eitaa logo
قَمَرِ هَشتُم
540 دنبال‌کننده
11.4هزار عکس
12.6هزار ویدیو
66 فایل
قَمَر هَشتُم: قرارگاه مجازی روشنگری و امیدآفرینی پایگاه مقاومت بسیج شهید مدافع حرم حسین هریری قطارشهری مشهد ادمین‌ها: ۱- سیاسی: @Roohi_bazi ۲- عقیدتی-دینی: @ghasemi_ahmad ۳-فرهنگی: @Hb5810 ۴-علمی-اقتصادی: @Diagnostics ۵-اطلاع‌رسانی: @Saeidmpm
مشاهده در ایتا
دانلود
قَمَرِ هَشتُم
🍁🍂🍁🍂🍁 🍂🍁🍂 🍁 #داستان #هم_نفس_با_داعش به روایت نغمه و نفیسه #قسمت47 اگه راننده‌ی کامیون بود چه تضم
🍁🍂🍁🍂🍁 🍂🍁🍂 🍁 ضمن پوزش بابت تأخیر ایجاد شده در ارسال داستان راضی کردن بابام به اون آسونیایی که فکر می‌کردم نبود با اینکه خیلی منطقی‌تر از مامانم با مسائل مختلف برخورد می کرد، البته شاید برا خیلی از پدر و مادرا سخت باشه که بچه‌ی نازپروردشون بیوفته تو مشکلات و غم و دلتنگی ... اما نهایتا از آخرین گزینه‌ی روی میزم یعنی اشک چشام استفاده کردم و بابامم گفت مخالفتی نداره و به انتخاب من راضیه. * روز ها رو برا برگشتن امید می‌شمردم و مشتاق شروع زندگی باهاش بودم اما یه چیزی همش عذابم می‌داد و اونم کابوس وحشتناک تابوتی بود که مرد رویاهای من، توش آروم گرفته بود و سهم منو ازش محدود به یه غم ابدی می‌کرد ... تصویر اون خواب هیچ لحظه‌ای از ذهنم پاک نمی‌شد و من بودم و یه احساس ابر و بادی از بیم و امید... سهم من از امید چی بود؟ لباس سیاه روزی که اونو به خاک بسپارم و تموم آرزوهامو در کنارش دفن کنم یا لباس سفید قشنگی که تو روز به هم رسیدنمون بپوشم و شادی و خوشی که از صمیم قلبم دارمو به رُخ سرنوشتم بکشم. این سوالا دائم تو ذهن من بود و فقط یه جواب داشت و بس... امید شهید میشه یا نه؟ من وارد زندگی با امید نشده بودم ولی میفهمیدم که دیدن تمام زیبایی‌هایی که تو وجود امید بود منو هم مشتاق می‌کرد که دنبال همین معنویت ها و زیبایی ها باشم... * داشتم مطالب کنفرانس هفته‌ی آیندمو آماده می کردم... بدی تحقیق از اینترنت اینه که اولش صد خط مقدمه می‌چینه و باید یه ساعت بشینی و همه رو بخونی تا اون لالوها یه خط از مطلبی که دنبالشی رو پیدا کنی. متوجه شدم مامانم داره با گوشی حرف می‌زنه... بی توجه به مکالمش داشتم ادامه‌ی مطلبو نکته برداری می‌کردم که با شنیدن عبارت «یا حضرت عباس» از مامانم از جام بلند شدم. در اتاقو باز کردم و رفتم کنار مامانم که هنوز داشت پشت تلفن حرف می زد. رنگش پریده بود... ترس تمام وجودمو پر کرده بود... خدایا یعنی برا امید اتفاقی افتاده؟ ادامه دارد ... ┄┄┅┅┅▪️ﷻ▪️┅┅┅┄┄ | عضوشوید 👇 🆔 @ghamar8th
قَمَرِ هَشتُم
#داستان #قسمت47 #نفوذموساد تمام تمرکز موساد بر این بود که با توجه به اطلاعات نوال و البته حذف وی ش
