بارها این جمله رو خوندم: بمان و از خودت چیزی بساز که نشکند
اما همیشه تو دقیقه ۹۰، تو پلان آخر، همونجا که به مو رسیده، همونجا که امید نصرت هست، ترک کردم، رفتم، رها کردم، رها شد، رهام کردن، پلای پشت سرم خراب شد، هیچی برام نموند، دستم خالی تر از قبل، دراز تر از پاهام راهِ مأمن رو برگشتم
هیچوقت نشد، هیچوقت...
آه
یبار که تو آب بودم، با خودم گفتم تا عضله سفتی در بدن داری، غایتت غرق شدنه، زمونه مثل چرخ دندهست، تا خورد و خمیر نشدی، بین چرخ دندهها میشکنی، لِه میشی، انقدر میشکنی تا هیچ عضله سفتی تو بدنت نمونه وگرنه سرنوشتت غرق شدنه...
کافیه خمیر بشی، رها بشی؛ یک کلمه بگم راضی بشی، اونوقته که بالاخره زندگی برات شیرین میشه...
پن: بخونید از کسی که استفاده از قیود مطلق رو بر خودش حرام کرده، مثل هیچوقت...
-قُلک-
✨
اولش خیلی قشنگ و رویایی بود دوستش داشتم اما هرچی جلو میرفت انگار تماثیل نامانوس تر میشد و کمتر عاشقانه بنظر میرسید.
بهرحال از هم نشینی با این کتاب مشعوف شدم و نحلههای مُرده عشق رو در من زنده کرد.
اینکه این نامهها خطاب به معشوقههای نزار قبانی بود ناراحتم کرد، درحالی که ما به لطف عشق تمرین میکنیم یکتاپرستی را...