-قُلک-
✨
اولش خیلی قشنگ و رویایی بود دوستش داشتم اما هرچی جلو میرفت انگار تماثیل نامانوس تر میشد و کمتر عاشقانه بنظر میرسید.
بهرحال از هم نشینی با این کتاب مشعوف شدم و نحلههای مُرده عشق رو در من زنده کرد.
اینکه این نامهها خطاب به معشوقههای نزار قبانی بود ناراحتم کرد، درحالی که ما به لطف عشق تمرین میکنیم یکتاپرستی را...
دیشب حقیقتش حوصله دسته عزا رفتن نداشتم، اما برای اینکه دوستم ناراحت نشه رفتم
و شرمنده شدم که چرا حوصله نداشتم.
دسته با چند بلندگو و جمعیت کمی شروع شد و هرچی جلوتر میرفتیم جمعیت بیشتر میشد.
ما محزون قدم میزدیم و سینه میزدیم، بقیه هم زنجیر میزدن...
تصمیم گرفتم تا وقتی فردوس هستم دسته رو از دست ندم، وقتی همراه دسته توی شهر راه میافتیم انگار غم زنده تره، داغ تره، غم حماسی تره، غربت اهل بیت کمتره...تو شهرما خبری از دسته نیست:)
همونطور که توی خیابون رقصیدن تاثیر منفی شدیدی داره، توی خیابون عزاداری کردن تاثیر مثبت داره، هنوز هم از نشاط دیشب دسته بهره دارم.