کسی که به کارهای مختلف بپردازد، نقشهها [و پیشبینی هایش] به جایی نمی رسد!
امامعلی؏| نھجالبلاغه،حکمت۴۰۱
eitaa.com/book_club
•کتابفروشی ارواح🌬
#مایکلوی #جلدسوم
... وقتی داشتم کمربندهای همه کارهشان را باز میکردم، شنیدم کسی گفت:« یه دختر باید چیکار کنه که تا کمی بهش توجه بشه؟» به بالا نگاه کردم؛ تایلور داشت به سمتم میآمد.
به طرفش دویدم. «تایلور!». مقابل همدیگه ایستادیم. چشمان او در چشمانم قفل شده بودند. او گفت:« هیچ تصوری نداری چقدر از دیدنت خوشحالم. همش از خودم میپرسیدم بازم تو رو میبینم یا نه.» «فکر میکردی نمیام دنبالت؟!». او گفت:«میدونستم تلاشتو میکنی. ولی اونا ۵ هزار نفر بودند و تو فقط ۱ نفر!». گفتم:« آره؛ یهکم اوضاع نامنصفانه بود.» او گفت:« البته برای اونا!» بعد خندید. واقعاً طنین دلنشینی داشت...
#مایکلوی
#جلدسوم
•کتابفروشی ارواح🌬
#مایکلوی #جلدسوم
«متأسفم که سعی کردم تورو جا بزارم. ولی متأسف هم نیستم.» «یعنی چی؟!»
جک گفت:«یعنی دوستت داره.» تایلور گفت:«بهت گفتم تو حرف نزن!» گفتم: یعنی دوستت دارم.»
«و برای همینه ما پیش هم میمونیم. ما فقط یک زوج نیستیم مایکل. ما الکتروکلن هستیم؛ حداقل چیزی که از الکتروکلن مونده. و این یعنی تو سختیها و خوشیها کنار هم میمونیم. ما تا اینجا رسیدیم، چون پیش هم موندیم. میدونم سعی داشتی از من محافظت کنی؛ ولی من ازت نخواسته بودم محافظت بشم. من ازت خواستم پیشت بمونم.»
#مایکلوی
#جلدسوم
•کتابفروشی ارواح🌬
#مایکلوی #جلدسوم
«و اگر صدا بهت بگه نرو چی؟» «من بههرحال میرم.» «اونا اینقدر برات مهمن؟!» «اونا دوستای منن. ادم دوستاشو رها نمیکنه.» او چند لحظه ساکت بود بعد گفت:«تو آکادمی اینجوری نبود. ما فقط چون قانون بود، با هم کنار میاومدیم؛ وگرنه همه با هم در رقابت بودن.» ...
•کتابفروشی ارواح🌬
#اسکارلتوآیوی #جلداول
دلم برای خانم فینچ سوخت، که همه چیزایی که برایشان زحمت کشیده را از دست داده... برنامه داشتن توی پاریس و رم چیزی بود که من فقط میتوانستم خوابش را ببینم، اسکارلت هم همین طور.
اگر چه که احتمال برآورده شدن رویاهای او همیشه بیشتر بود.
#اسکارلتوآیوی
#جلداول
آخرین صفحه های دفترچه را به سینه ام چسباندم، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اطلاعاتم را دسته بندی کنم:
یک. اسکارلت مرده؛ و با اینکه حتی فکرش هم برایم نفرت انگیز است، امکان دارد یک نفر او را کشته باشد.
دو. پنی و وایولت هر دو از اسکارلت نفرت دارند، و ظاهراً وایولت خواهرم را تعقیب می کرده است.
سه. وایولت گم شده، یا دستهکم دیگر تو مدرسه نیست.
اما هنوز هم سوال هایم بیشتر از جواب هایم بودند...
•کتابفروشی ارواح🌬
#اسکارلتوآیوی #جلداول
آخرین صفحه های دفترچه را به سینه ام چسباندم، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اطلاعاتم را دسته بندی کنم:
یک. اسکارلت مرده؛ و با اینکه حتی فکرش هم برایم نفرت انگیز است، امکان دارد یک نفر او را کشته باشد.
دو. پنی و وایولت هر دو از اسکارلت نفرت دارند، و ظاهراً وایولت خواهرم را تعقیب می کرده است.
سه. وایولت گم شده، یا دستهکم دیگر تو مدرسه نیست.
اما هنوز هم سوال هایم بیشتر از جواب هایم بودند...
#اسکارلتوآیوی
#جلداول
•کتابفروشی ارواح🌬
#اسکارلتوآیوی #جلداول
من و آریا دنی با وحشت بههم نگاه کردیم.
دفترچه خاطرات عزیزم! من از بدترین اتفاق وحشت داشتم.اما این، این یه چیز دیگه هست. نمیدونم چهقدر مهلت دارم. مثل جنایتکاری که پای چوبه دار میره، رفتم تو دفتر خانوم فاکس. فکر میکردم شاید منو بندازه بیرون.ولی اون در رو بست و با تحکم پرسید چی میخوام. خب، ورقها رو حسابی رو کردم و وانمود کردم میدونم ویولت چی میخواسته بگه. سرش داد زدم:« شما نمیتونین اسرار تونو تا ابد حبس کنید! نمیتونید بههمین راحتی کاری کنین مشکلاتتون غیب بشن. چرا اون چیزی که توی کشوتونه رو نشونم نمیدین؟!!»
یه لحظه چشماش رفت روی بالاترین کشو. فهمیدم وایولت درست گفته. کشو رو نشون دادم و گفتم:«بله! همون کشو.» قیافهاش بیتفاوت شد و گفت:«اسکارلت گری! من میتونم زندگی رو برات خیلی تلخ کنم...»
#اسکارلتوآیوی
#جلداول