📚 راز تنهایی
✍ نرجس شکوریانفرد
📄۲۶۴ صفحه
✂️بخشی از کتاب
اولین بار که برای هواخوریِ اجباری به بیرون از سلول رفتند، هم خوشحال بود و هم ناراحت.
بالاخره از آن سلول نهُ متری بیرون زده بودند و باز هم میتوانست آسمان را ببیند و هوای آزاد را به ریههایش برساند🫁
میان همهمهٔ همهجور آدم، با احتیاط قدم برمیداشت و اصلا نمیخواست کوچکترین حساسیتی به وجود بیاورد. خودش بیگناه بود و با تمام رذالتها؛ حالا دقیقا میان آدمهایی قرار گرفته بود که هر کدام تَمبر مجرمیتی بر پیشانی داشتند و بارها کارهایشان شده بود خبرهای وحشتناکی که از داخل زندان به بیرون درز پیدا کرده بود، مسئولین هم هیچوقت نخواسته بودند تکذیب کنند🚫
تکیه به دیوار سیمانی داد و چشم گرداند میان همهٔ آدمهایی که بیهدف قدم برمیداشتند؛ سیاه و سفید، لاغر و تنومند...
آمریکا، کشور بردههای سیاهِ دزدیده شده از آفریقا و سرخپوستهای قتلعام شدهٔ ساکن آمریکا بود.
اروپاییهایی بودند که آن سرخپوستها را کشتند و آن سیاهها را زنجیر به گردن و دست و پا آوردند و خودشان را مالک دانستند.
حالا میان همهٔ اینهایی بود که به او نگاه تازهوارد داشتند و یوسف اصلا دلش نمیخواست چشم در چشمشان شود.
تنها سر به آسمان گرفت تا چشم در چشم خورشید بدوزد و بخواهد که زیر این نورِ عظیمش راه را برای او روشن کند؛
باید چه میکرد در این دنیای متفاوتی که ذرهای و لحظهای از آن، بابِ میلش نبود؟
#راز_تنهایی
#اسرائیل
✳️کتابخانه مسجد قبا
@ghobalib📚
📚فاطمهی شهر قم
◾️بیست حکایت از کرامات حضرت معصومه(سلام الله علیها)
✍ابوالفضل هادی منش
📄۱۲۸صفحه
✂️برشی از کتاب:
ناگاه دیدم هیچ خبری از سوزشِ تشنگی در بدنم نیست. برخاستم و نشستم؛ حتّی راه رفتم. به بدنم دست کشیدم.
من کاملاً خوب شده بودم.
به دیدار مادرم رفتم. مادرم صورتش را میخراشید و میگفت: «نه خدایا! پسرم کافر شده😱… او دست از دین خودش برداشته… این چه بلایی بود که به سَرِ ما آمد… ای خدا… مرا بکُش!»
گفتم: «مادر! من شفا گرفتهام، خدا را شکر! من شفا گرفتهام!😧»
خانوادهام مرا از خانه بیرون کردند؛ ولی من به خاندان بزرگی دست یافته بودم.😌
من دیگر حاضر نبودم به هیچ قیمتی از اهل بیت(ع) جدا شوم.😇
نزد علمای شیعه رفتم و شهادتین را گفتم.
به دستور سفیر انگلیس آنقدر شکنجهام دادند که دیگر خواهرم دلش به رحم آمد و خودش را روی من انداخت تا ضربههای کابل آن بیرحمان بر بدنم نخورد🥺
به من خبر دادند که سفیر انگلیس دستور داده تا مرا بکشند. او گفته بود اگر این پسر، جان سالم به در ببرد خیلی از مسیحیها را گمراه خواهد کرد.
ماندن در عراق را صلاح ندیدم و به کمک علمای شیعه و به عشق دیدار حضرت معصومه(س) راهی ایران شدم.
#فاطمه_شهر_قم
#حضرت_معصومه(س)
✳️کتابخانه مسجد قبا
@ghobalib📚
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💚اینقدر به پدرت گفتی آقا، که خودت شدی آقای عاشقان جهان!!
ما معنای عشق رو با شما یاد گرفتیم آقا 😍
#خاطرهحضرتآقاازکتابخوانیبرایپدربزرگوارشان
✳️کتابخانه مسجد قبا
@ghobalib📚
مرحلهنهایی سرزمین شعر
با حضور دو شاعر راهیافته به مرحلهی نهایی از قم
#سمانه_خلف_زاده
#میثم_داوودی
امشب ساعت ۲۱
شبکهی چهارم سیما
هدایت شده از کتابنوشان
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی فیلمبردار شیطان است
ولی میزانسن را خدا چیده!
این فیلم محشر هست.
