🔺معاون سیاسی صداوسیما: پهپادی که سردار سلیمانی را شهید کرد از پایگاه العدید آمریکا در قطر پرواز کرده بود. حمله امشب به این پایگاه به نوعی انتقام از آن ترور هم بود.
الله اکبر
#حاجقاسم
#مرگبرآمریکا
@giyume69
گیومه «....»
«تابلوی قصه»
مواد بَتونه را توی تَشت آهنی ریخت. کاردَک را زد تویشان و کشید روی فرورفتگیهای دیوارِ خانه. هر چند دقیقه یکبار «هِیِ» غلیظی از دهانش بیرون میآمد. زیر چشمی نگاهی به عضو کوچک خانهمان انداخت. ابروهایش را به هم نزدیک کرد و گفت: «آخه بچه با چی دیوارا رو به این روز انداختی؟»
پسرکم دست به سینه، گوشهی هال که فرشش را جمع کرده بودیم، روی زمین نشسته بود. در جواب سوالِ آقای بتونهکار سرش را انداخت پایین و شروع کرد به اسم بردن از ابزاری که دیوار را به این روز انداخته بودند:
- با مدادرنگی، با چوب، با قاشق، با دست...
گره از ابروهای آقای بتونهکار باز شد و لبخند نشست روی لبهایش.
دیوارها که صاف و یکدست شد. نصاب آوردیم و کاغذدیواریها را هم چسباندیم.
چهاردیواریِ پر از خط و خَشمان تبدیل شد به خانهای با دیوارهای خامهای رنگ، با خطهای عمودیِ محو و اکلیلهای پراکنده.
دخترم پیشنهاد داد حالا که دیوارهای خانهمان نو شده یک تابلوی جدید هم بخریم:
«مامان بیا یه تابلوی قصه بخریم»
حرفش را نفهمیدم. این را خودش از چشمهای گِرد شده و صورتِ هاجُ واجم فهمید. ادامه داد: «قصهی هیچجا خونهی خودِ آدم نمیشه، یادته مامان چند روز پیش توی اون کاناله تابلوش رو دیدیم؟»
این اسمی بود که خودش برای قصه انتخاب کرده بود. بعضی شبها به جای پخش قصههای صوتی مریم نشیبا، خودم برایشان قصه میگویم.
وقتهایی که دلم میخواهد حرفی را بهشان بفهمانم از این راه برای فهماندنش استفاده میکنم. آن شب قصهی آدمهای غزه را که دستِخالی توی خانههایشان ماندهاند و با اسرائیل میجنگند، برایشان گفتم. آخرِ قصه سیدعلی پرسید: «خب مامان، نمیشه خونههاشون رو بِدن به اسرائیل و برن یه جای دیگه که اینقدر اذیت نشن؟»
از اینکه به این فکر کرده تا راهحلی برای فلسطینیها پیدا کند که اذیت نشوند خوشم آمد. ولی قسمتِ مقاومتخواهِ وجودم از اینکه توی ذهنش گزینهی تسلیم آمده، خوشش نیامد.
بغلش کردم. پیشانیاش را بوسیدم و گفتم:
«اگه یه روز یکی بیاد بخواد به زور خونمون رو بگیره، دوست داری خونمون رو بهش بدیم بریم یه جای دیگه؟»
بعد از پرسیدنش، پشیمان شدم. توی ذهنم آمد که این دیگر چه سوالی بود که از یک بچهی چهار ساله پرسیدی؟
دیدم که یکی از دستهایش را مشت کرد و کوبید کف دست دیگرش، صدایش را کلفت کرد و گفت: «ما خونمون رو ول نمیکنیم، به بابام میگم بیچارشون کنه»
جوابش غافلگیرم کرد. دخترم که این روزها با نُه ساله شدنش، ژست آدم بزرگها را به خود میگیرد. گفت: «خب فلسطینیا هم بخاطر همین خونشون رو ول نمیکنن. بعدشم آدم که الکی خونشو نمیده به هر کسی»
برای اینکه زودتر بخوابند و دست از سوال پرسیدن بردارند، به عنوان حُسنختام بحث، گفتم: «آره واقعا هیچجا خونهٔ خودِ آدم نمیشه»
هر دویشان سری تکان دادند و اوهومی گفتند. بعد از آن شب هر وقت که میخواستند قصهی فلسطین را بشنوند گردنشان را کج میکردند که خودت برایمان قصه بگو، قصهٔ هیچجا خونهٔ خودِ آدم نمیشه.
قرار شد همان تابلوی قصه را سفارش بدهیم. سفارش دادیم. تابلو رسید.
قابش مستطیلی و چوبی است و پس زمینهاش جیرِ قرمز. نقشه غزه را با چفیه فلسطینی پوشاندهاند و چسباندهاند توی قلبِ تابلو....
✍ آسیه کلایی
#روایت_نوشت
@giyume69
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🇮🇷 وقتی هنرِ دستِ رفیقت رو میبینی و کِیف میکنی...👆
اینم کانالش:
https://eitaa.com/mahda313hhhh
#ماملتامامحسینیم
#رفیقنوشت
@giyume69
هدایت شده از | تَبتیــلْ |
مادر تبریزی روی تابوت پسر شهیدش
میزد و میگفت:
اوغول من سنه بو گونه بویوت مئشم
پســرم من تــورو
برای این روز بــزرگ کرده بودم..😭💔
🦋| @tabtil8_ir
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🌿
حس امروزم به صدا و تصویرِتان، شبیه حسِ این جوانِ دانشجوی توی فیلم است.
آنقدر نیازمند بودم که امروز ببینمتان و برایم حرف بزنید که انگار فقط و فقط دارید برای من میگویید و من تنهای تنها دارم قربان صدقهتان میروم.
خوب میدانم امروز این حسِ خیلیهاست؛
. من
. همسایهی کناری
. مادر کنار مزار شهیدش
. رانندهی تاکسی
. دختری که دیروز میگفت قرار بوده از ایران برود ولی حالا میخواهد بماند
. مغازهدار سرکوچه
. حتی او که هیچ وقت پای حرفهای شما ننشسته بود...
"سومین پیام تصویری مقاممعظمرهبری"
"دفاع مقدس ۱۴۰۴"
#آقا_نوشت
#جنگنوشت
@giyume69
🌿🇮🇷
ملت ایران عزیز است
و عزیز خواهد بود!
پیروز است
و پیروز خواهد بود...
آیت الله خامنهای
۵ تیر ۱۴۰۴
@giyume69