نخود سیاه و آرزوی بزرگش .mp3
19.54M
🎧نام قصه : نخود سیاه و آرزوی بزرگش
نویسنده : #شکوه_قاسمنیا
قصه گو : #ژیلا_حسینزاده
گروه سنی : #۶_سال_به_بالا
تدوین و صداگذاری : فاطمه ناقبی
#قصه_شب🌜
🌟قصه مینوفن؛ شربتی با طعم رویاهای کودکی🌟
@ghesseminofen|🪴💚
━━━━━━◉──────
↻ㅤ ◁ㅤ ㅤ❚❚ㅤ ㅤ▷ㅤㅤ ⇆
📚فهرست ۵ قصه چهارم با هشتگ #تفکر
۳۱.کرم سه نقطه
۳۲. روباه و خروس
۳۳. گربه شکاری
۳۴. آواز بزغاله
۳۵. دو کبوتر
#تفکر
#قصه
#قصه_مینوفن
@ghesseminofen 💊💜
🎧نام قصه : بزرگترین خانه برای عنکبوت پادراز
نویسنده : شکوه قاسم نیا
قصه گو : سمیرا مرادیان
گروه سنی : ۶ سال به بالا
تدوین و صداگذاری : فاطمه ناقبی
#قصه_شب🌜
🧸توضیحات : یکی بود یکی نبود. یه عنکبوت پادراز بود که میخواست بزرگترین خونه ی دنیا رو برای خودش بسازه، بنابراین دو تا درخت بزرگ انتخاب کرد؛ یکی این سر دنیا، یکی اون سر دنیا...
آنچه کودکان از شنیدن این قصه می آموزند:
#تفکر
#هویت
#شخصیت
#امید
#اهمیت_یادگیری
#حل_مسئله
#تاب_آوری
#تلاش
#پشتکار
#خلاقیت
@ghesseminofen 🪴💚
InShot_20241227_213417339_1.mp3
15.85M
🎧نام قصه : بزرگترین خانه برای عنکبوت پادراز
نویسنده : #شکوه_قاسمنیا
قصه گو : #سمیرا_مرادیان
گروه سنی : #۶_سال_به_بالا
تدوین و صداگذاری : فاطمه ناقبی
#قصه_شب🌜
🌟قصه مینوفن؛ شربتی با طعم رویاهای کودکی🌟
@ghesseminofen|🪴💚
━━━━━━◉──────
↻ㅤ ◁ㅤ ㅤ❚❚ㅤ ㅤ▷ㅤㅤ ⇆
🎧نام قصه : ماجرای عجیب و غریب دوستی شیر و موش
از حکایت های ایزوپ
بازنویسی : حامد انتظام
قصه گو : خانم سهل آبادی
گروه سنی : ۵ سال به بالا
تدوین و صداگذاری : فاطمه ناقبی
#قصه_روز☀️
🧸توضیحات : یکی بود یکی نبود. یه جنگل بود و یه سلطان داشت. سلطانش کی بود؟ آقا شیره ! همه از اون حساب میبردن ، اما یه روز...
آنچه کودکان از شنیدن این قصه می آموزند:
#تفکر
#بخشش
#مهربانی
#شجاعت
#گذشت
#هویت
#حریت
#حل_مسئله
@ghesseminofen 🪴💚
ماجرا.mp3
16.68M
🎧نام قصه : ماجرای عجیب و غریب دوستی شیر و موش
از حکایت های ایزوپ
بازنویسی : #حامد_انتظام
قصه گو : #خانم_سهلآبادی
گروه سنی : #۵_سال_به_بالا
تدوین و صداگذاری : فاطمه ناقبی
#قصه_روز☀️
🌟قصه مینوفن؛ شربتی با طعم رویاهای کودکی🌟
@ghesseminofen|🪴💚
━━━━━━◉──────
↻ㅤ ◁ㅤ ㅤ❚❚ㅤ ㅤ▷ㅤㅤ ⇆
هدایت شده از قصه مینوفن
دوشنبه های موشکی 🚀
روزیه که ما قصه مینوفنی ها💊
سعی میکنیم با معرفی قصه های کانال به دوستان و اقواممون 💌
از نويسنده ها و قصه گوهایی که با زحمت زیاد ، اینهمه قصه ی شیرین و پرماجرا رو برای ما آماده میکنن ، تشکر و قدردانی کنیم . 😘
برو که بریم 🏃♂🏃
#قصه_مینوفن
#دوشنبههای_موشکی
@ghesseminofen 💊💜
🎧نام قصه : پری کوچولوی هفت آسمان
نویسنده : شکوه قاسم نیا
قصه گو : مهسا سلیمانی
گروه سنی : ۵ سال به بالا
تدوین و صداگذاری : فاطمه ناقبی
#قصه_شب🌜
🧸توضیحات : یکی بود یکی نبود. یه پری کوچولو بود که با مادرش ، توی آسمون ها زندگی میکرد. مادرش هر روز برای انجام کار های مختلف میرفت و میومد. اما پری کوچولو مجبور بود بمونه ، آخه اون پرواز بلد نبود ...
