eitaa logo
-قُلک-
183 دنبال‌کننده
296 عکس
34 ویدیو
1 فایل
بچه که بودیم، پولامونو توی قلک می‌ریختیم تا یک روزی به کارمون بیاد؛ اینجا کلمات و تجربیاتم رو پس‌انداز می‌کنم! 🌱 https://daigo.ir/secret/71288017699 🌱 اینستا: atye.esmaeilpour 🌱 تو یکی نه‌ای هزاری/کفرِمتحرک/شخصی‌است
مشاهده در ایتا
دانلود
بجز دامان تو دستانم از هر ثروتی خالیست مکن ای شاه در تنهایی محشر فراموشم:)
دو سالِ پیش، بعد از مطالعه کتاب پانزده گفتار که می‌گفت: اسلام شعارِ عددی ندارد؛ مصمم از همه عدد‌ها عبور می‌کردم، محلی از اعراب نداشتند، اسلام شعارِ عددی نداشت، چه ۸ چه ۴۰ چه ۵ چه ۱۴... ناراحت هم می‌شدم که در قرعه‌کشی‌ها فقط این اعداد را می‌گویند، انگار بقیه اعداد را عددی حساب نمی‌کردند‌. گذشت و گذشت، شد یلدای اردیبهشت ۴۰۳، به خودم آمدم، دیدم هشتمین رئیس جمهور کشورمان در شب ولادت امامِ هشتم جام شهادت را نوشید... اسلام شعارِ عددی ندارد، قبول! اما امام رضا ضامن و صاحبِ تمامِ اعدادِ هشتِ موجود در زندگیِ زلف‌هایی‌ست که به پنجره فولادش گره خوردند، خودش در آن تصرف می‌کند و هشت‌های زندگی‌هایشان را می‌خرد و خیر می‌کند. گذر از تمام هشت‌ها زمزمه می‌کنم: من نمی دانستم معنی هرگز را تو چرا بازنگشتی دیگر؟!
یک حواصیل زرد اومده خونمون، بعد رفته تو درخت بعد اینطوری آدمو میپاد
-قُلک-
یک حواصیل زرد اومده خونمون، بعد رفته تو درخت بعد اینطوری آدمو میپاد
-طبیعت مادر است و ما از مادر خود دوریم- وقت‌هایی که به خانه‌های آپارتمانی می‌روم دلم می‌گیرد، آنجا خودت را بکشی بزور مورچه و مگس میبینی، شاید باورتان نشود اما من حشره دیدن را از اقبالم می‌دانم. آپارتمان(یا زندگی شهری در ایران) مظهر جدایی و ناسازگاری انسان با طبیعت است، نه حیوانی، نه حشره‌ای... این پرنده را ببینید، حواصیلِ زرد که یک روز سر از خانه ما در آورد، در فارسی به آن بوتیمار می‌گویند، به معنای بسیار غصه خوار، عاشقِ نامش شدم، این پرنده از پرنده‌های افسانه‌ای ما ایرانیان است، پرنده آب نمی‌خورد تا آب تمام نشود و غصه تمام شدن آب را می‌خورد. این تخم مرغ را ببینید که مرغ‌مان در سکوت خبری پای درخت انجیر گذاشت، چقدر آرام و هماهنگ در آغوش خاک خوابیده، امروز مرغ‌مان را بغل کردم و بابت تخم مرغ گذاشتنش از او تشکر کردم. من عمیقا خوشحالم که برادر کوچکم کودکی‌اش با خاطره سه بچه‌ گربه در حیاط می‌گذرد که دوتایشان مرده بودند و به یکی تا چند روز شیر داده است ولی باز هم مرده است، من عمیقا خوشحالم که با ماشین بزرگ‌های برادرم خاک بازی می‌کنیم، اصلا بچه‌ای که کودکی‌اش در خاک نگذرد کمیت‌ش می‌لنگد. چه دایه‌ای جز دامان سبز طبیعت فرایند تولد، رشد، مرگ و صبر در راه رشد و مبارزه و تلاش را اینقدر ناآگاهانه به کودک یاد می‌دهد؟ چکیده حرفم این است، درختان، گیاهان، پرندگان و حشرات همه آیات الهی هستند، ما هر کدام را که می‌بینیم ناخودآگاه می‌گوییم: قدرتِ خدا! و خدا را ریز ریز در ریشه‌های زندگی‌مان، در گوشه گوشه‌ی زندگی‌مان با وجود این آیات می‌بینیم و طبیعتا کمتر دچار احساسات بد انسانی فراگیر امروز می‌شویم. پ‌ن: درحال حاضر کف حیاط پرحشره دراز کشیدم و با کوچک ترین صدا برق از سرم می‌پرد اما باز هم اعلام می‌کنم طبیعت را با همه تراژدی‌هایش دوست دارم☺️
"بسم رب العشق" گفتیم چهارشنبه شب‌ها شبکه آی‌فیلم فیلم ترسناک پخش می‌کند، خانوادگی و دورهمی دیدیم. ماجرای دکتری که به تیمارستان اعزام شده و متوجه شده بود مدیر و کارمندان تیمارستان توسط دیوانه‌ها زندانی شدند و دیوانه‌ها آنجارا می‌گردانند، او عاشق یکی از دیوانه‌های گرداننده شده بود، سرتان را درد نیاورم در نهایتِ فیلم که نیمی از مغز ما با سنگ پا توسط کارگردان رفته بود؛ متوجه شدیم دکترِ جوانِ اعزامی خودش از دیوانه‌های زنجیریِ اصیل بوده که توانسته اینقدر خوب نقش بازی کند و با مادیانِ دیوانه از تیمارستان فرار کند(انسان فیلم