دارم به این فکر میکنم که چه اشتباه بزرگی کردم که امروز دارم میرم خونه ی همکلاسی قدیمیم بجای اینکه بخوابم🥱
هدایت شده از سید .
همیشه دلم میخواد بدونم آدمها، چه چیزی و از من یادشون میمونه.
روزایی که خوب نیستم دلم میخواد یکی بیاد برام غذا درست کنه و هوامو داشته باشه بدون هیچ حرف اضافه ای بدون هیچ غر زدنی بدون هیچ حرف اعصاب خورد کنی
ولی الان در حالی به سر میبرم که صدای ساختمون سازی دم خونمون رو با قاشق چنگال همسایه اشتباه گرفتم،چون گرسنمه و انقدر حالم خوب نیست که بتونم برای خودم غذا درست کنم
از اینکه حال جسمیم بده ،کسی درکم نمیکنه و باید خروار وسیله جمع کنم برای مسافرت اجباری و باز هم امروز بعد پنجمین بار نتونستم برم دکتر اعصابم واقعا خط خطیه،ولی حتی حال عصبانی شدنم ندارم.
بعضی وقتا با خودم میگم خوشبحال گلای خونمون که من انقد حواسم بهشون هست که آسیب نبینن
*بعضی وقتا:ایامی که حال و روز خانم بهم میریزد
امروز حرفام فاقد محتوای درست و حسابیه،نتیجتا کانالو اصن بازم نکنین چه برسه به خوندنش