آنچه کودکان از شنیدن این قصه می آموزند:
#تفکر
#شخصیت
#خودشناسی
#هویت
#مهربانی
#پذیرش_تفاوت_ها
#امید
#شناخت_ظرفیت_ها
#حل_مسئله
@ghesseminofen 🪴💚
InShot_20241230_164541792_1.mp3
24.73M
🎧نام قصه : پری کوچولوی هفت آسمان
نویسنده : #شکوه_قاسمنیا
قصه گو : #مهسا_سلیمانی
گروه سنی : #۵_سال_به_بالا
تدوین و صداگذاری : فاطمه ناقبی
#قصه_شب🌜
🌟قصه مینوفن؛ شربتی با طعم رویاهای کودکی🌟
@ghesseminofen|🪴💚
━━━━━━◉──────
↻ㅤ ◁ㅤ ㅤ❚❚ㅤ ㅤ▷ㅤㅤ ⇆
13.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥قسمت زیبایی از کارگاه نویسندگی و قصه گویی
بچه های قصه مینوفن با استاد حسن زاده ی عزیز 😀😀
تقدیم به شما 😘
#قصه_گویی
#نویسندگی
#قصه_مینوفن
@ghesseminofen 💊💜
#قصه_شب
به نام خدای خوب بچه ها
اسم قصه امشبون هست :
🐪 مسواک شتر
روزی بود و روزگاری
شتری مسواکش را گم گرده بود.
برای همین رفته بود بیرون تا مسواکش را پیدا کند.
تا مارمولک را دید، گفت: «تو مسواک منو ندیدی؟ می خوام دندونام رو مسواک کنم.»
مارمولک دُمش را تکان داد و گفت: «نه که ندیدم، آخه مسواک تو به چه درد من می خوره.»
شتره رفت و مارِ فیس فیسو را دید، گفت: «تو مسواک منو ندیدی؟» مار گفت: «بله دیدم. تو دست مورچه خانوم بود اما نمی دونم مسواک تو، توی دست اون چیکار می کرد.»
شتره گفت: «منم نمی دونم!»
بعد هم راهش را کشید و رفت تا مورچه خانم را پیدا کند.
رفت و رفت تا به مورچه خانم رسید داد زد: «مورچه خانوم، مسواکم رو بده، می خوام دندونام رو مسواک بزنم.»
مورچه خانم گفت: «نه خیر، این مسواک تو نیست این جاروی منه. خودم اونو پیدا کردم. حالا برو کنار می خوام جلوی در خونم رو آب و جارو کنم.»🐜
شتره گفت: «نه، این مسواک منه.»
مورچه خانم گفت: «اگر مال توئه، پس توی دست من چیکار می کنه؟»
شتره گفت: «دیروز که رفتم لب چاه تا دندونام رو مسواک کنم اونو جا گذاشتم.»
مورچه خانم گفت: «اِهکی.. من با هزار زحمت این جارو رو با دوستام تا این جا آوردم. حالا بدمش به تو؟ معلومه که نمی دم. زود برو کنار.»🧹
شتره گریه اش گرفت. درشت درشت اشک ریخت. مورچه خانم دلش سوخت. فکر کرد و گفت: «اگه مسواکت رو بدم، تو به من یه جارو می دی؟»
شتره رفت و یک کم از پشم هایش را چید و آن را دور یک شاخه ی نازک پیچید و گفت: «بیا اینم جاروی تو.»
مورچه خانم خوش حال شد. مسواک شتره را پس داد.
شتر خندید و رفت و دیگر هیچ وقت مسواکش را جا نگذاشت.
امیدواریم از قصه امشب خوشتون اومده باشه 😊
بچه ها میتونید این قصه رو مثل قصه گوها بخونید و برامون ارسال کنید ✋
#قصه_متنی
#قصه_شب
#چهارسال_به_بالا
@ghesseminofen 💊💜