بازی نیستم اما تا الان کارگردانان غربی زیاد زیر پای گمان‌های ما درمورد شخصیت اصلی فیلم را خالی کرده‌اند، آموخته‌ فنون‌شان هستیم) پایانِ فیلم، دکترِ مجنون توانست با دست گذاشتن روی خاطرات تلخ یک زنجیری و درک کردن آن، اطفائش کند. زنجیری ظاهرا دکتر زمان جنگ بوده که بسیار اعضای قطع شده در بیمارستان صحرایی‌اش دیده و در آخرین لحظات انسان بودنش و برای راحتی بیمارانش، چاره‌ای جز تیر خلاص برای بیماران نیافته، اما چشمان ملتمس بیمارانش را هیچگاه از یاد نبرده است و همین سال‌ها زالوی روح و روانش بوده‌است. آنها بزرگسال بودند و مردِ جنگی... -مربع- همه این‌ها مقدمه بود، اصل مطلب چیز دیگریست. همین الان که می‌نویسم دل و روده‌ام در دهانم، آب در چشمانم جمع شده اند. انسان وقتی دلی درجایی گرو دارد با دیدنِ هر چیز بی‌ربطی هم فیلش یاد هندوستان می‌کند. با اینکه نیمی‌ از صحنه‌های دلخراش را چند نفری مشغول پرت کردن حواس برادر کوچولو بودیم تا خاطر نازکش نرنجد و نبیند، اما با چشم‌های باز، با روحی زخمی، جوارح مقطوع و چشم‌های زار را دیدم، آنها فقط فیلم بودند...خداراشکر مصطفی ندیدشان... در این جهانی که زندگی می‌کنیم برخی پیج‌های اینستاگرامی که اجحاف می‌شود در حقشان، افسانه‌هایی هر روزه به ما نشان میدهند، افسانه‌ها قرابت زیادی با فیلم داشتند. افسانه‌ها فیلم‌هایی نشان مید‌هند که اذعان دارند واقعی‌ست، مال همین امروز است، در همین جهان. من که جرئت باورکردنش را ندارم! افسانه‌ها می‌گویند همین چند روز‌ِ پیش پسر بچه‌‌ای بالای سر جسمِ سردِ خواهرش با اشک خاطراتشان را شست و از او خداحافظی کرد. افسانه‌های می‌گویند مردِ میانسالی که سال‌ها دست پر مهرِ آفتاب صورتش را گندم‌گون کرده است، با دندان‌هایی که جایشان خالیست گریه می‌کند و می‌گوید من فقط یک نان می‌خواهم، همه ما میدانیم اگر همان مرد در کشور دیگری بود با سربلندی برای روزیِ کودکانش را در آوردن، می‌کوشید، همه ما طاقتمان نمی‌کشد ببینیم گریه‌ی پدر را... افسانه‌ها می‌گویند مادری با هزار امید و آرزو کودکش را به شکم کشید و از هزار بلا رهایش داد اما درست هفت روز پس از به ثمر رسیدن نخلش، ثمر به خون نشست. افسانه‌ها می‌گویند وزارتِ بهداشتِ کشوری از افسانه‌ی مضحکی به نام نهاد‌های بین المللی، دیگر نه آب خواسته، نه نان، تنها خواسته‌ی او فقط مقداری پارچه برای کفن و دفن شهروندانش... افسانه‌ها پایان ندارد، خونِ دلِ ماهم! اما اخباری از دل واقعیت خبر می‌دهد نامسلمان‌هایی در ولایات کافر و ناکافر هرکاری می‌کنند افسانه‌هارا به یاد دارند، در جشن فارغ التحصیلی، در خوردن‌شان و خوابیدنشان، مثنی و فرادی نام و یاد افسانه‌هارا گرامی می‌دارند. مسلمان‌هارا نمی‌دانم... قلبم در سینه بی‌قرار است، پژواکِ <هل من ناصر ینصرنی> در تمام جهان پیچیده‌است، گوش‌هایم را سخت می‌فشارم تا نشنوم، تا باور نکنم. می‌دوم و یادم می‌آید هنگامی که قیس، عذر میدان آورد، اباعبدالله به قیس فرمود: از این منطقه دور شوید تا صدای یاری‌خواهی من به گوش شما نرسد، زیرا هر کس صدای استغاثه ما را بشنود، ولی جواب ندهد و به فریاد ما نرسد، خداوند او را با ذلت تمام در جهنم سرنگون خواهد کرد. می‌دوم تا باور نکنم... افسانه‌ها می‌گویند انشاءالله قیامتی باشد ما قرار است در چشمانِ حداقل۵۳ هزار نفرِ قربانی نگاه کنیم و با بی‌رحمی تیرِ خلاصِ بی‌تفاوتی را در پیشانی‌شان بکوبیم. ای وجدان‌های نیم خفته، شرمنده افسانه‌ها نشویم. پ‌ن: ذکر این نکته واجب است، وظیفه هر انسانی کمک به مظلومین است، چه در بیخ گوشش چه در افسانه‌ها، با این تفاوت که آیا بیخ گوشش کسی هست که سه نسل آزگار چیزی چیزی به نام خانه و سقف بالایِ سر به یاد نداشته باشد؟! با این تفاوت که انصاف را چاشنی قضاوت‌هایش کند. به رسم همیشه پذیرا هستیم: https://daigo.ir/secret/71288017699
فرقی نمی‌کند چند شنبه است، روزهای خداحافظی و جدایی همیشه جمعه می‌مانند.