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
کتابخانه مسجد قبا
وقتی فیلمبردار شیطان است ولی میزانسن را خدا چیده! این فیلم محشر هست. #کتاب_خوب_بخوانیم #کتابنوشان
🔴 سکانس پایانی قهرمان
عبدالحمید بیات:
🔹آنطور که دشمن گفته و تصاویر نشان میدهند، سکانس پایانی قهرمانِ قصه ما اینگونه بوده: پیرمرد، تنها بود و بیکس و البته شجاع و نترس. جوانهای دشمن محاصرهاش کردند ولی قهرمان، تا آخرین گلوله جنگید. نیروهای تیپ ویژه، از او ترسیدند و با تانک به سمت او شلیک کردند. زانوی چپش کاملا خرد شد، ساعد دست راست هم شکست، انگشت سبابه دست چپ هم قطع شد؛ اما او تسلیم نشد. فرمانده نیروهای ویژه تلاش کرد با نیروهایش از پلهها بالا رفته و بر قهرمانِ زخمی و بیرمق، پیروز شود؛ اما او با نارنجک اینها را عقب راند.
🔹شکستگی استخوانها و خونریزی، رمق از قهرمان ربوده بود. کوادکوپتر وارد ساختمان شد تا بدانند این مرد تسلیم ناپذیر کیست؟ اما او در تنهایی و جراحت هم کاملا باهوش و زرنگ بود: چهرهاش را با چفیهای پوشانده بود و با همان درد شدید، کوادکوپتر را فراری داد.
🔹تکتیرانداز دشمن به پیشانیاش شلیک کرد اما خونی بر صورتش نریخته، یعنی خونریزی خیلی شدید بوده و خونی در بدن نداشته. در نهایت مجددا تانک دشمن گلوله دیگری شلیک کرد و طبقه دوم آوار شد. نیروهای ویژه، هنوز جرأت نزدیک شدن به قهرمان در طبقه دوم را نداشتند و او را رها کردند. یک روز بعد و پس از تمام شدن همه چیز، بالاخره بالا رفتند و قهرمانی را دیدند که در کنار سلاح و کتاب دعایش به شهادت رسیده است.
🔹فیلمنامه و دکوراسیون صحنه، عجیب سورئال است. قهرمان قصه، یک کلاشینکف خراب دارد که ناگزیر شده با چسب برق، قطعات آن را به هم بچسباند. تا آخرین فشنگ و آخرین قطره خون جنگیده. پیکرش نه روی زمین، که روی مبل افتاده و زیر تونلها نیست؛ بلکه در یک منزل مسکونی عادی است.
🔹عجب دکوراسیون عجیبی برای پایانبندی فیلم! قهرمان، خانه، مبل، اسلحه و البته کتاب دعا... حتی وقتی سربازان دشمن بالای پیکر او هستند، هیچ نشانهای از خوشحالی در آنها نیست؛ چهرههایشان بهتزده است.
🔹ابوابراهیم شهید شده و اکنون، منتظر ابراهیمهایی هستیم که قرار است بت بزرگ را بشکنند و بساط نمرود و نمرودیان را جمع کنند. آتش بر این ابراهیمها، گلستان است و خوشا به حال اینان.
🔹همیشه، خورشید در سپیدهدم خود، از میان خون برمیخیزد. آنان که سرخی شفق را میبینند، منتظر سپیدی خورشید هم هستند.
الشوک و القرنفل (خار و گل میخک)ا.pdf
حجم:
4.1M
📚 خار و میخک
• مولف: شهید یحیی سنوار
• مترجم: عبدالمؤمن شهزدا سپاهی
#یحیی_سنوار
✳️کتابخانه مسجدقبا
@ghobalib 📚
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ یحیی سنوار مترجم کتابهای شاباک برای اسرای امنیتی ،
چرا کتابهای رؤسای سابق شاباک «اطلاعات و امنیت داخلی اسرائیل» را برای سایر اسرا ترجمه میکرد؟!
#یحیی_سنوار
#شهید_یحیی_سنوار
📚گرگ ها با چشم باز میخوابند
📌سرگذشت استعمار،جلد ۲
✍مهدی میر کیانی
📃۹۳ صفحه
✂️برشی از کتاب:
انگلیسیها طلا و نقره اسپانیاییها را میدزدیدند و دلیلشان هم این بود که اسپانیایی ها هم آنها را از سرخپوستها دزدیده اند!!
یکی از ملوانان فرانسیس دریک در خاطرات خود درباره یک اسپانیایی مینویسد که در ساحل پرو به خواب رفته بود؛ در حالی که سیزده شمش نقره در کنارش بود
« نوزدهم ژانویه: همین طور که در امتداد ساحل پیش میرفتیم
و در جستوجوی مسیرهای تازه بودیم در منطقهای به نام تاراپاکا به یک اسپانیایی رسیدیم که کنار ساحل به خواب رفته بود. کنار مرد اسپانیایی سیزده شمش نقره قرار داشت که تقریباً چهارهزار دوکای اسپانیایی میارزید 😲
ما نمیخواستیم چرت او
را پاره کنیم اما میخواستیم از بار سنگین نقرهها خلاصش کنیم 😈
به همین خاطر کاری کردیم که دنباله خوابش را در دنیای بهتری ادامه دهد. بعد نقرههایش را برداشتیم که راستش را بخواهید متعلق به او هم نبود😏
✳️کتابخانه مسجد قبا
@ghobalib📚