به مناسبت ۱۴۰۴/۴/۴ رفتم شهر کتاب ایران و جالبه، نشان کتاب داشت با عکس شهید حاجی زاده، بنده خدا هنوز روی خاک رو به خودش ندیده محصولاتش اومد بیرون🙂
نشان کتاب فلسطینی هم داشت دونهای ۷۵ هزار تومان!
من همیشه میگم پول این اکسسوریهای فلسطینی رو میدادن فلسطین تا الان ده بار آزاد شده بود، فقط تو ایران هم نیستا، یعالمه شاپ خارجی هم دیدم.
در این دنیای پوچگرایی من دوست دارم با شعارهایم زندگی کنم. اصلاً لذت میبرم برای آرمانی زندگی کنم و برای عقیدهای بدوم و برای هدفی بمیرم. آنها که صبح به صبح برای خودشان بلند میشوند و برای شکمشان زندگی میکنند و برای نهایتِ لذّات دنیوی روز را شب میکنند، به راستی چطور دنیا را با تلخیهایش تحمل میکنند؟
آرمان من هزاران فدایی دارد. آرمان من یک انقلابِ چهل و چند ساله دارد که یک امپراطوری شاهنشاهی دیکتاتوری دو هزار و پانصدساله را که تویش فقط قراردادهای ننگین و تکه پاره کردن وطن و دستبوسی ملکههای کشورهای استعماری داشته را، به خاک ذلت نشانده!من دوست دارم با شعارهایی که برایش هزاران جوان رعنا فدا شدهاند و پرچمش را بالا نگهداشتهاند زندگی کنم.. و از آن طرف انقلاب سانتیمانتال نبوده و یک جنگ تحمیلی هشت ساله را با سربلندی پشت سرگذاشته و سختترین تحریمهای تاریخ هم نتوانسته کمرش را خم کند!
من فرزند این انقلابم و به آن افتخار میکنم...
@ir_tavabin
قلمت مانا سید
خیلی حس عجیبی دارم، طلیعه تموم شد، به سلامتی امتحان آخرو زدم بر بدن
و همه خاطراتم از جلوی چشمم گذر کردن، از شوق جلسه اول، از خندههای ریزریزکی توی تاریکی شب موقع گوش دادن صوت، از خوندن و گوش دادن طلیعه توی نیمه شب تو حرم امام رضا، توی قطار، توی ماشین، توی اتوبوس، حین آشپزی کردن، حتی لب دریا و شبا تا صبح تو مسافرت، دقیقههای آخر فرصتم، گوش دادن صوت با سرعت فراصوت و مطالعه با سرعت نور، از شوق هیئتی که اولین بار #استاد رو دیدم، از امضای قشنگشون روی کتابم، از طلیعه خوندن تو هیئت، از راهنماییها و تعدیل دیدگاههایی که استاد برامون داشتن و هزاران و هزاران خاطره و تجربه و گنج
نمیدونم چی بگم...
از اول خرداد تا امروز هم من درگیر استرس این امتحان بودم ولی نهایتا ۲ روز درس خوندم بابت جمع بندیش، سرم داغ کرده که چه خبرته؟ چرا همه روزاتو برای این امتحان حروم کردی؟ پاسخ رو نمیدونم، مدلم شده، یک گوشه مینویسمش تا سر وقتش حسابی درموردش فکر کنم
کلا از اول خرداد من درگیر استرس: امتحانا، طلیعه، تربیت مربی، گزارش کارورزی بودم و تازه تو این هفته استرس دو موضوعش مرتفع شد و بقیه همچنان هستن
دلم میخواد چند روز بدون فکر کردن به اینکه کار عقب مونده دارم زندگی کنم فقط!
دو سال عزیز و گرانقدرم به بهترین نحو تموم شد
خداروشکر
یک فیلم از شهید طهرانچی دیدم که میگفتن اگر درس داری روضه رو برو
منم عصر شام رو سپردم به گاز، بچههارو حاضر کردم بردم مسجد و تماااام روضه دعا میکردم میگفتم یا حضرت رقیه خودتون امتحانمو راست و ریس کنید، و ساعت ۲۱:۳۰ از هیئت برگشتم و درس چند بودم؟ ۲ از ۱۵ درس، نزدیک بود خدا بهم رحم کنه:)
نباشد در جهان وقتی که از مردانگی نامی
به دنیا می دهد بی تابیِ گهواره پیغامی
غریبیِ پدر را می زدی فریاد با گریه
گلویت غرق خون شد تا نماند هیچ ابهامی
گلویت از زبانت زودتر واشد ، نمی بینم
سرآغازی از این بهتر ، از این بهتر سرانجامی
تو در شش بیت حق مطلب خود را ادا کردی
چه لبخند پر از وحیی چه اشک غرق الهامی
علی را استخوانی در گلو بود و تورا تیری
چه تضمینی ، چه تلمیحی ، چه ایجازی ،چه ایهامی
تورا از واهمه در قامت عباس می بیند
اگر تیر سه شعبه کرده پیشت عرض اندامی
الا یا قوم ان لم ترحمونی فارحمو هذا....
