eitaa logo
قبله از این طرف است
15.4هزار دنبال‌کننده
10.5هزار عکس
9.4هزار ویدیو
103 فایل
محك عشق در صحنه ي عمل است دغدغه ها، مطالبات و رهنمودهاي امامت را بگیر و بدان عامل باش تا يقين كنی اهل كوفه نيستي! ديگران را نیز آگاه کن تا شهر تو كوفه نباشد... 🔹تبادل و تبلیغ ⬅️ کانون تبلیغاتی قاصدک @ghaasedak 🔴تبادل نظر
مشاهده در ایتا
دانلود
4.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #سیره_سیاسی_آقا 🚨 خودم را در مرز عالم #بررخ مشاهده کردم ... 💠خاطره رهبر انقلاب از لحظه #احتضار در #ترور سال 60 مسجد ابوذر ... ✨🕋 @Ghebleh
🚨آموختن زبان مورس درزندان1⃣ 💠حرف زدن در داخل یک سلول ، چنانکه گفتم ، ممنوع بود ، چه رسد به حرف زدن با زندانیان سایر سلولها . این کاری خطرناک بود ، چون از نظر مأموران ، اوضاع بازجویی و کسب اطلاعات را به هم می ریخت ، به ویژه اگر بازداشتی ها متهمان یک پرونده بودند . با این همه حساسیت «» ، ابزاری برای گفت و شنود میان زندانیان بود . میان من و سلول شهید رجایی ، یک سلول فاصله بود . من با سلول مجاور ، به وسیله مورس حرف می زدم . پیام به سلول رجایی می‌رفت و پاسخ آن برمی گشت . زبان مورس را در این زندان آموختم ، داستان از اینجا شروع شد که ... در پست بعد ... 📚 فصل سیزدهم - کد رمز ✨🕋 @Ghebleh
قبله از این طرف است
✅ #سیره_سیاسی_آقا 🚨آموختن زبان مورس درزندان1⃣ 💠حرف زدن در داخل یک سلول ، چنانکه گفتم ، ممنوع بود
🚨آموختن زبان مورس در زندان 2⃣ 💠 ... داستان از اینجا شروع شد که دیدم از همسایه ام ضرباتی به دیوار میخورد و من معنای آن را نمی فهمیدم . فهمیدم که او از این ضربات ، مقصودی دارد . یک روز داشتم با نگاه ، دیوارهای سلول را با دقت نگاه می‌کردم - این همان کاری است که معمولاً زندانیان می‌کنند تا خود را با چیز تازه‌ای سرگرم کنند - از جمله چیزهایی که بر دیوار خواندم ، یادگارها و شوخی ها و لطیفه های زندانیان بود . همین طور که به دیواری در کنار در سلول - که به زحمت نور به آن میرسید - خیره شده بودم ، جدولی از حروف و علامات رمزی به چشم خورد. کم کم با زبان جدول آشنا شدم و دیدم که اینها رمزهای است . لذا شروع به آموختن مورس کردم رفته‌ رفته مفهوم ضربات همسایه را که بر دیوار میزد دریافتم ، سپس یک بار هم کوشیدم حتی با کندی هم که شده پاسخش را بدهم . همسایه پاسخم را فهمید و خیلی خوشحال شد . گفتگوی متقابل میان من و او آغاز شد و با سرعت و مهارت با من حرف می‌زد و من بادرنگ و کندی پاسخ میدادم و می‌کوشید به من کمک کند ، همین که یکی دو حرف کلمه ای را می‌شنید ، اشاره می‌کرد که کلمه را فهمیده و بقیه حروف نیازی نیست . به تدریج در زمینه گفت و شنود با مورس ، ماهرتر شدم ، تا جایی که وقتی مورس می زدم ، کسی که با من در سلول بود متوجه نمی‌شد که من چه کاری می کنم . به دیوار تکیه می دادم ، سرم را به دیوار می چسباندم ، دستم را کنار سر می‌گذاشتم و سپس با انگشت ، به دیوار میکوبیدم و در عین حال به حالت عادی با هم سلولی خودم نیز حرف میزدم ، بدون آنکه متوجه شود من با همسایه زندانی خود نیز گفت و گوی مورسی دارم ... مواردی هم اتفاق افتاده بود ، که در حالی که من با سایر زندانیان خوابیده بودم با انگشت های پا به دیوار می زدم البته در چنین حالتی که گوش از دیوار دور از شنیدن دشوار می شود. 📚 فصل سیزدهم - کد رمز ✨🕋 @Ghebleh