوتینهای خاکیاش را که میپوشید قول داد سر یک ماه برگردد. مامان آب ریخت پشت سرش. بابا قرآن میخواند. من اما از پشت پنجره فقط نگاهش کردم. او هم به گمانم داشت به من نگاه میکرد. دلم نمیخواست لحظهی رفتنش را از نزدیک ببینم. روی حرفش حساب کرده بودم. یک به دو رسید و به سه و به نمیدانم چند که دیدم نمیآید. آخر سر یک شب پاورچین رفتم توی خرپشته و حافظش را برداشتم. دستهام میلرزید. بدون بسمالله یک صفحه باز کردم و بیت اول را نصفه نیمه خواندم و بستم.
هفت سال گذشته بود! بابا از بس اسم اسیر و شهید و مفقودالاثرها را رصد کرده بود چشمش تندتند مروارید پس میانداخت! مامان از بس گریه میکرد زیر چشمهاش گود افتاده بود. من اما هنوز توی دو دو تا چهارتا گیر افتاده بودم و وسط کنعانی که حافظ قولش را داده بود از تشنگی لَه لَه میزدم!
صدای مهدیه از بقیهی بچهها نازکتر بود. شعر را زود یاد گرفت و صدایش یک جور سوز طبیعی داشت. صبح، قبل آمدن مهمانها آوردمش خانه. رفتیم توی اتاق و یک بار دیگر تمرین کردیم:« گلی گم کردهام میجویم او را...»
مهمانها یکی یکی میآمدند. صدای همهمه پیچید توی خانه. دستش را گرفتم و رفتیم توی هال. نشاندمش روی صندلی و خودم رفتم کز کردم به ستون آشپزخانه. دور تا دور آدم نشسته بود.
« ...به هر گل میرسم میبویم او را»
مامان محکم زد روی پاهاش و بقیه شروع کردند به گریه. صدای شعر و هق هق خانه را برداشته بود. لبهایم را محکم به هم فشار دادم. نمیخواستم گریه کنم. با خودم فکر کردم کاش اصلا بچه را نیاورده بودم وسط این همه زار و ضجه!
در باز شد. دو سه نفر زیر تابوتِ پرچم پیچ را گرفته بودند و آوردند گذاشتند وسط هال. زنها بلند بلند گریه کردند و خودشان را انداختند روی تابوت. صدای مهدیه زیر صدای گریهها گم شد. من، فقط به هم خوردن لبهایش را میدیدم که میخواند:« گل من یک نشانی در بدن داشت...»
بغضم ترکید. یاد خال صورت فرهاد افتادم و با همهی وجود جیغ کشیدم!
#خواهر_برادری
#امانازدلزینب
❌**کپی و انتشار حرام است**❌
@pichakeghalam
مجله قلمــداران
✍️ دو دوتا چهارتا وسط کنعان مهدیه درست آن طرف اتاق ایستاده بود روبروم. خط اتوی مقنعهی سفیدش دست نخ
مهدیه از مخاطبین قدیمی بسیار فعال و خوب قلمداران بود.
از همون وقتی که تحلیل مینوشت حس کردم قلمش بستر خوبی برای نویسندگی داره. روزی که تصمیم به تدریس نویسندگی گرفتم میدانستم او باید هنرجوی خودم بشود و البته شد..
در طول این سالها به چشم خودم دیدم که چطور قلمش پر و بال گرفت و رشد کرد. روزبهروز زندهتر، روزبهروز استخوان دارتر..
حالا او یک نویسندهی حرفهای شده و روایت بالا در جشنوارهی آقارضای معصومه رتبه گرفته.
وقتی به موفقیت هنرجوهام نگاه میکنم بغض شیرینی وسط گلوم جا خوش میکنه..
انگار یکی میزنه پشتم و میگه دیدی در جای درستی ایستادی؟
تبریک مهدیهجانم..
تو لایق بهترین و ارزندهترین اتفاقهایی..
به این جوایز بسنده نکن..
جای تو خیلی خیلی بالاتر از این حرفهاست.🥺👏
راستی کانالش رو داشته باشید. من دیشب یک چرخ زدم کلی از قلمش کیف کردم.
@pichakeghalam
مجله قلمــداران
. به روایت نیازمندیم! احتمالا چندسال دیگر که یک نفر بیاید فیلمی بسازد در مورد اتفاقات این روزها،
این پیام گم نشه.
اونهایی که نوشتن آرومشون میکنه پیام بدن به ادمین
خصوصا نوجوونها
بعضی از هنرجوهای قدیمی هم پیام دادند که دوباره براشون ترم داستان بگذاریم. مشکلی نیست به شرطی که حتماً دو سه تا داستان کوتاه در چنته داشتهباشید. 😜
@sabtenam_ghalam
میبینم که خیلی اتفاقها بین شما هنرجوها افتاده و من بیخبر بودم.
چقدر خوشحال شدم زهراجان.
متنش رو میفرستم بخونید. اونهایی که بله دارند حتما عضو کانالش بشن.
قلم قشنگی داره این دختر
https://ble.ir/ghalamdosh