فصل اول ماموریت در تلاویو که به مرتضی سپرده شده بود شامل سه مرحله از جمله قرار دادن یک کیک تولد با چاقویی خونین درون کیک جلوی درب یک منزل مسکونی میشد. ماموریت علی مربوط به وادار کردن ارتش اسرائیل به واکنش در مرز لبنان؛ و ماموریت دیگر هم یک عملیات فوق العاده مهم و حیثیتی در ایتالیا بود. همه ی اتفاقات ایتالیا بستگی به این داشت که مرتضی و علی بتوانند یک شاهکار رقم بزنند. در گام اول علی مأمور شد یک نیروی حزب را برای انجام عملیات به داخل فلسطین اشغالی بفرستد و کمی بعد تعداد قابل ملاحظه‌ای از نیروهای حزب در مرز لبنان آرایش جنگی بگیرند. همین هم شد و بعد از ورود یک نیروی حزب به خاک فلسطین به فاصله ی چند ساعت اولین پهپادهای اسرائیل در آسمان بیروت دیده شدند و کمی بعد از آن اولین جنگنده ها به پرواز در آمدند. سپس ارتش اسرائیل متوجه یک عملیات در مرز لبنان و استقرار نیروهای مقاومت در مرز شد. همزمانی که صهیونیست ها متوجه تحولات مرزی بودند یکی از افسران موساد در تلاویو متوجه یک هدیه جلوی درب منزلش شد. ماجرا از این قرار بود که همسر افسر موساد با او تماس گرفته و از قرار دادن یک کیک تولد با یک چاقوی خونی مقابل درب ورودی خبر داده بود. زمانی که افسر مورد نظر خبر را شنید به همسرش گفت: نگران نباش عزیزم اینها عملیات های ملاهاست و صرفا هدفشون ترسوندن هست. البته برای اینکه نگرانی تو بر طرف بشه من خودم رو میرسونم خونه ولی باید به این کارها عادت کنی و بخندی! افسر مورد نظر به راه افتاد تا جلوی درب خانه رسید. به محض پارک شدن خودرو و حرکت او به سمت پیاده رو برای ورود به خانه، انفجاری مهیب در نزدیکی او در یک سطل زباله توجه همه در تلاویو را به خود جلب کرد. خبری که واحد سانسور اسرائیل کوشید آن را سانسور کند اما اشاره هایی به آن در رسانه ها صورت گرفت. همزمان با اتفاقات تلاویو بین مرز ایتالیا و هلند در یک قایق تفریحی یک جلسه ی مهم بین افسران موساد در حال برگزاری بود. یک خانم با ملیت روس هم درون قایق بود. یکی از افسران هنگام جلسه به دیگران گفت: دوستان عزیز همزمان که ما این جلسه را برگزار میکنیم، مقاومت لبنان پیشروی هایی به سوی مرز انجام داده که انحرافی بوده هاست. یکی دیگر از میهمان ها گفت: چرا انحرافی؟ افسر گفت: چون هدف انجام یک عملیات در تلاویو بوده و میخواستند ما چشممان به مرز باشد تا در تلاویو غافلگیری رقم بزنند. یکی دیگر از حضار گفت: عملیات تلاویو موفق بوده؟ افسر موساد گفت: متاسفانه بله. البته بهتره فراموشش کنیم و به جلسه ی خودمون در خصوص بررسی راه های انتقال هواپیمای بی سرنشین ها از ایران به روسیه بپردازیم. در همین حین که افسران موساد در قایق تفریحیشان تصور میکردند که عملیات تلاویو پایان کار بوده است متوجه یک حادثه دیگر شدند. قایق که کمی از ساحل فاصله گرفته بود حالا در آستانه ی غرق شدن قرار داشت... کمی بعد خبری کوتاه روی خروجی رسانه های اسرائیل رفت: جلسه ی افسران موساد و افسران چند سرویس دیگر که در ایتالیا در حال برگزاری بوده دچار حادثه شده و 13 تن از جمله ی یک زن روس غرق شده اند. در تهران اما تیتر خبرها چیز دیگری بود: در سالگرد ترور شهید صیاد خدایی، قایق موساد در ایتالیا غرق شد. ایران یک سال بعد و در روز ترور شهید صیاد توسط اسرائیل انتقام او را گرفت. هورام و آریل شگفت زده در مرکز موساد اخبار را دنبال میکردند. در همین حال آخرین چیزی که به دست هورام رسید یک نامه بود. صبح فردا رسانه ها اعلام کردند: مسئول میز ایران در موساد عوض شده است.... پایان فصل اول ..... داستان در آینده ادامه خواهد داشت .......