برید این جمله را ناگاه تیرِ نا به هنگامی
چنان سرگشته شد آرامش عالم که بر می داشت
به سوی خیمه ها گامی به سوی دشمنان گامی
برایت با غلاف از خاک ها گهواره می سازد
ندارد دفنت ای شش ماهه غیر از بوسه احکامی
چه خواهد کرد با این حلق اگر ناگاه سر نیزه...
چه خواهد کرد با این سر اگر سنگ از سر بامی...
کنار گاهواره مادر چشم انتظاری هست
برایش می برد با دست خون آلوده پیغامی
AudioLabعلی اکبر که بر زمین افتاد (1).mp3
زمان:
حجم:
3.2M
علی اکبر که بر زمین افتاد
آسمان آفتاب را گم کرد
خضر عشاق گرم دیدن بود
سیل اشک آمد آب را گم کرد
خواست تا خیمه پر کشد اما
شیر زخمی عقاب را گم کرد
پدر آمد به یاریش برود
من بمیرم رکاب را گم کرد
پسر بوتراب بین تراب
نوه ی بوتراب را گم کرد
جلد قرآن خویش پیدا کرد
برگه های کتاب را گم کرد😭
خیلی دوست داشتم کامل بخونمش بعد درموردش بنویسم اما ذوق دارم بابتش
روز سه شنبه ۶:۳۰ صبح این سه تا کتاب رو ثبت سفارش کردم، اومد و سراپا شوقم:)
وقتی دستم رسید همه دانشآموزهای آیندهم و خواهرام و نوههامون از جلو چشمم گذشتن، دوست دارم روزی برسه که همه مردم دنیا این ۳ جلد رو بخونن و با ذات استعمار آشنا بشن، اون موقع تو دیگه نخواهی دید یک خانم سن و سال دار که باید پخته رفتار کنه، موقع جنگ توی صفحهش بنویسه بیاید بجای مثلا موشک و جنگیدن ساز بسازیم و بنوازیم و درمورد عشق و پشمک و باقلوا صحبت کنیم، اون موقع همه میفهمن وقتی ماشه رو شقیقهت باشه دیگه ساز زدن و شعر گفتن دوا نیست، عملی نیست، کافی نیست.
همونطور که برای شروع یک زندگی مشترک عشق کافی نیست:)
بعد از خوندن کتاب دیگه نیازی نیست مفصلا درمورد علت تحریم یک کشوری بابت انرژی هستهای توسط کشوری که خودش اولین بمب اتم دنیارو استفاده کرده توضیح بدی، مشخصه واضحه...
نیازی نیست توضیح بدی چرا ززآ، چرا تحریک قومیت، چرا اسلامِ سکولار، چرا امام حسین دیانت و نه سیاست...
یکمش رو هم خوندم، هر صفحهای که میرم جلو باخودم میگم یا همه امامزادهها، اینا واقعیه؟ ممکنه؟ و پیشنهاد میکنم
این روزها یک برنامه شناور و سبک برای تابستونم ریختم و بین کارهای خونه و گوشی دست گرفتن انجام میدم، ولی یچیزی درونم میگه برنامهت باید خیلی پربار باشه، باید مناسب فضای جنگی باشه، نه فورا ولی حتما -به نظرم- جنگ شروع خواهد شد و باز من میمونم و شخصیت و نفسِ شُلی پُلیم که اصلا ورزیدگی جنگ رو نداره، مزیتی برای کشورش و مردمش نداره، توانایی منحصر به فردی نداره و در یک کلام حسن تهرانی مقدم نیست! و افسوس و افسوس و افسوس
به رسم همیشه که اول تابستون و اول بهار از همه برنامههاشونو میپرسم از شما هم میپرسم، برنامهتون برای این تابستون و این اوضاع جنگی چیه؟
خیلی خوشحال خواهم شد بخونم برنامهتونو🤝
https://daigo.ir/secret/71288017699